جستجوی مقالات فارسی – بررسی وتحلیل اجتماعی سفرنامه ناصر خسرو ۹۲- قسمت ۵

ناصر خسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم وفنون والسنه وادبیات رنج فراوان برده، قرآن را حفظ داشت وتقریباً در تمام علوم متداوله عقلی ونقلی آن زمان ومخصوصاً علوم یونانی از ارثماطیقی ومجسطی بطلمیوس وهندسه اقلیدس وطب وموسیقی وبالاخص علم حساب ونجوم وفلسفه وهمچنین در علم کلام وحکمت متألهین تبحر پیدا کرده بود و وی خود در اشعار خویش وسفرنامه وسایر کتب خود مکرر به احاطه خود به این علوم ومقام عظیم فضل ودانش خود اشاره می کند ومخصوصاً در سفرنامه روشنائی نامه همه جا از نجوم وقرانات کواکب وکسوف حرف می زند مخصوصاً در لحسا وقطیف، امیر عرب از او از روی علوم نجوم سئوال می کند که آیا لحسا را تواند گرفت یا نه ولی ظاهرا با آنکه منکر تاثیرات نجوم نبوده ودر روز قرآن رأس ومشتری قضای حاجات را معتقد بوده به غیب گوئی از روی تنجیم چندان اعتقادی نداشته وبه قول خود در جواب امیر عرب راجع به سئوال در باب فتح لحسا«هر چه مصلحت بود» می گفته است در علم حساب وجبر ومقابله وهندسه در مصر تدریس می کرده در عیذاب( بندر سودان در ساحل بحر احمر) چند ماه خطیب شهر شده وآن کار خطیر را به عهده داشته.تصنیفات زیادی داشته، در ادبیات عرب وعجم ید طولی داشته از بحتُری وجریر ونابغه وحسّان ورودکی وکسائی ودقیقی وعنصری ومنجیک واهوازی وقطران در اشعار خود وسفرنامه اسم می برد وشاعر آخری را شخصاً ملاقات نموده است . خود نیز اشعار عربی وحتی دیوان عربی هم داشته است در نقاشی هم سر رشته داشته در موقع اقامت در فلج( در عربستان) از روی ضرورت با نقاشی ونقش محراب مسجد آنجا کسب معیشت کرده وصدمن خرما به دست آورده وهمچنین در بیت القدس کرسی سلیمان را در روزنامه سفر خود که داشته تصویر کرده است در مسافرت های خود مانند حکیم دانشمندی یادداشت های علمی وتاریخی مفید بر می داشت وشهر ها وقلعه ها ومساجد وغیره را خود مساحت می کرد .
در علم ملل ونحل وکسب اطلاع بر مذاهب وادیان نیز رنج فراوان برده ونه تنها مذاهب اسلامی را تتبع وغورسی نموده، بلکه ادیان دیگر مانند دین هندوان ومانویان وصابئین( که گویا مقصود خرانیین بودند این نسبت را بر خود بسته بودند ) ویهود( که به کثرت انها در بلخ اشارات متعددی در اشعار ناصر موجود است) ونصاری وزردشتیان را نیز تحصیل نموده واز کتاب زند وپازند مکرر صحبت می کند در طلب علم وفحص حقیقت با غالب ملل معروف آن زمان آمیزش ومخالطه نموده واز اهل کسب معرفت کرده، ولی با وجود این مثل اغلب شعرا ودانشمندان اسلامی اطلاعش از مذاهب غیر اسلامی خیلی صحیح نبوده وآثار خلط در آن باب دیده می شود [۱۹] ولی در علم فلک وحساب وهندسه ظاهراً اعلا درجه معلومات عهد خود را فرا گرفته بود[۲۰] غیر از زبان فارسی وعربی [۲۱] معلوم نیست که زبان دیگری می دانسته فقط ممکن است اندکی هندی یاد گرفته بوده باشد به اطلاع خود بر علوم متداوله وتحصیل تمام فنون واخبار وسیرو ادبیات، خود در اشعارش تفصیلا اشاره می کند ومخصوصاً گوید:
« نماند از هیچ گون دانش که من زان * نکردم استفادت بیش وکمتر»
در سفرنامه به حضور خود در مجلس سلطان محمود ومسعود غزنوی هم اشاره می کند در شعر گفتن او قبل از سفر مصر شبهه نیست اگر چه غالب وبلکه همه اشعار او که در دست است ظاهرا بعد از این سفر انشا شده خود وی در آغاز سفرنامه وهم در دیوان خود به شعر گفتن خود قبل از سفر اشاره می کند ودر عودت از سفر و وصول به بلخ هم چند بیت گفته که در سفرنامه درج است ودر دیوان نیست.
از گزارش ایام جوانی ناصر جز اشارات متفرقه که در اشعار وتصنیفات وی جسته جسته دیده می شود اطلاع زیادی در دست نیست به قول خود مدتی مثل اغلب شعرای زمان خود به باده خواری وعشق ورزی وگفتن اشعار مدح وغزل ولهو وهزل گذرانده، در دربار پادشاه به خدمت وهم مدیحه گوئی رفته وهم شاعر بوده وهم دبیر ملازم دربار وپس از سرخوردن از این کار«چندسال از عمر» در میان« اهل طیلسان وعمامه و ردا» گذرانیده، چندی در جستجوی کیمیا بوده وغالباً در بحث وفحص واستدلال وحقیقت جوئی به سر برده وظاهرا همین بحث وتحقیق وغور وتدقیق وبه قوا خود او«چون چرا» ونرفتن زیربار تعبُد خاطر او را مشوش نموده وجوابی به سؤالات بی پایان خود در سرّ خلقت وحکمت شرایط در ظاهر تنزیل وطریقه ظاهریان نیافته ودر حدود چهل سالگی وجدانش بیش از پیش مضطرب گردیده ودر پی تحرّی حقیقت افتاده وچنان که گذشت شاید برای فحص حق وحقیقت وتسکین وجدان بی آرام خود بعضی مسافرت ها به ترکستان وهندوستان وسند کرده وبا ارباب ادیان ومذاهب مختلفه معاشرت ومباحثات نموده ولی با این همه جویندگی جواب شافی وتسکین بخشی به « چون چرای» خود نیافته است . (تقی زاده،۱۳۸۹: ۱۵-۱۲)
مبدأ انقلاب وآغاز تحول در زندگی او
ناصر خسرو در این سفر همه جا ودر هر شهری در پی جستن حقیقت وپیدا کردن جواب سؤالات واشکالاتی که در ظاهر تنزیل ودین اسلام واحکام وشرایع به نظرش معقول نمی آمد پیش علما ودانایان وحکمای هر بلاد از پیشوایان مذاهب مختلفه وطرق متعدده اسلام وفلاسفه ومنجمین واطبا وسایر ارباب فنون وهمچنین دانشمندان نصاری ویهود وصابئین ومانویان وهندوان وعلمای ملل واقوام مختلفه از سندی وترک وروم وعرب وعجم رفته وبا آنها «چون وچرای» آغاز نموده ودر مشکلات ومعضلات مسائلی که در دل داشته مباحثات کرده ولی برای این مسائل غامضه که مکنون ضمیرش بود جواب حلی شافی نیافته تا عاقبت به قاهره (مصر) رسیده ودر آنجا به توسط یکی از دعات یا نقبای فاطمینان که اسم او را نمی برد ولی او را «دربان شهر» علم می نامد وظاهراً«باب» یعنی حجت مصر یا حجت اعظم منظور بوده داخل طریقه باطنیه اسمعیلیه شده واز مراتب هفتگانه (بعدها نه گانه)[۲۲]باطنیه چهار درجه پیموده، یعنی از درجه مستجیب که درجه اول است ومهر خموشی بر دهن می گذارد ودرجات مأذون وداعی گذشته به درجه حجتی رسید .
عودت به وطن وافراشتن عَلَم دعوت
مدت توقف ناصر خسرو در شهر خود یعنی بلخ معلوم نیست در موقع مراجعت از مصر و حجاز به وطن خود پنجاه سال تمام قمری از عمر او گذشته بود فرار او از بلخ به هر حال قبل از سنه ۴۵۳ که تاریخ تالیف زادالمسافرین است واقع شده چه در آن کتاب از اخراج بلد شدن خود حرف می زند وچون هم غالی قصاید واشعار او که در دست است وهم اغلب مصنفات او بعد از هجرت از بلخ نوشته شده ، از کار او در بلخ پس از عودت از سفر مصر اطلاعی نداریم جز آنکه مسلم است که زهد وترک دنیا وعبادت اختیار کرده[۲۳]وبه شوق وهمت تمام مشغول نشر دعوت فاطمی در خفا بوده وداعیان ومأذونان به اصراف می فرستاد وبه ترویج مذهب شیعۀ سبعیه اسمعیلیه می پرداخت [۲۴] و قطعاً به واسطه شهرت ومعروفیت تمامی که در فضل وحکمت وقدرت عظیمی که در فن مناظره شفاهی وکتبی او را بوده [۲۵] ودر کار خود پیشرفت داشته [۲۶] وبه واسطه همین فقره ومباحثات با علمای اهل سنت کم کم دشمنان وی زیاد شده وظاهراً به سبب خصومت علما وغوغای عامله وهجوم آنها بر ضد او امرای سلجوقی درصدد آزار او بر آمده واو را تبعید کردند وناچار فراری ومتواری گشته واز خانه وخانمان خود که در آن همه گونه راحت وعزت وناز داشته آواره شد ومردم خراسان از خویش وبیگانه از او دوری می جستند. از بعضی فقرات اشعار وکلمات او گاهی استنباط می شود که شورش وازدحامی بر ضد او شده ومردم جاهل برخلاف او برخاسته وهجوم به او وخانه اش کرده اند وحتی شاید خانه او را خراب کرده اند ولی به هر حال اخراج وتبعید او از طرف سلجوقیان شده چنان که صریحاً در اشعار خود ذکر می کند معلوم نیست که این کار در زمان ابوسلیمان چغری بیگ داوود بن میکائیل بن سلجوق واقع شد که پایتخت او مرو بود وبلخ را نیز در قلمرو داشت یا بعد از وفات او در سنه ۴۵۱ که آلپ ارسلان پسر وی امیر خراسان وبعد سلطان شد [۲۷] ظاهراً دوره حکومت آلپ ارسلان در تعصب بر ضد شیعه از زمان پدرش سخت تر وبدتر بوده خصوصاً که نظام الملک که دشمن بزرگ همه مذاهب غیر سنی بود دبیر و وزیر او بوده، بیت۵ در صفحه ۳۲۱ و بیت۱۴ در صفحه ۳۵۲ وبیت۲۳در صفحه ۴۴۹ به اقرب احتمالات اشاره به آلپ ارسلان است . نقطه اقامت ناصر خسرو بعد از دعوت به خراسان هم درست معلوم نیست که در خود شهر بلخ در خانه خود ساکن بوده چنان که از جامع التواریخ رشید الدین ظاهر است یا چنان که دبستان المذاهب روایت می کند در سانج که قریه ای بوده از نواحی بلخ ویا در شادیاخ بلخ مقیم بوده است .
تبعید از وطن وآوارگی
به هر حال پس از چندی اقامت در بلخ مجاهدات ناصر خسرو در ترویج مذهب اسمعیلی ودعوت به سوی خلیفه فاطمی که او را «میانجی»و«امام زمان»و « خداوند زمان» و«امیر المومنین» وخود را بنده ونایب ومامور وامین ومختار وسفیر او می خواند ومکرر در دیوان خود اسم او را می برد موجب تحریک غضب علمای خراسان ومخصوصاً بلخ[۲۸] وشورش عامه[۲۹] وسخط سلطان یا امیر سلجوقی[۳۰] وشاید تفکیر خلیفه بغداد شده وبه تهمت بد دینی وقرمطی وملحد ورافضی بودن بر او «غلبه کردند» [۳۱] واو را از مسکن وشهر خویش براندند یعنی از بلخ وخراسان تبعیدش کردند ویا خود او مجبور به متواری ومخفی شدن وفرار شد وبه قول خود «هجرت» کرد واین معنی در اشعار او به کرات بر زبان او جاری شده است [۳۲] وممکن است که به واسطه اعتراف خاص وعام به فضل وحکمت او واحترام مقام علم وادب وحسب وی با همه آزاری که بر او روا داشتند از قتل ورجم رست ورنه در آن زمان در خراسان کار بر شیعه که رافضی نامیده می شدند عموما وبه شیعه سبعیه پیروان فاطمیان که به تهمت قرمطی بودن متهم بودند[۳۳] خصوصا خیلی سخت وخطرناک بود چنانکه در همان زمان جوانی ناصر خسرو، سلطان مسعود غزنوی، حسنک، وزیر سابق پدرش سلطان محمود را به جرم عبور از مصر در سفر حج به حکم خلیفه بغداد دار زد وحتی سلطان محمود غزنوی سفیر خلفای فاطمی را به قتل رسانید.سلجوقیان هم در تعصب سنی گری ودفاع از حقوق خلافت عباسی وعقیب اهل بدعت وقرامطه وملاحده و«روافض» از غزنویان عقب تر نمی ماندند وبلکه به مرو زمان خصوصا بعد از نصب نظام الملک به وزارت خیلی متعصب تر از پیشینیان شدند وبه همین جهت شاعر ما مخصوصاً بر این دشمنان مذهبی ونژادی وشخصی خود خصوصاً و به امرا وسلاطین ترک به طور عموم که اغلب به بزرگان آنها به عنوانات واسامی ینال وتکین وطغان وطوغان وپیغو وایلک وتاش وخان وخاتون وسلطان اشاره کرده وبه خود آن قوم یعنی سلاجقه اسم غز وقیچاق وترکمانان می دهد ودی یکجا به اسم طغرل وچغری تصریح می نماید بسیار طعن کرده وآنها را که نو رسیدگان بودند غاصب فرض نموده«اوباش» و«دونان» و«یأجوج ومأجوج» وشبیخون خدا و باد صرصر ودجال وشیطان واهریمن می نامد واز تمکین بدانان که می گوید سابقاً خوار وعاجز و بندگان خود او بوده اند اظهار ننگ نموده وبر استیلای آنان به خراسان ومخصوصاً بلخ که « خانه حکمت» بود دریغ می خورد در صورتی که از محمود غزنوی واخلاف او به آن شدت بدگوئی نمی کند واز جلال وعظمت آنها یاد می کند واز زوال دولت سامانی در خراسان وماوراء النهر وشیربامیان وشارغرچستان را وگاهی خلفای عباسی را دیو وفرعون می خواند ومخصوصاً از ظلم این خلفا درباره خودش ناله می کند وآنها را همه جا به بدی یاد وبر سیاهی شعارشان طعن نموده هامان امت می شمارد .
کاری که ناصر خسرو به عهده خود گرفته بود یکی از مشکل ترین وخطرناک ترین امور بود در خراسان عده شیعه اسمعیلی کم ومخالفین آنها هم خیلی زیاد[۳۴] وهم دارای قوت وقدرا وهم خیلی متعصب وکینه ور و وحشی بودند ودعات اسمعیلیه یا به تقیه واختفا ویا به تحصن در معقل مصونی از خطر قتل ممکن بود محفوظ بماند.
بعد از فرار از بلخ یا متواری شدن در همانجا ظاهراً چندی در خفا کار می کرد ومقرش معلوم نبود[۳۵] وفقط جمعی خواص جای او را می دانستند، چنان که از بعضی اشعار او استنباط می شود ودر کتاب وجه دین هم گوید که حجت ها از انظار پوشیده اند ولی معلوم می شود عاقبت مجبور به مهاجرت وقرار گرفتن در یک مرکز معینی شده ولهذا به مازندران پناه برد[۳۶] وشاید به مناسبت اینکه امرای گرگان واسپهبدان طبرستان شیعی مذهب بودند وی نیز مانند سلف خود فردوسی بدان دیار و به حمایت بزرگان آن سامان روی آورد ومخصوصا بعید نیست که به واسطه انتشار دعوت اسمعیلیه در مازندران ابتدا ناصر خسرو وبعدها حسن صباح آنجا را مرکز اعمال خود گزیده بودند او در مازندران چنان که آقای غنی زاده اشاره کرده از اشعار ذیل استنباط می شود که گوید:«گرچه مرا اصل خراسانی است* از پس پیری ومهی وسری* دوستی عترت وخانه رسول* کرد مرا یمکی ومازندری». در کتاب بیان الادیان نیز در باب مذهب ناصریه که منسوب به ناصر خسرو بود گوید که «بسیار کس از اهل طبرستان از راه برفته وآن مذهب بگرفته» که مؤید بودن حکیم در مازندران است ولی در روایات و تذکره ها هیچ جا جز تذکره الشعرای دولتشاه ذکری از رفتن ناصر خسرو به مازندران نیست. دولتشاه مقر او را رستمدار وگیلان ذکر می کند.
معلوم نیست که ناصر خسرو چه مدتی در دیار طبرستان بوده وقبل از آن وبعد از آن تا رسیدن به بدخشان کجاها بوده است بعضی مؤلفین مثل دولتشاه ناصر خسرو را بعداز مازندران مدتی مقیم نیشابور می نویسند در «سرگذشت شخصی» نیز حکایت او در نیشابور مندرج است اگر نسخه صحیح محل اقامت در دبستان المذاهب نیز شادیاخ بوده باشد، چنان که اته نقل می کند ومقصود از شادیاخ هم شادیاخ نیشابور باشد نه شادیاخ بلخ در آن صورت ممکن است فرض کرد که چنان که دولتشاه می گوید وی از مازندران به نیشابور رفته باشد که همسفر قدیمش امام موفق آنجا مرجع نافذ بوده است .[۳۷] از بعضی قران هم به نظر بعید نمی آید که ثانیاً به بلخ یا حوالی آن عودت کرده وبعدها باز از آنجا مجبور به فرار،به طرف مشرق شده وبه قول جامع التواریخ به سمنگان[۳۸](سمنجان به کسر سین ومیم در کتب عربی) وبه قول مشهور به یمگان پناه برده است به هر حال ممکن است میل به نزدیکی به خراسان که هم وطن خود وهم«جزیرۀ» مأموریت او بود از یک طرف ومأمن گزیدن در یکی از قلاع جبال مستحکم ومنبع از طرف دیگر او را به قصبه یا قلعه یمگان در اقصای خاک بدخشان کشید که به قول قزوینی در آثار البلاد، شهری حصین بود در وسط کوه ها در نزدیکی بدخشان که به واسطه صعوبت مسالک آن احدی را قدرت تسخیر آن نبوده واز قرار معلوم تا آخر عمر در این قصبه مستقر وبه اداره کار دعوت فاطمی در خراسان مشتغل بوده است تصرف قلاع محکم وصعب المنال در قلل جبال ظاهراً در آن اوقات یکی از نقشه های دعات فاطمی در شرق بوده واحمدبن عبدالماک بن عظاش که خود وپدرش هر دو معاصر وهم قطار ناصر خسرو و حجت اصفهان وآذربایجان بودند در شاهدز اصفهان وحسین قائنی در قهستان وحسن بن صباح در رودبار[۳۹] نیز فن جنگی پیشرو دانشمند وحکیم خود را تقلید می کردند دبستان المذاهب گوید خوف وهراس بر ناصر خسرو استیلا یافته در جبلی از جبال بدخشان نهان گشت حاجی خلیفه درتقویم التواریخ فرار ناصر را از بلخ و ورود او را به یمگان در سنه ۴۵۶ ثبت می کند این تاریخی برای خروج یا فرار او از بلخ درست در نمی آید چه قبل از تالیف کتاب زادالمسافرین در سنه ۴۵۳ وی را از خانمان خویش رانده و آواره کرده بودند.[۴۰] چنان که در آن کتاب گوید:«….تا جهال امت که ما را بد دین می خواندند وبرما غلبه کردند واز مسکن وشهر خویش ما را براندند سوی کسانی که از عقلا مر این کتاب ما را تأمل کند نکوهیده شوند»ولی شاید تاریخ مزبور برای ورود او به یمگان صحیح باشد اگر چه اته را عقیده بر آن است که این تاریخ را حاجی خلیفه یا صاحب مأخذی که آن مولف از او اخذ کرده است از «سرگذشت شخصی» یعنی تاریخ زندگی مجعول منسوب به خود ناصر به حساب استخراج کرده است، یعنی چون در آنجا ذکر شده که ناصر بیست وپنج سال در یمگان ماند، این مدت را از ۴۸۱ سال که تاریخ وفات اوست تفریق کرده ومبدا ورود به یمگان را تعیین کرده است که در این صورت بی اعتبار خواهد بود.
از آن طرف اته از بیت ذیل که از روی یک نسخه خطی نقل می کند:
چون فکندندم در این زندان وبند زیر بار تن بماندم شصت سال
استدلال می کند که ناصر خسرو در ورود به یمگان شصت ساله بود یعنی در سنه ۴۵۳ یا ۴۵۴ به آنجا رفته است علاوه بر این ابیات ذیل را از قصیده صفحه ۹۶-۹۷ دیوان که گوید:
ارجو که زود سخت به فوجی سپیدپوش کینه کشد خدای زفوجی سیه سلب
وان آفتاب آل پیمبر کند به تیغ خون پدرز گرسنه عباسیان طلب
وزخون خلق خاک زمین حله گون شود از بهر دین حق ز بغداد تا حلب
وز مغرب آفتاب چو سرزد مترس اگر بیرون کنی تو نیز به یمگان سرازسرب
اشاره به تسلط ارسلان بساسیری در بغداد واظهار بیعت فاطمیان می داند که اگر چه با دخول سلطان سلجوقی طغرل بیگ به بغداد هنوز تا سنه ۴۵۲ یا حتی ۴۵۳ به بدخشان نرسیده بوده است و به این دلایل وقرائن دیگری که ظاهراً از لفظ «شادیاخ» در نسخه دسترس او از دبستان المذاهب استخراج کرده اته صریحاً ادعا نموده که ناصر خسرو از بلخ گریخته در نیشابور در عزلت وانزوا به سر می برد تا وقتی که در سنه ۴۵۲و ۴۵۳ از آنجا نیز مجبور به خروج شده وبه یمگان رفت نگارنده این سطور گمان می کند که با آنکه بیرون کردن ناصر خسرو از بلخ قطعاً قبل از سنه ۴۵۳ واقع شده دلیل کافی وقوی بر رد قول تقویم التواریخ که ورود او را به یمگان در سنه ۴۵۶ قرار می دهد در دست نیست. وهیچ قصیده ای به نظر نرسیده که اسم یمگان وسن ناصر در آن جمع شده باشد جامع التواریخ ودبستان المذاهب اقامت ناصر را در یمگان ۲۰ سال شمرده اند که در آن صورت هجرت وی به آنجا بر فرض وفات او در سنه ۴۸۱ به سال ۴۶۱ می افتد واین فقره با اقوال خود او که در شصت ودوسالگی خود از یمگان حرف می زند منافی است خود شاعر در یکی از قصاید خود گوید«پانزده سال برآمد که به یمگانم» که دلیل توقف طولانی وی در آنجاست وچنان که معروف است همانجا نیز وفات یافته ومدفنش مدت ها در آنجا معروف بوده وبه قول بعضی سیاحین هنوز هم در آنجا مردم قبر او را نشان می دهند دولتشاه نیز گوید:«قبر شریف حکیم ناصر در دره یمگان است که آن موضع از اعمال بدخشان است» وعجب آنکه از تاثیر دعوت آن حکیم سخنور وصاحب نفس هنوز در خود بدخشان ونواحی مجاور آن خطه و در خوقند وقراتکین وساری قول و وخان ویاسین وهمچنین در یکی از نواحی بلخ ودر دره های جلال آباد وکمار در کافرستان وظاهراً در بخارای کهنه نیز اسمعیلیه وجود دارند وشاید امروز وجود جماعت اسمعیلیه در اطراف نیشابور نیز ارتباطی با تعلیمات وتلقینات آن حکیم داشته باشد چه اگر اقامت ناصر خسرو در شادیاخ نیشابور واشتغال او به دعوت، مدرک صحیحی داشته باشد در آن صورت بازماندن اثری از آن تلقینات بعید نیست مخصوصا قسمت بزرگی از اسمعیلیان ایران ناصریه نامیده می شدند به نسبت ناصر خسرو چنان که صاحب کتاب بیان الادیان که چهارسال بعد از وفات ناصر خسرو تالیف شده وخود معاصر ناصر بوده گوید«الناصریه اصحاب ناصر خسرو و او ملعونی عظیم بوده است وصاحب تصانیف…» ونیز گوید«… به یمگان مقام داشت وآن خلق راازراه ببرد وآن طریقت او آنجا برخاست .»
اخراج ناصر خسرو از وطن خود وسختگیری وتهدید وبدگوئی ونفرین وطعن ولعن وهر گونه که به او وارد آمد او را خیلی متاثر نموده واز این ستم ها ومظلومیت وبیچارگی و آوارگی و محبوسی خود در تنگنای دره یمگان اغلب می نالد واز جفای روزگار وبدحالی وسختی زندگی وبی خانمانی وتنهائی وناراحتی خود در آن « زندان» ومخصوصاً از غربت شکایت دلسوز می کند اغلب از اینکه حتی دوستان وخویشان وی نیز از او بریده اند خیلی اظهار تالم می کند ونیز از اینکه بعد از وی حال«دیار» او یعنی بلخ وخانه او در آنجا وباغ ها وعماراتش وبرادرش ودوستانش چگونه شده وآیا هنوز آن آبادی ها برجاست ویا خراب وپاشیده شده اظهار نگرانی می کند وبه وسیله باد به قوم خود پیام می دهد و با آنها بت شکنی کرده واز درد دل وحال زار خود خبر می دهد وحتی گوید پس از جلای وطن چندی مانند مویه گران گریسته است واز غم غربت پژمرده وزرد چهره وآشفته ودلفکار شده ولی با وجود این همه جا گوید که این مصائب وسختی ها اختیاری است ودر راه دین آن را تحمل می کند ورنه عاجز از تحصیل جاه وعزت نیست واگر از راه خود برگردد همه گونه عزت و مقام در پیش امراء وی را مسلم است وگاهی هم اظهار امید می کند که« دین حق» غلبه کرده شوکت وعزت او به اضافه برگردد.[۴۱]
ظاهراً مادامی که در اوایل امر حقیقت حال وکار وعقاید او معلوم ومعروف نبوده به واسطه معروفیت وفضل ومقام علم وسخنوری که داشته میان خاص وعام محترم بود ولی بعد از اطلاع مردم وفقها بر حقیقت حال او از وی رمان شده ودوری جسته وحذر کردند وحتی چنان که از یک بیت مستفاد می شود گویا مخصوصاً همان کسی یا کسانی که به انکار وی برخاسته وطعن بر وی کرده وشاید باعث فتنه شدند سابقاً با او مراوده واتصال داشتند .در واقع آنچه از اشعار او استنباط می شود حالت مطرود ومبغوض بودن او از طرف پیروان مذهب غالب ورسمی چندان کمتر از آنچه در افسانه راجع به حکایت کفشدوز نیشابور ودر سر سوفار آوردن قطعه گوشت شاگرد ناصر خسرو در «سرگذشت شخصی» مجعول ذکر شده نبوده است وشبیه به حالت مرتدهای تکفی شده ومهدور الدم پنجاه سال قبل بود خلیفه عباسی در بغداد وخان ترک در کاشغر به او بد می گفتند ، امیر خراسان و«شاه سجستان ومیر ختلان» از او متنفر«ترک وتازی وعراقی وخراسانی» دشمن او بودند ومردم« از نام ونشان وی سخت می ترسیدند» ومانند« مار گزنده» از او هراسان بوده ودوری می جستند ودر واقع امرای ترک وفقهای سنی ظاهری وپیروان خلیفه بغداد وعامه ناس به قول معروف سایه او را با شمشیر می زدند وبرسر منابر او را لعن می کردند و وی را «رافضی وقرمطی ومعتزلی» خوانده مهدورالدم می دانستند وصد هزاران دشمن پیدا کرده بود وبه قول خودش در خراسان کسی نماند که قصد جان ومال او را نکرده وهمه گونه آزار بر او روا نداشته باشد. «آزاد وبنده وپسر ودختر وپیر وجوان وطفل به گهواره » وی را « نشانه بیغاره» یعنی سرزنش ونکوهش کردند ولهذا« از اهل خراسان صغیر وکبیر» می نالد و«قلیل وکثیر» انها را دشمن خود می خواند معذلک از اشارات اشعار او همه جا استنباط می شود که گودی دشمنان او از حکام ورجال خراسان ، از اینکه چنان حکیم فاضل و دبیر شاعری طریقه بدعت گرفته وبه این جهت از دست آنها رفته متاسف بوده اند وبه قول خودش «رجال خراسان گاه وبیگاه عشاق مقال» او بوده اند وشاید اغلب وی را به ترک طریقه خود وعودت به وطن دعوت کرده و وعده همه گونه عزت ومقام وتقرب درگاه به او می دادند ولی وی با وجود نهایت اشتیاق به دیدار وطن وتالم بی اندازه از هجران آن وغربت چنان که از حسب حال وآه وناله دلسوز او در این باب دیده می شود محض ثبات وپافشاری در دین به عودت تن در نمی داد.
بعید نیست که ناصر خسرو در زمان توقف در یمگان با جمعی از پیروان خود آنجا نفوذ ومقام ریاستی داشته است وشاید همین فقره موجب اسناد سلطنت به او شده وحتی آثار البلاد او را پادشاه بلخ می خواند که به سبب خروج اهل بلخ بر او در یمگان که قصبه حصینی درمیان کوه ها بود تحصن اختیار کرد ونیز گوید وی درآنجا باغها وقصور وحمام هائی ساخته بوده وشرحی مفصل از این حمام های عجیب طلسم آسا وجادو آمیز ذکر نموده وگوید نظر به روایت حسام الدین ابوالمؤید بن النعمان هنوز این حمام ها در دست اعقاب ناصر خسرو هستند [۴۲] ابیاتی نیز در دیوان مشعر بر شاخص بودن وی در یمگان هست ومکرر در اشعار خود از یمگان توصیف میکند وآنجا را دبستان حکمت ومعرفت می خواند با وجود این تقریباً همه جا خود را میان کوه ها در دره وغار وزندان سنگی وحصار وکوهسار پر از سنگ وخار یمگان که آن را «زندان سلیمان» وزمین تنگ وخشک دره وجبال وتلال پر از خار وغار می نامد مغلوب مقهور ومسجون ومحصور ومحبوس مهجور و«متواری ونهان» و« معزول وپنهان» ومفلس ورانده وتنها وهزیمتی وپناهنده وخوار وزار و«بیچاره ومانده در حصار» وبی مونس وبی زوار وبی خویش ویار خوانده واز تاثیر غربت ودور افتادن از وطن وشهر خویش وتنهائی وبی مونسی وبی یاری ناله تلخ می کند ومسلم است که در یمگان اگر هم امنیتی داشته رفاه حال وعز ونعمتی نداشته است چنان که خودش صریحا در اشعار خود می گوید که آنجا مفلس وبینوا بوده ومال ومنال نداشته و وی را آنجا قوم وخویش وآشنائی هم نبوده وفقط فرار از دست دشمنان وی را به آن دره خشک وکوه وتل بی طراوت کشانیده که با همه سختی ها وگرفتاری های طاقت فرسا این حسن را داشته که از تسلط دشمنان وامرای خراسان در آنجا ایمن بوده وآنان دسترس به او نداشتند.[۴۳] و وی از ترس آزار ولجاج وغوغا وبلکه سوء قصد مخالفین به رعایت حزم از آن دره هیچ بیرون نمی امد وقدم به خارج عموماً وبه خراسان خصوصا نمی گذاشت [۴۴]. حتی گاهی در بعضی اشعار به گرسنگی وبرهنگی خود نیز اشاره می کند وچنان که گفته خود را همه جا در زندان تنگ ودره غار آسا که هیچ نوع اسباب راحت ونعمت وحتی مزرعه وکشت وکاری هم نداشته«به بند سخت گرفتار»و«مسجون» ودر زحمت وعذاب نشان می دهد که کسی به آنجا نمی گذرد و وی تنها وپریشان مانده ولی ظاهراً به کلی درویش ومحتاج هم نبوده است اغلب هم خود را در آن تشبیه به اختفای پیغمبر در غار می کند وبعضی اوقات هم « هجرت» خود را بدانجا تشبیه به هجرت آن حضرت ویا تبعید سلمان فارسی از طرف عمربن الخطاب می نماید واز طول اقامتش در یمگان خود را مثل نهالی می شمارد که از خاک کنده شده ودر سنگ یمگان دوباره ریشه انداخته باشد به حدی که از نسبت قبادیانی به نسبت یمگانی تبدیل شهرت کرده وعمر خود را درآن دره خشک وتنگ وپر از خار وسنگ بر سر برده است .
«سرگذشت شخصی» افسانه آمیز کلانتری را رئیس قصبه یمگان می نویسد ولی در موضع دیگر جهانشاه بن گیو نامی را پادشاه یمگان می نامد[۴۵] اینکه تذکره ها و«سرگذشت شخصی» ناصر خسرو را واقعا در مغازه ای ساکن می پندارد که به گیاه تغذیه می کرد باید مبالغه باشد که از عبارات اشعار وی استخراج کرده اند ورنه دلیل صریحی برای این ادعا در دست نیست بلکه بالعکس در بعضی ابیات حکیم اشاره به عمارت وآبادی « مسکن» خود می کند وازآن اشارات چنین استنباط می شود که در سنه ۴۵۵ قسمتی از آن محل خراب شده بود ولی پس از یکسال باز به کمال آبادی رسیده بوده است به این مسکن اسم خانه نمی دهد ولهذا تصور می شود که مقصود خانه او در بلخ نبوده ولی از یمگان نیز صحبت نمی کند وسبب خرابی را هم که آفت طبیعی مانند زلزله وغیره ویا دست دشمن بوده ذکر نمی کنند.
شکی نیست که ناصر خسرو در همان زمان خود خیلی معروف ومشهور بوده وصیت علم وفضل وحکمت وهمچنین دعوت او به طریقه اسمعیلی وتشیع همه جا رسیده بود وبا وجود طعن به دین او خاص وعام به فضل وحکمت او معترف بودند وحتی گاهی انحراف او را از دین به فضل مفرط او نسبت می دادند در شعر نیز همان وقت مقام بلندی داشت وبا آنکه غزل سرائی ومدیحه گوئی وهجو مهزل شعرای زمان را سخت تقبیح وخود از این کار به شدت تبری می کند، خود فن شاعری ودبیری را که هنر خود وحرفت قدیمش بود بی معنی نمی پندارد وگاهی می ستاید ولی این دو فن را علم وهنر ندانسته پیش می خواند وبه خود اسم شاعر نمی دهد وشعر را به تنهائی فخر خود نمی داند وفقط شعر زهد وطاعت وپند وحکت ویا منقبت اولیای حق ویا مصیبت وارده بر ائمه را ممدوح می داند وخود نیز گوید که اغلب اوقات خود را صرف انشای اشعار وخطب در دو زبان و «مناقب ومقتل» وتصانیف وجواب سوالات وارده ونوشتن دعوت نامه ها که به قول خود فوق العاده به بلندی اشعار خود وقوت طبع وسخنوری خویش در نظم ونثر فارسی وعربی معتقد وبه پایه علم وحکمت خود مفتخر بوده خصوصا بعد از عودت از سفر مصر که به قول خودش پایه علمش یک بر هزار بالا رفته ونسبتی با زمان سابق نداشته است نظم ونثر او در زمان خودش پیش دوست ودشمن مطلوب ومرغوب بوده و وی خود را در عهد خود در کتاب یگانه وبی نظیر می دانسته است چنان که در نظم عربی خود را با جریر وبحتری وحسان ودر نظم فارسی با رودکی وعنصری معادل می شمارد .
ناصر خسرو در مولفات واشعار خود از خیلی از حکما وعلما وادباء وشعرا اسم می برد که بعضی از آنان را خود ندیده وبرخی را شخصاً ملاقات کرده است از آن جمله از سلاطین وامرا از یعقوب بن لیث صفار وسلطان محمود ومسعود غزنوی وابراهیم بن سیمجور وابوصالح جیل جیلان جستان بن ابراهیم مرزبان دیلم وابومنصور وهسودان بن محمد پادشاه اذربایجان وابونصر احمد نصرالدوله امیر اخلاط وقسمتی از آسیای صغیر وپسر ابوکالنجار دیلمی وخلف بن احمد وغیره وهمچنین از طغرل و چغری سلجوقی چنان که گذشت واز حکما از یحیی نحوی ومحمدبن زکریای رازی وایرانشهری[۴۶] وابویعقوب سکزی[۴۷] وابن سینا[۴۸] وهمچنین از خیلی از حکمای یونان واز صوفیه از بایزید بسطامی وذوالنون مصری وابراهیم ادهم همشهری خود واز شعرای عرب چنان که گفته شد از بحتری ونابغه جریر وحسان و ابوالعلا معری واز شعرای فارسی باز چنان که گفته شد از رودکی واز اشعار زهد وپند او به نیکی یاد می کند واهوازی وعنصری ودقیقی ومنجیک وقطران وکسائی مروزی اسم می برد ومخصوصا از این شاعر آخری بیشتر از همه سخن می راند وبا او مفاخره مباهات می کند وظاهرا بودن کسائی از مرو که مقر ایام جوانی ناصر بوده واین که به قول تذکره ها «اکثر اشعار او در زهد و وعظ ودر مناقب اهل بیت نبوت» بوده وشاید هم ناصر اواخر ایام کسائی را درک کرده باشد چه تاریخ وفات کسائی معلوم نیست علت رقابتی که از اشعار ناصر نسبت به کسائی با وجود قرب مشرب احساس می شود شاید آن بوده است که کسائی بر حسب روایات شیعه اثنی عشری بوده وناصر خسرو اسمعیلی عجب است که ناصر خسرو نه از فردوسی اسم می برد ونه علامتی در آثار کتبی او از اطلاع وی بر شاهنامه فردوسی دیده می شود واگر آنچه دیباچه بایسنقری شاهنامه از سفرنامه ناصر خسرو راجع به رباط راه طوس که از وجه صله فردوسی ساخته شده نقل می کند ودر نسخه های سفرنامه که فعلا در دست است مذکور نیست بی اساس بوده باشد، دیگر هیچ دلیلی بر این که ناصر فردوسی را می شناخته در دست نداریم.
تحلیل احوال روحی ناصر خسرو:
در تحلیل احوال روحی ناصر خسرو می توان گفت که او بیش از یک عالم دینی به معنی محدود آن یک آزاده مرد حکیم وفیلسوف پخته وجهان بینی بود … ناصر خسرو را باید در حلقه آن شیدایان محسوب نمود که مانند منصور حلاج وبا یزید بسطام وسنائی غزنوی وعطار وسهروردی مقتول ومولانا وبسیار از امثال ایشان پروانه وار گرد نور حقیقت می چرخیدند ومی تپیدند تا به آن نور بپیوندند وسرّ «کنت کنزاً محفیاً» را دریابند ناصر خسرو پدیدهای سرشار از جنبه های ممتاز است وی هنرمندی عادی از آنگونه که نظایرش در کوچه وبازار فراوانند نیست، بلکه شاعری است با سبکی ساده وخاص خود مردی است که مقدم بر هر چیز به اندیشه قدر می نهد واز همین روست که در بحبوحه قال ومقال طوطی صفت دیگران فوق العاده شایان توجه است از آن گذشته سیر وتطور افکارش نیز به نوبه خود اهمیتی بسزا دارد محمد قزوینی وی را در ردیف شش شاعر بزرگ ایران می شمارد وفقط اشاره می کند که مذهب او را از انظار مستور داشته است( عیسی شهابی،ص۴۰۵) . ناصر خسرو مردی عجیب ودارای صفات متناقض بود، تا به جایی که توحید مساعی ملتهای متعدد لازم بود تا حتی الامکان به سوانح زندگی ونظریات این متقدم ترین پند سرای کلاسیک ایران پی برده شود یک شوق بی آرام دانش جویی او را برای فرا گرفتن کلیه علوم بشری مانند نجوم وفیزیک وهندسه وتاریخ دین زرتشتی ویهود ومسیحی وعقاید مانوی وصابئیه واهل استدلال نهاد ودر تعلم زبانهای بیگانه هم پیشرفت نمود ، ولی روح جویای او که تشنه حقیقت بود، هر جا که رفت با تحکم وتقلید کورکورانه با استدلال تهی تر مواجه شد وبرای حل کیفیت وکمیت مسائل دلیلی پیدا نکرد وچون از این کنجکاویهای بی ثمر خسته وفرسوده گشت، لارج خود را رندانه معروض حوادث جهان ساخت وبه زندگانی شهوانی تن در داد. بسی نگذشت که از این طرز بی معنی زندگی نیز متنفر گردید وعزم سیاحت ومطالعه در بلاد اجنبی کرد مگر به واسطه ارتباط وتبادل نظر با دانشمندان سرزمینها وزبانهای بیگانه پاسخی به پرسشهای خود که در سینه اش لاینحل مانده بود، بیابد… به عزم زیارت مکه به راه افتاد ومدت هفت سال ایران و سوریه وفلسطین وعربستان ومصر را گشت ودر این فرصت چار بار به زیارت کعبه وبلاد متبرکه مشرق مشرف شد وچون ازمسافرت به مسقط الراس خود برگشت، هواخواه مخلص فاطمیان مصر واز پیروان فرقه مختفی اسماعیلیه یا باطنیان گشته بود این تحول اساسی در طرز فکر شاعر او را واداشت نجات وشفای روحانی خود را از اسماعیلیه بجوید علت چنان تحولی از قراینی که از اشعارش به دست می آید یکی انزجار او بود از مراسم قشری وبی روحی که در سفر حج مشهود می افتاد وخود او هم بسا مجبور بود رعایت کند دوم تاثیر عظیمی بود که شهر زیبای قاهره که هم از مواهب طبیعت وهم از محسنات صنعت زینت یافته بود در افار او بجا گذاشت ( رضازاده شفق، ص ۱۴۵-۱۴۲)
عنوان «حکیم» برای ناصر خسرو در کتب واشعارش خیلی ذکر می شود و واقعا هم از حکما بوده، واز اشعار وی ومخصوصاً از کتاب زادالمسافرین روشنایی نامه دیده می شود که به فلسفه ارسطو وافلاطون وفارابی وابن سینا آشنا بوده وبسیاری از تالیفات حکمای قدیم یونان را خوانده است واز آنها ذکر می کند.
جوانی ناصر خسرو
ناصر خسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم وفنون والسنه وادبیات رنج فراوان برده، قرآن را حفظ داشت وتقریبا در تمام علوم متداوله عقلی ونقلی آن زمان ومخصوصا علوم یونانی از ارثما طیقی ومجسطی بطلمیوس وهندسه اقلیدس وطب وموسیقی وبالاخص علم حساب ونجوم وفلسفه .همچنین در علم کلام وحکمت متألهین تبحر پیدا کرده بود و وی خود در اشعار خویش وسفرنامه وسایر کتب خود مکرر به احاطه خود به این علوم ومقام عظیم فضل ودانش خود اشاره می کند ومخصوصاً در سفرنامه وروشنایی نامه همه جا از نجوم وقرانات کواکب وکسوف حرف می زند مخصوصاً در لحسا وقطیف امیر عرب از او از روی علوم نجوم سوال می کند که «آیا لحسا را تواند گرفت یا نه؟» ولی ظاهراً با آنکه منکر تاثیرات نجوم نبوده ودر روز قران راس ومشتری قضای حاجات را معتقد بوده به غیب گویی از روی تنجیم چندان اعتقادی نداشته وبه قول خود در جواب امیر عرب راجع به سوال در باب فتح لحسا«هر چه مصلحت بود»می گفته است در علم حساب وجبر ومقابله وهندسه در مصر تدریس می کرده، در عیذاب(بندر سودان در ساحل بحر احمر) چند ماه خطیب شهر شده وآن کار خطیر را به عهده داشته، تصنیفات زیادی داشته، در ادبیات عرب وعجم ید طولی داشته از بحتری وجریر ونابغه وحسان ورودکی وکسایی ودقیقی وعنصری ومنجیک واهوازی وقطران در اشعار خود وسفرنامه اسم می برد وشاعر آخری را شخصاً ملاقات نموده است خود نیز اشعار عربی وحتی دیوان عربی هم داشته است در نقاشی هم سررشته داشته ودر موقع اقامت در قلج(در عربستان) از روی ضرورت با نقاشی ونقش محراب مسجد آنجا کسب معیشت کرده وصدمن خرما به دست آورده وهمچنین در بیت المقدس کرسی سلیمان را در روزنامه سفر خود که داشته تصویر کرده است در مسافرتهای خود مانند حکیم دانشمندی یادداشتهای علمی وتاریخی مفید بر می داشت وشهرها وقلعه ها ومساجد وغیره را خود مساحت می کرد.
در علم ملل ونحل وکسب اطلاع بر مذاهب وادیان نیز رنج فراوان برده ونه تنها مذاهب اسلامی را تتبع وغوررسی نموده، بلکه ادیان دیگر مانند دین هندوان ومانویان وصائبین ویهود ونصاری وزردشتیان را نیز تحصیل نموده واز کتاب زند وپازند مکرر صحبت می کند در طلب علم وفحص حقیقت با غالب ملل معروف آن زمان آمیزش ومخالطه نموده واز آنها کسب معرفت کرده است ولی با وجود این مثل اغلب شعرا ودانشمندان اسلامی اطلاعش از مذاهب غیر اسلامی خیلی صحیح نبوده در علم فلک وحساب وهندسه ظاهراً اعلا درجه معلومات عهد خود را فرا گرفته بود…
عقاید واخلاق ناصر
عقاید ناصر خسرو کاملاً مطابق طریقه باطنیه اسمعیلیه وآراء پیروان خلفای فاطمی مصر ومغرب است که آنها را در کتب قدیمه گاهی هم شیعه سبعیه ودشمنان انها آنان را ملاحده وقرامطه می نامیدند ولی به معنی تام کلمه قرمطی نبوده ودر سفرنامه خود از قرامطه بوسعیدی لحسا به لهجه طعن حرف می زند وی چنان که از کلمات او بر می آید بعد از عودت از مصر خیلی زاهد وپارسا ومتقی وعابد بوده شراب نمی خورد وبه نماز وروزه مداومت داشته وبلکه به درجه ریاضت شاقه وبه قول خودش «ترک حلال» در زهد مبالغه وبه احکام شرعیه و واجبات ومستحبات مواظبت می کرد و در سفرنامه به ترک مال دنیا تصریح ودر بیت ۲۱ از صفحه ۱۳۲ دیوان به دست شستن از لذات دنیا از روزی که ار نهر فرات عبور کرد ( یعنی به قلمرو فاطمیان قدم گذاشت ) اشاره می کند.
چنان که ذکر شد باطنیه اسمعیلیه به هفت درجه مراتب قائل بودند که از بالا به پایین به اصطلاحات ناطق[۴۹] واساس[۵۰] وامام[۵۱] وحجت وداعی ومأذون ومستجیب نامیده می شد وناصر خسرو درجات پائین را سیر کرده وبه مرتبه حجتی رسیده ویکی از حجت های ۱۲ گانه [۵۲] شده بود که تالی امام زمان [۵۳] شمرده می شدند در اشعار خود اغلب به این مراتب اشاره می کند ، ولی این مسئله که آیا او قبل از سفر مصر در چهل وچهار سالگی چه مذهبی داشته درست روشن نیست.
دبستان المذاهب ارتباط ناصر خسرو را با ملاحده الموت رد ونفی می کند واین معنی علاوه بر اینکه تاسیس حکومت حسن صباح در الموت سه سال بعد از وفات ناصر خسرو به عمل آمد دلیل دیگری هم دارد وآن پیروی رسمی دربار مصر بود که پسر دیگر مستنصر را که مستعلی باشد به خلافت وامامت شناختند وبه همین جهت حسن بن صباح طریقه خود را که نزاری باشد
«دعوت جدید» اسم داد اسمعیلیان الموت است از نزار پسر مستنصر که بر خلاف مذهب رسمی دربار مصر بود که پسر دیگر مستنصر را که مستعلی باشد به خلافت وامامت شناختند وبه همین جهت حسن بن صباح طریقه خود را که نزاری باشد «دعوت جدید» اسم داد .
خانواده ناصر خسرو

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.