دسته بندی علمی – پژوهشی : بررسی وتحلیل اجتماعی سفرنامه ناصر خسرو ۹۲- قسمت ۶

وی را ظاهراً خانواده بزرگی بوده وما از دو برادر او که یکی ابوالفتح عبدالجلیل نام وکنیه داشته ودر خدمت وزیر سلاجقه بود ودیگری همسفر او در سفر حجاز ومصر که «سرگذشت شخصی» او را ابوسعید می نامد اطلاع داریم وهمچنین از یک پسر وی که در اشعار خود مکرر به او اشاره می کند. ظاهرا پدرش در جوانی او فوت شده بود چنان که از اشاره به نصیحت او در ایام جوانی مستفاد می شود اقارب وی هم ظاهرا اغلب به سبب دعوت او به مذهعب اسمعیلی یا بیم از خصومت مردم وعز وجاه خودشان از او دوری گزیدند اگر چه از این که کتاب وجه دین را مخصوصا برای برادران و خویشاوندان خود نوشته واز یک بینی در دیوان او استنباط می شود کرد که خانواده وی پیرو اعتقاد او بوده اند فراق زن وفرزند وخویشان به او در غربت اجباری خیلی موثر شده واین فقره را با تعلق خاطر وانس والفت شدید به آنها در اشعار خود نشان می دهد واز آن زمان که اهل وعیالش با وی بودند یاد هیچکس از خانواده وخویشان او در ایام هجرت اضطراری او با وی نبوده ودر بلخ مانده بوده اند.
«سرگذشت شخصی» پسر عمی هم از او به نام منصور ذکر می کند که وی(ناصر) کتابی از مصنفات خود را در موقع وفات خود برای او گذاشت و وصیت کرد که به او برسانند واگر روایت آثارالبلاد صحیح باشد اعقاب ناصر خسرو هنوز در اواسط قرن هفتم در یمگان دارای املاک ناصر بوده اند.
وفات وقبر او
در تاریخ وفات ناصر خسرو اقوال مختلف است واغلب ضعیف وغیر معتبر وروی هم رفته تاریخ ۴۸۱ که در تقویم التواریخ حاجی خلیفه ذکر شده اقرب اقوال به صحت به نظر می آید ومخصوصا این که بیان ادیان ناصر خسرو را معاصر خود ودرهمان زمان «معروف وصاحب جریده(جزیره)» می خواند ولی ضمناً در موقع تالیف کتاب از ناصر به عبارت «بوده است» حرف می زند موید وقوع وفات وی قبل از تاریخ تالیف آن کتاب است وهمچنین حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده که گوید ناصر خسرو قریب صد سال عمر کرد، بر فرض وقوع وفات در سنه ۴۸۱ خیلی مبالغه ندارد خصوصا که افسانه ۱۴۰ سال عمر که در «سرگذشت شخصی» ذکر شده دلیل این است که قدیم در خصوص عمر وی مبالغه زیاد بوده است .[۵۴] در مشرق زمین رسم است هر کسی که عمر وی از هفتاد وهشتاد گذشت در سن او خیلی مبالغه عظیم می شود ولی آنچه موجب تعجب است این است که چنان که آقای غنی زاده اشاره میکند اگر واقعاً ناصر خسرو به سن ۸۷ سالگی رسیده بوده است هیچ اثری از اواخر ایام او در دست نیست وشاید قصیده ای که در آن اشاره به توقف پانزده ساله خود در یمگان می کند یکی از آخرین آثار اوست واگر روشنائی نامه در ۴۶۰ تالیف شده باشد آن رساله آخرین تالیف موجود اوست [۵۵]در صورتی که بنا بر روایات مزبور ۲۱ سال دیگر بعد از آن زنده بوده است واین مدت مصادف وسعت وانتشار دعوت فاطمی در عراق عجم وطبرستان بوده است وظاهرا بایستی اثری از ان در کلمات ناصر دیده شود شکایتش را در بعضی اشعار خود از پیری وشکستگی زیاد وضعف قوی وفتور بدن وباز ماندن از حرکت وخمیدگی ، قرینه عمر طویل توان فرض کرد.
خود ناصر خسرو در چند جا از اشعار به سن خود اشاره می کند واز پنجاه وپنجاه واند وپنجاه وهشت وشصت وشصت ودو وشصت واند سالگی خود حرف می زند وآنجا که اشاره به ۱۵ سال اقامت در یمگان می کند لابد سنش از شصت وپنج گذشته بوده است لاغری وسستی دندان از شصت سالگی شروع می کند واز سن ۶۲ سالگی شدت می گیرد.
قبر ناصر خسرو در دره یمگان بوده وظاهراً هنوز هم آنجاست چنان که ذکر شد قزوینی در آثار البلاد ، ابنیه وعماراتی به ناصر نسبت می دهد وشرحی از حمام های شگفت انگیز که وی بنا کرده ذکر می کند که تا زمان خود قزوینی باقی بوده .
شیوه ی خاص حکیم ناصر خسرو در نقد طبقات مختلف اجتماعی
اندیشه محوری اکثر قصاید ناصر خسرو تقابل عقل است و تقلید. عقل در اینجا نه آن عقلی که ملازم منطق یونانی و خرد گرایی ضد دینی است بلکه از دیدگاه ناصر خسرو؛
« عقل عطای است تو را از خدای     برتن تو واجب دین زین عطاست  (ناصر خسرو، ۱۳۸۴: ۱۰۱)
به عبارت دیگر، عقلی است بر پایه ی این اصل تشیع که «کلّما حکم به العقل حکم به الشرع و کلما حکمَ به الشرع حکمَ به العقل» به طوری که در یک جستجوی رایانه ای از دیوان ناصر خسرو در ۸ ثانیه ۱۶۳بیت در مورد عقل و ۳۶۸ بیت در مورد خرد مشاهده می کنی. بنابراین عقلی که منظور نظر ناصر خسرو است «کان رسول خدای است» ( همان: ۱۳۸) و « عصایی بر ره خرّم بهشت « (همان: ۴۲۳) و «خردمند فقط بر راهی می رود که عقل سلیم و آیات فرقان برآن گواهی می دهد.»(همان: ۲۳۴) و در این راه، همه ی آنهایی که گفتند که موضوع شریعت نه به عقل است و تقلید را به جای تحقیق نهادند، مورد انتقاد ناصر خسرو واقع شده است. آن هم نه انتقادی از نوع طنز و نمادین و کنایی بلکه انتقادی مستقیم و عریان. زیرا ناصر خسرو بعد ازاینکه گمشده ی خود را درفاطمیان یافت. ازهمه ی جهان، دین را برگزید و خویشتن را موظف به بیداری خلق خفته ی زمان خود دانست.
از این رو انتقادات او ازعناصرمختلف اجتماعی، نقدی از روی غرض شخصی و یا هجوگروهی یا شخصی، برای به دست آوردن خواسته های دنیوی نیست. زیرا برای او که « دست ازتجمل دنیوی و مال ومنال و جاه و احترام شسته و از امیر و وزیر وسلطان وحاکم ،گریزان گشته بود و در جهان مادی عصر خویش جز تاریکی چیزی مشاهده نمی کرد وجهان معنوی یعنی جهان علم و دانش زمان خودرا بس میان تهی می یافت ؛ فقط دین بود که می توانست راهی به روشنایی در تنگنای  یمگان برای او بگشاید.» (محقق، ۱۳۶۸ : ۳۷۷) دینی که خرد راهنمای آن است و « اندیشه، شجر خوب بَرور و پرهیز و علم، برگ و بر آن است.» (پیشین: ۱۲)
انتقادات ناصر خسرو اصر خسرو، از طبقات مختلف، باز تابنده ی واقعیات اجتماعی عصر او است واقعیت هایی که او را در یمگان و همه ی تاریخ اندیشه ی دینی ما را به بند کشید. که این واقعیت ها چهره ی اصلی خویش را در قرون بعد به خوبی نمایان ساخت که تعصب و ظاهراندیشی جای حقیقت نشست و تقلید و تحجّر، علم و تحقیق را مغلوب ساخت. چنان که این امر در آثار شاعران و اندیشمندان بزرگ بعد از ناصر خسرو مثل سنایی، عین القضات همدانی، حافظ، سعدی، عبید زاکانی و … به خوبی مشهود است.
انتقادات ناصر خسرو از طبقات مختلف اجتماعی عصر خود
حال باتوجه به مقتضیات فکری ودرونی ناصرخسرو و الزامات عصر او که شمّه ای از آن در مقدمه ذکر شد،می توان دریافت که وی به عنوان یک شاعر متعهد که خود را مسئول بیداری جامعه ی خویش می داند،چکیده ی نظم فکری وقضاوت هایش را درمورد طبقات مختلف اجتماعی که در ساختار فکری واجتماعی آن دوران می توانستند تاثیر گذار باشند ، دردیوان گرانسنگ خود آورده و منابع آلام امت اسلامی را موشکافانه مورد نقد قرار داده است . وآن عناصری که موجب ناامنی های فکری ودینی شده اند با ویژگی های خاصّ خودشان دلسوزانه معرفی می کند.
اینک براساس حروف الفبا، می پردازیم به طبقات اجتماعی که ناصر خسرو تازیانه ی اتتقاد خود را بر یکایک آنها نواخته است :
امرا و حکّام
مطابق آنچه که ازدیوان ناصرخسرو برمی آید، امرا ی عصر وی که مشروعیت خود را ازدستگاه بنی عباس می گرفتند؛ درحقیقت حلقه ی اصلی استواری سلطنت خلفای عباسی بودند که اجرای ظواهر دین، ابزاری درجهت غارت دین ودنیای امت اسلام در دست آنها بود. بنابراین باتوجه به شناختی که ناصرخسرو از این طبقه داشت؛امرای زمان خود را را باویژگی های زیر به تصویر می کشد :
۱- خوشگذرانی خدای ناترس که ظاهردین را می پسندند تا باطن و حقیقت آن را . زیرا ازاین طریق است که می توانستند عام نادان را فریفته و خواص آگاه را به انزوا وادارند :
از مکر خداوند همی هیچ نترسی         زان است که با بنده پر از مکر وشکنجی
(ناصرخسرو ،۱۳۸۴: ۳۳۸   )
والله که نسنجند نماز تو از یراک   روی تو به قبله است و به دل با دف و صنجی  (همان)
با مسجد و با موذن چون سرکه و ترفی    با مسخره و مطرب چون شیربرنجی  (همان)
۲-بنده ی جسم اند و در بند تن .بنابر این از دید ناصرخسرو، این امیران حقیر درخور مدح وثنا نیستند :
ای غرّه شده به پادشائی                    بهتر بنگر که خود کجائی؟             (همان :۲۶۰)
زین بند گران که این تن توست  چون هیچ نیامدت رهائی ؟                (همان)
پس شاه چگونه ای تو با بند       چون بنده خویش و مبتلائی            (همان)
گر تو بخوانی مرا، امیر ندانَمت          وَرت بخوانم مدیح، مرد مدانم             (همان :۲۱۰)
حقیراست اگر اردشیر است زی من        امیری که من بردل او حقیرم        (همان :۴۴۵)
۳- بی خردند و فاقد حکمت و از امیری فقط جاه و جلال ظاهری را دارند:
ای امیر اجلّ چون اجل آیدت بمیری     هر چند که با عزّ و جلالیّ و جمالی    (همان :۴۳)
زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت        زیبا تو به تختی و به صدری و نِهالی       (همان)
میری بود آن کو چو به گرمابه درآید   خالی شود از ملکت و از جاه و جلالش   ؟  (همان :۲۰۷)
و آنجا که سخن خیزد از چند و چه و چون     دانای سخن پیشه بخندد ز اقوالش     !   (همان)
۴- ستمکار و گرک صفتانی هستند که خود را به رمه ی خلق زده و چنان بر جان و مال و دینشان چنگ انداخته اند که به این راحتی نمی توان از چنگ و دندانشان رهایی جست :
گرگی تو نه میر مر خراسان را         سلطان نبود چنین، تو شیطانی   (ناصرخسرو ،   ۱۳۸۴ :۶۰)
از بد گرگ رستن آسان است       وز ستمکاره سخت و دشوار است     (همان: ۲۸۵)
گرگ مال و ضیاع تو نخورد           گرگ صعب تو میرو بندار است   (همان )
۵- عامل اصل فساد و مایه ی ویرانی خراسان وخواری علم واسلامند :
جزیره خراسان چو بگرفت شیطان            درو خار بنشاند و برکند عرعر    (همان :۳۰۸)
امیرانت اصل فسادند و غارت                فقیهانت اهل می و ساتگینی        (همان :۱۶)

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است