کاهش اضطراب ،پرخاشگری وفرسودگی شغلی

پژوهش حاضر باهدف بررسی اثربخشی آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش اضطراب ،پرخاشگری وفرسودگی شغلی کارکنان شبکه بهداشت ودرمان شهرستان پاسارگادانجام گرفت.
پژوهش حاضرآزمایشی وازنوع پیش آزمون–پس آزمون باگروه کنترل بوده است.جامعه آماری این پژوهش کارکنان شبکه بهداشت ودرمان شهرستان پاسارگاد بوده که تعداد آنها204 نفر ونمونه آن شامل72نفر پرسنل است که به روش نمونه گیری تصادفی ساده انتخاب شدندودردوگروه آزمایش وکنترل قرارگرفتند.درابتدا پیش آزمون توسط هردوگروه تکمیل وسپس گروه آزمایش در8جلسه 60دقیقه ای تحت آموزش گروهی ابراز وجود قرار گرفتند،گروه کنترل هیچ آموزشی دریافت نکردند.
پس ازمدت دو ماه پس آزمون برای هردوگروه اجراشد.ابزارپژوهش شامل پرسشنامه اضطراب بک، پرخاشگری باس وپری وفرسودگی شغلی ماسلاچ بود. داده های پژوهش بااستفاده ازآمار توصیفی نظیر میانگین،انحراف معیار وواریانس و ازآمار استنباطی نظیر تی تست مستقل ،تحلیل واریانس چند متغیری (مانوا)، وکواریانس استفاده شدوتوسط نرم افزار Spss-18 مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفت.یافته های این پژوهش نشانگر آن است که فرضیه های مبتنی بر آموزش گروهی ابرازوجود برکاهش اضطراب، پرخاشگری وفرسودگی شغلی کارکنان تاییدنشد.تاثیرعوامل سازمانی،فرهنگی،اجتماعی،فردی،روانشناسی وآموزشی درکاهش ابرازوجودکارکنان شبکه بهداشت ودرمان کاملا”مشهودمی باشدوباتوجه به ارتباط تنگاتنگ مهارت های زندگی باتعدادی عوامل می بایست کارکنان تمامی مهارتهای زندگی رادریک برنامه مدون آموزشی بافرهنگ سازی درمورداین مهارتها درخانواده وسازمانها کسب کنند،تاتاثیرپذیری این آموزش بیشترگردد.

زندگی امروزی بشرروز به روزپیچیده ترمی شودوخطرات متعددی تندرستی وزندگی انسانهاراتهدیدمی کند.رفتارها،عادات وروش زندگی ازاهمیت بسیاری برخورداراست.
شکی نیست که اکثربیماری ها علاوه برعلل بیولوژیکی،دارای علل اقتصادی،اجتماعی ورفتاری نیزمی باشندازاین رو،نقش مهارت های فردی وارتباطی، به همراه مهارت های خلاقیت وگفتگودرزندگی وعصرحاضربیشتراحساس می شود(فولادی،1383، به نقل از معتمدین ،1384).
متخصصان علوم رفتاری معتقدند ،یکی از موثرترین برنامه هایی که به افراد کمک می کند تا زندگی بهتر وسالم تری داشته باشند،برنامه آموزش مهارتهای زندگی است. هدف ازاین برنامه کمک به افراد جهت شناخت هر چه بهتر خود ، برقراری روابط بین فردی مناسب و موثر ، کنترل هیجانات ، مدیریت داشتن بر شرایط تنش زاوحل کردن هرچه بهتر مسائل ومشکلات افراد است.در سایه تامین چنین هدفی، توانایی های روانی- اجتماعی افرادافزایش پیدا می کندو با ارتقای توانای های روانی- اجتماعی افراد یک جامعه می توان سطح بهداشت روان رادرآن جامعه بالا بردوازبروز آسیب های اجتماعی پیشگیری کرد . برای ایجادوافزایش توانایی های روانی – اجتماعی وارتقاء سطح سلامت ، آموزش هر یک از این حوزه ها ضروری است . تحقیقات نشان داده است اگر ما دانش و اطلاعات لازم را در اختیار افراد قرار دهیم وموقعیت هایی را بوجود آوریم که طی آن افراد بتوانند آموخته های خود را به صورت عملی تجربه کنند، آن گاه این دانش و ارزش ونگرش به توانای های بالفعل تبدیل خواهد شد.این توانمندی به افراد کمک می کندتابداننددرهرموقعیت چه کاری بایدانجام دهندوچگونه بایدآن را انجام دهند(سلطانی، 1387).
درعصر کنونی دوتغییر عمده فرهنگی درجوامع مختلف به وجود آمده است:یکی این که ارتباطات شخصی نسبت به گذشته ارزش بیشتری یافته وبه صورت یک منبع اصلی خود ارزشمندی ورضایت از زندگی درآمده است ودیگرآن که دامنه رفتارقابل قبول اجتماعی به طورقابل توجه ی گسترش یافته است.درچارچوب این زمینه فرهنگی،علاقه به جرات آموزی،نه به صورتی که حالت زودگذر،بلکه ضرورت آن به شکلی که شیوه مؤثر دائمی احساس می شود.جرأت آموزی برخی ازنیاز های فرهنگی قوی وفراگیرراارضامی کندودوهدف عمده دارد:یکی کاهش اضطراب اجتماعی ودیگری کسب مهارتهای اجتماعی(رحیمی وهمکاران ،1385). با توجه به اینکه انسان موجودی اجتماعی است همواره سعی می کندتا مهارت هایی جهت تسهیل روابط خود بادیگران کسب نماید.آموزش ابرازوجودروشی است که درآن رفتارهای مناسب اجتماعی برای ابرازوبیان احساسات،نگرشهااوآرزوها،نقطه نظرات وعلایق به افرادآموخته می شوندتابتوانندبه راحتی وبدون ترس ونگرانی ،باورها،احساسات وعواطف خود را ابراز کنند. ابراز وجود،کارکردی فردی است که به سازگاری در تعامل اجتماعی کمک می کند. کنش ناموفق در ابراز وجود، بر اضطراب ،افسردگی و اختلالات شخصیتی می افزاید(میچی ،2004).بنابراین جرأت ورزی عملکردی است که دارای جنبه های شناختی،هیجانی ورفتاری است ونمایانگرتوانمندی فرددر برخوردمؤثرباخواسته های محیطی می باشد.فردی که دارای جرأت ورزی مناسب است نه تنها درمواجهه بامشکلات وعوامل تنش زارویارویی بهتری دارد،بلکه به جهت رفتارموفقیت آمیز در برخوردبا این عوامل ،ارزیابی شناختی مثبت تری ازخودداشته وبه تبع آن هیجان هاوعواطف مثبت تری را نیز تجربه می نماید(پرازلی وهمکاران،2002).
به نظرمی رسد افرادی که ازقاطعیت بالایی برخوردار نیستند،به طور ضمنی شخصیت مضطرب نیزپیدا می کنند فرد به علت عدم جرأت ورزی مطلوب به دلیل ترس از دست دادن دوستان و احترام، قادر نیست احساساتش یا اختلاف نظرهایش را به زبان آورد، بنابراین به دلیل ترس ازطرد شدن و ترس از ارزشیابی منفی مضطرب می شوندبه طوری که درمطالعات ارتباط نسبتاً قوی، معکوس ومعناداری را بین اضطراب تحصیلی وقاطعیت نشان داده شده است(شریفی راد وهمکاران،1390). شرقی(1383)دریافت که آموزش ابراز وجود باعث افزایش ابرازوجود،کاهش اضطراب اجتماعی،پرخاشگری وافسردگی می شود.
محیط بشر شامل عوامل فیزیکی،اجتماعی و روانی است که هر کدام در وضعیت سلامتی بشر نقش مهمی دارند .یکی از عوامل تنید گی زا در انسان،محیط کار وی است که می تواند دیگر حیطه های زندگی اورا تحت تأثیر قرار دهد .قسمت عمده ای اززندگی روزانه ی هر شخص صرف اشتغال به کار می شود.اداره اطلاعات آمریکا بیان داشته است که در میان مشاغل، مشاغل بهداشتی-درمانی با بالاترین میزان آسیبهای شغلی و از جمله فرسودگی شغلی همراه هستند (خدابخش ومنصوری، 1389).دراین پژوهش تاثیر آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش اضطراب ،پرخاشگری وفرسودگی شغلی کارکنان مدنظر می باشد.
2-1-بیان مسئله
مهارت های زندگی عبارتند از: مجموعه ای از توانائی ها که زمینه سازگاری و رفتار مثبت و مفید را فراهم می آورند، این توانائی ها فرد را قادر می سازند که مسئولیت های نقش اجتماعی خود را بپذیرد و بدون لطمه زدن به خود و دیگران با خواست ها ، انتظارات و مشکلات روزانه ، به ویژه در روابط بین فردی به شکل مؤثری روبه رو شود. انسان در تعاملات حیاتی خود با محیط اجتماعی واجد صفاتی خاص می شود. مهم ترین تأثیراتی که محیط زندگی بر رفتار به جای می گذارد از طریق احساسات و عواطف است و همین ها است که نگرش آدمی را تحت تأثیر قرار داده، تغییراتی اساسی را رقم خواهد زد و نهایتا”در این تعاملات ،آدمی تجربیاتی را کسب می کند که پس از تکرار و تمرین رفتارها، مهارت هایی را به وجود می آورد (نوری قاسم آبادی، 1379).
براساس گزارش سازمان بهداشت جهانی پیش بینی می شود که پس از سال 2010، کمتر کسی قادر خواهد بود بدون کسب مهارت های اجتماعی و ابراز وجود، زندگی رضایت بخشی داشته باشد. تأثیر آموزش این مهارت ها بر موفقیت در زندگی، از طریق دستکاری ظرفیت روانی -اجتماعی افراد امکان پذیر است. بنابراین آموزش این مهارت ها،ظرفیت روانی-اجتماعی افرادرا بالابرده وآنهاقادرمی سازد تا با اندیشه و تحلیل موقعیت، به رفتاری سازگارانه و همراه با تحمل روآورند.
یکی از مهارت هایی که در درمان های مبتنی بر آموزش مهارت های اجتماعی مورد نظر قرار می گیرد، آموزش مهارت ابراز وجود می باشد که در طی بررسی های چندی اثر بخشی آن نیز نشان داده شده است، پژوهش ها نشان داده اند که آموزش ابراز وجودمی تواند برمشکلاتی که دارای جنبه های شناختی و رفتاری همانند اضطراب، افسردگی، هراس های اجتماعی و افزایش تعاملات اجتماعی هستند اثر گذار باشد(کیخای فرزانه ،1390). یونیسف یکی از سطح های مهارت های زندگی راشامل مهارت هایی معرفی می کندکه در شرایط خاص مورد استفاده قرار می‌گیرند،یکی از آنها رفتار جرأت‌مندانه(ابراز وجود) است.جرات ورزی یا ابراز وجود را می توان قلب رفتار میان فردی(لین وهمکاران، 2004) یا مهارت برقراری ارتباط میان فردی( آلبرتی و امونز ،1977)برشمرد.برنامه ی آموزش ابراز وجود می تواند،اطلاعات، باورهاورفتارهای سلامت عمومی افرادرا بهبود بخشد به طوری که آنها بتوانند دیدگاه خود را تغییر دهندوروابط بین فردی ایجاد نمایند(خلعتبری وهمکاران ،1389).ابرازوجود یک شیوه ساخت یافته برای بهبوداثربخشی روابط اجتماعی می باشد.رفتارهای ابرازوجودباعث ایجادارتباط نزدیک با دیگران وابراز دامنه وسیعی از نیازها وافکار مثبت ومنفی، بدون احساس گناه و اضطراب می شوددر واقع ابراز وجود نمودن یعنی افکار، نظریات، عقاید واحساسات ما ودیگران به یک اندازه حائز اهمیت هستند، به شرطی که به حقوق دیگران لطمه نزند.
در مداخلات ابراز وجودی فردبا تلاش برای کشف وتعریف مشکل، پیگیری هدفهای مورد نظر، تکرار نقش گذاری، واژگون سازی نقش وارائه تدریجی ومتوالی رفتارهای مطلوب، شیوه های مناسب را برای بیان خواسته های خود می آموزد.بنابراین با فراگیری روشهای ابراز وجود، قادر خواهند بود تا به راحتی احساسات وافکار خود را با دیگران در میان بگذارند(مردانی وحیدری ،1389).
پژوهش های بی شماری نشان داده اندکه بسیاری از مشکلات بهداشتی واختلالات روانی عاطفی ریشه های روانی – اجتماعی دارند.همه ما در زندگی با چالش ها و مشکلات مواجه می شویم، با این حال هر کسی به شیوه خاصی به مسائل پاسخ می دهد (نادری وهمکاران ،1388).
فقیرپور( 1377 )می گوید افرادی که به علت عدم مهارت های ارتباطی مهم بین فردی و اجتماعی نمی-توانند احساسات و خواسته های خویش را بیان کنند و یا از عهده تقاضاهای نا معقول دیگران برنمی آیند غالبا” از طرف افراد دیگرتحت سلطه قرارمی گیرند، عزت نفس رااز دست داده واحساس می کنند کنترلی بر وقایع زندگی خویش ندارند درنتیجه از رویارویی با مسائل مختلف زندگی اجتناب می کنند ، خوشنودی و احساس رضایتمندی انسان درزندگی تاحدودی به ارضاء نیازهایی وابسته است که محصول ارتباط با دیگران هستند،ماننددوستی، احترام ، پیشرفت ، اعتماد و عزت نفس (فقیرپور،1377).
انسان فطرتا” به هنگام بحران یا کشمکش ، به تعارض متوسل می شود و یا برای رهایی درجستجوی راه گریز است اگرچه این غریزه برای نیاکان ما مفید بوده است اما درعصرکنونی به طور مطمئن چندان کاری ازآن ساخته نیست زیرااگربخواهیم با توسل به غریزه ی ستیزه جویی وبه قیمت زیرپا نهادن حقوق دیگران برنده شویم روابطی آکنده ازخصومت،خشم وانزجار درانتظارمان هست ،اگرهم به غریزه ی گریز اتکا کنیم و با رفتاری انفعالی و کورکورانه به اطاعت دیگران گردن نهیم نتیجه آن خواهد شد که یا هردو دراین بازی بازنده ایم یا به دیگران اجازه داده ایم تا با نادیده انگاشتن حقوق ما برنده شوند. در اینجا است که رفتارهای پرخاشگرانه – منفعلانه ، پرخاشگری منفعلانه وپرخاشگری سلطه گر به عنوان سه راه ناسالم ارتباطی اثرات روانی ، جسمی ، اجتماعی خود را، بجا خواهندگذاشت چنین افرادی بدلیل ناتوانی در برقراری ارتباط سالم یا بی اطلاعی از آن به چنین رفتارهایی روی می آورند .
بیتسون در سال 1972 در این رابطه می گوید شناخت ارتباط سالم می تواند گامی موثر درجهت نیل به سلامت جسمی و روحی افراد باشد ، اهمیت ارتباط سالم بین افراد به اندازه ای است که با اهمیت دادن به آن می توان خود افراد را سالم کرد ، افراد فاقد ابراز وجود فکر می کنند که دیگران آنها را به حساب نمی آورنددرحالی که بیان بازامیال می تواند موجب شود که فردنقشی رابدست آورد که برپایه آن دیگران اورابه حساب آورند(حمیدی وهمکاران،1368).قاطعیت به این مفهوم است که اشخاص احساسات مثبت ومنفی خود را بدون تجاوزبه حقوق دیگران بیان کنند(ام ،پاترسون ،2002،به نقل از تقوی ،1388).
ابراز وجود رفتاری است که شخص را قادر می سازد به نفع خود عمل کند، بدون هرگونه اضطرابی روی پاهای خود بایستد، احساسات واقعی خود را صادقانه ابراز کند و با توجه نمودن به حقوق دیگران حق خود را بگیرد(روبرت ،1982،به نقل از رنجبر کهن،1389 ).اضطراب عبارت ازیک حالت هیجانی ناخوشاینداست که منابع آن کمترمشخص بوده وبا اعراض فیزیولوژیکی که می تواند به خستگی وحتی تحلیل قوا پیش برود همراهی می گردد.اضطراب معمول ترین پاسخ به محرک تنش زا است . منظور از اضطراب، هیجانی است ناخوشایند که همه ما درجاتی از آن رادر حالتهایی همچون دلشوره ، نگرانی ،تنش وترس را تجربه کرده ایم .فروید از نخستین کسانی بود که به اضطراب اهمیت فراوانی داد .وی بین اضطراب عینی و اضطراب روان رنجور تمایز قائل شد، به این ترتیب که اولی را پاسخ واقع بینانه در برابر خطر برونی و همسان با ترس و دومی را اضطراب که ریشه در یک تعارض ناهشیار دارد ، محسوب کرد. در نظریه یادگیری اجتماعی ، به جای تعارض های درونی شیوه هایی در مدار توجه قرار می گیرد که طی آن اضطراب از راه یادگیری با برخی موفقیتها مرتبط می شود.در یدگاه کنترلی گفته می شود هنگامی احساس اضطراب به فرددست می دهد که آدمی با موقعیتی روبه رو می شودکه کنترلی روی آن ندارد(فرامرزی نیا وبشارت ،1388).وجود اضطراب درحداعتدال آمیزآن، پاسخی سازش یافته تلقی می شود که موضع گیری متفاوت انسان ها در برابر حوادث طبیعی و غیر طبیعی را به دنبال دارد.بنابراین وجود اندکی اضطراب می تواند تأثیر مثبتی بر فرآیند زندگی و تحول آن داشته باشد، طبیعی است که این نوع اضطراب نه تنها هیچ ضرری برای فرآیند رشد انسان ندارد، بلکه امری سازنده و مفید نیز هست.عده ای در مورد بعضی از مسائل هیچگونه عکس العملی از خود نشان نمی دهند اما افراد مضطرب احساس وحشت یا ترس شدید دارند(حاتمی ومارین ،1388).روشهای متعددی برای درمان اضطراب جهت افزایش عملکردهای تحصیلی وشغلی وجود داردکه یکی ازآنهاآموزش مهارت های قاطعیت است.اولین بار سالتر (1991) به درمان اضطراب با روش آموزش قاطعیت پرداخت.تاکیدوی در این روش بر بیان احساسات،اظهار عقیده مخالف ، پذیرش وتمجید ازطرف دیگران واستفاده از ضمیرمن وحاضرجوابی بوده است (محمودی عالمی وهمکاران،1383).
براساس نتایج پژوهش های نوتا وسروسی (2003)،پترسون وهمکاران (2002)،لنت وهمکاران (2000)روی گروهی از دانش آموزان ودانشجویان که ازاضطراب بالا وکم جراتی رنج می بردند ،نشان داده است که تاثیر آموزش جرات ورزی درگروه های آزمایش نسبت به گروه های کنترل بیشتر بوده است وسبب کاهش اضطراب وافزایش جرات ورزی شده است (کیخای فرزانه ،1390).پژوهش هایی نیز نشان داده اندکه افرادپرخاشگرراه حل های کمتری برای وضعیت دشواراتخاذمی کنند وراه حل های شان نسبت به افرادغیرپرخاشگرکم اثرتراست(دلوتی ،1981).یکی ازدلایلی که افراد معمولا”پرخاشگرانه تر پاسخ می دهند وراه حل هایشان برای موقعیت تعارض آمیز کمتر می باشد این است که،افرادپرخاشگر راه حل های توام باابرازوجودرابه صورت منفی تر ارزش گذاری می کنند(دادجی وهمکاران ،1985).
پرخاشگری ، رفتار فیزیکی یا کلامی آشکاری است که هدف آن صدمه به شخص یا شیء یا سیستم می باشدکه باعث اجتناب دیگران یامقابله به مثل آنها می شود.درانسانها، پرخاشگری زمانی رخ می دهد تعادل بین تکانه وکنترل درونی برهم بخورد(سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری،1389).
افراد کم جرات ازمهارت های ابراز وجود پایینی برخوردارند واین افراد تمایل دارند که ارتعارض درهمه شرایط جلوگیری کنند.آنها نگرانی ها رادرونی می کنندتاخودرابه خطرنیندازند.اعتقادزیر بنایی این افرادآن است که نیازهای افراد دیگر مهمتر ازنیازهای خودشان است واگرفردنیازهای خودش رابرآورده کند دیگران اورا طرد خواهند کرد.همچنین فرد کم جرات می تواندافکارواحساسات خودرابه شکل خصومت آمیزوپرخاشگرانه نیزنشان دهد.این افرادازتهدید وکنترل دربرآوردن نیازهایشان استفاده می کنند.صحبت های با صدای بلند ،خشن ،خصمانه نگاه کردن به دیگران ،صحبت در رابطه با اتفاقات گذشته به صورت ملامت کننده ،سرزنش کننده وتحقیر آمیز بیان کند وخودخواهانه احساسات وعقایددریک الگوی تعصبی ،ارزش های خودرامهمترازدیگران قلمدادکردن،صدمه به دیگران برای اجتناب ازصدمه شخصی از ویژگیهای این افراد است .ازاین رو برای رفع این گونه اختلال های رفتاری وناهنجاری عاطفی اجرای برنامه های ابرازوجود ضرورت دارد (رضاپورمیر صالح وهمکاران ،1388).ملاحظه های مبتنی بر آموزش مهارت های اجتماعی بر این فرض استوارند که برخی رفتارهای منفی هم چون پرخاشگری در جامعه از نبود مهارت هایی ناشی می شوند که برای گفتمان شایسته و مؤثر با همسالان وهمکاران هستند.
ارتقای بهداشت روانی محیط کار به عنوان یکی از مهمترین ابعاد توسعه و بهسازی منابع انسانی بوده و در چند دهه اخیر توجه سازمان ها به نیروهای سالم جسمی و فکری در موسسات اقتصادی، خدماتی آموزشی و صنعتی در بالا بردن سطح بهره وری تاثیر بسزایی دارد(غفوریان ،1377،به نقل از علوی وهمکاران ،1388).درزندگی همه افرادی که دارای شغلی هستنداسترس وجودداردوبه گونه های مختلف برآنها فشارروانی وارد می کندتحولات شغلی مانندتغییرات سازمانی، تغییر حقوق ودستمزد، ترفیعات شغلی کاهش یا افزایش نیروی انسانی و دگرگونی های اجتماعی موضوعاتی هستند که به شکلی بر فرد فشار آورده و او را دچار آشفتگی، نگرانی، تشویش و اضطراب می نماید(پارسائیان ،1374،به نقل از غفوریان ،1388).فرسودگی شغلی، سندرمی شایع در مشاغلی است که قسمت عمده زمان در آن، صرف حمایت از سایر افراد می‌شود و در بین شاغلین حرفه‌های پزشکی، بسیار مورد مطالعه قرار گرفته است(طوبایی وصحرائیان،1385).
فرسودگی شغلی ، سندرمی روانی متشکل از خستگی عاطفی ( احساس تخلیه توان روحی)، مسخ شخصیت ،واکنش منفی، عاری از احساس و توام با بی اعتنایی مفرط نسبت به گیرندگان خدمات وکاهش احساس موفقیت فردی کاهش احساس شایستگی وموفقیت در حرفه است که در بین کارکنان حرفه خدمات پزشکی به ویژه پرستاران بروز می کند.این سندرم با ایجاد تصور منفی ازخود، نگرش منفی نسبت به شغل و فقدان احساس ارتباط با مددجو هنگام ارایه مراقبت، به افت شدید کیفیت خدمات بهداشتی و درمانی می انجامد(عزیز نژاد وحسینی ،1384).فرسودگی شغلی منجر به افت کیفیت ارایه خدمات می شود.فرسودگی شغلی در درازمدت منجر به دست کشیدن از کار، غیبت، روحیه پایین، تحریک پذیری، درماندگی، عزت نفس پایین، افزایش اضطراب می شود. اگر به علایم فرسودگی شغلی توجه نشود و درمانی برای آن صورت نگیرد هم فرد و هم سازمانی که فرد در آن کار می کند تحت تاثیر آن قرار می گیرد.
به نظر می آید فرسودگی شغلی با فشار های روانی ارتباط داشته باشد .فشارهای روانی وقتی رخ می دهد که عدم تعادل بین مطالبات و خواسته های محیطی با توانائی فرد برای پاسخ دادن به آنها وجود داشته باشد.هرچه مطالبات و خواسته های محیطی افزایش یابد و توانائی فرد برای پاسخ دادن به آنها کاهش یابد فشار روانی ایجاد می شود که باعث تجربه ی منفی در فرد و فرسودگی شغلی می گردد .در واقع فرسودگی شغلی دراثر فشارمداوم روانی پدید می آید (فاربر ،2003،به نقل ازاشرفی سلطان احمدی وهمکاران ،۱۳۸9).از راههای مقابله با فرسودگی شغلی وکسب رضایت شغلی، مهارت ابراز وجود است. ابراز وجود یعنی ملاحظه حقوق دیگران، و در عین حال گرفتن حق خود. ویژگیهای این سبک عبارتند از: دادن پاسخ های خود انگیخته با لحنی دوستانه اما قاطع، نگاه کردن به دیگران، ذکر مسایل مهم، ابرازاحساسات و عقاید، بها دادن به خود، نرنجاندن خود ودیگران؛ در این سبک، هدف شخص رعایت عدالت برای تمام طرفهای رابطه است (کاسبان و همکاران، 1387).

3-1-اهمیت و ضرورت تحقیق
با افزایش فشارهای مختلف ناشی از شرایط فیزیکی کار یا برخی سیاست های سازمانی بر افراد، رفته رفته فرد دچار تحلیل رفتگی و فرسودگی در کار می شود. شیوع تحلیل رفتگی تعادل زیستی فرد را بر هم می زند و در نتیجه کارایی، بهره وری و در نهایت اثربخشی فردی وسازمانی رامختل می سازد.ازاین رو، پرداختن به عوامل مؤثر در ایجاد و بروز پدیده منفی تحلیل رفتگی ونیز کاهش آن از دیرباز مورد توجه محققان علوم انسانی بوده است.
با توجه به این که حداقل یک سوم از عمرافراددر محیط کار سپری می شودواز طرفی بسیاری از روابط و مناسبات اجتماعی افراددرطی ساعات کار شکل می گیرد،محیط کارو استرس ناشی ازآن می تواند در سلامت وخشنودی انسان ها علاوه برکارایی موثر باشدوافرادی که تحت استرس های زیاد باشندبه طور کلی ازسلامت وخشنودی کمتری برخوردارخواهندبود.به این ترتیب بیماری های روان پزشکی ناشی ازاسترس های شغلی ومحیط شغلی وهمچنین فرسودگی کارکنان می تواند باعث کاهش کارایی کارکنان درسازمان گردد.فرسودگی هم سندرمی است که شامل خستگی و کناره گیری از کار می شود. افزایش کار آیی ،اثر بخشی ودر نتیجه بهره وری سازمانی تحت تاثیر عوامل درون سازمانی و برون سازمانی قرار می گیرد ،در شرایطی سطوح بهینه بهره وری سازمانی حاصل می شود که تمامی این عوامل همسو، هم افزا وبهینه باشند. ازاین رو،هنگامی دستیابی به سطوح بالاتر بهره وری سازمانی بارز می شود که منابع انسانی سازمان از فرسودگی شغلی و عوارض ناشی از آن در رنج نباشند.
بنابراین، بررسی فشارآورهای شغلی و بروز فرسودگی شغلی یکی از مهمترین اولویت های پژوهشی محسوب می گردد؛ زیرا فقدان اطلاعات ویافته های پژوهشی درزمینه نوع و میزان فرسودگی شغلی باعث می شود تا برنامه ریزان نیروی انسانی در هاله ای از ابهام فرو رفته و نتوانند اقدامات پیشگیری را صورت دهند.
مقابله با فرسودگی شغلی زمانی مؤثر است که همزمان در سطح انفرادی، گروه کاری و سازمانی انجام شود. درسطح فردی تبدیل فرسودگی شغلی به یک مسأله اصلح برای رشد شخصی تنها زمانی امکان دارد که پرسنل آرمان گرا توانایی دریافت حس با معنا بودن از خویش راداشته باشند. در سطح گروهی فقط زمانی ممکن است که گروه کاری در جهت اهداف به اعضایش کمک کند و این احساس به وجود آیدکه کارشان مهم است ومی تواندسپری درمقابل فرسودگی شغلی باشد.بنابراین لازم است که جلسات حمایت گروهی بر مشکلات و تنیدگی ها تمرکز شود، و افراد باید درانتظارات و امیدها سهیم باشندو بهترین روش ها،اهمیت غلبه برموانعی است که آنهابه دست می آورندوجستجومی کنند همچنین برای سازمان ها بهترین روش اجتناب کارفرمایان از فرسودگی شغلی این است که به پرسنل کمک کنند تا به اهدافشان برسند، در یک جمله می توان گفت آنچه برای افراد بهترین است برای سازمان ها هم بهترین است. فقط اگرکارفرمایان بتوانند معنای اهمیت کارشان را بدانند رهایی از فرسودگی شغلی در سازمانها ممکن است(جعفرپور،1376).
امروزه علیرغم ایجاد تغییرات عمیق فرهنگی وتغییردرشیوه های زندگی، بسیاری از افراد دررویارویی با مسائل زندگی فاقدتواناییهای لازم واساسی هستند و همین امرآنان را درمواجهه با مسائل و مشکلات زندگی روزمره ومقتضیات آن آسیب پذیرنموده است(کلینیکه ،به نقل از محمدخانی،1383).اضطراب وپرخاشگری نیزازجمله عواملی هستندکه زندگی اجتماعی وکاری انسانها را به مخاطره می اندازندوهردو عاملی مخرب ونابود کننده می باشندکه ازطریق یادگیری والگوبرداری آموخته می شود لذا می توان آن را به کمک روش های آموزشی والگوبرداری کاهش دادیا کنترل نمود.
باتوجه به اینکه انسان موجودی اجتماعی ونیازمندبرقراری ارتباط با دیگران است به گونه ای که بسیاری از نیازهای متعالی وشکوفایی استعدادها وخلاقیت هایش از طریق تعامل بین فردی وارتباطات اجتماعی ارضا شده وبه فعل درمی آیدلزوم فراگیری آموزش های منتهی به ارتقای مهارت های اجتماعی ، پر اهمیت جلوه می نماید و از طرفی لازمه ی برقراری ارتباط اجتماعی، قرار گرفتن در میان جامعه و افراد آن می باشد.
ابراز وجود به عنوان یکی از عوامل مهم موفقیت در روابط بین فردی محسوب می شود. ضعف در این توانایی موجب افزایش تنش روانی و در نتیجه اختلال در زمینه بهداشت روانی افراد خواهد شد،بنابراین یکی از عوامل مهم در ارتباط بین فردی سالم، داشتن ابراز وجود است. افراد با مهارت های ابراز وجود ضعیف هم برای خود و هم دیگران مشکلات عدیده ای را به وجود می آورند. هدف آموزش ابراز وجود، ایجاد توانایی در فرد برای رویارویی واقع بینانه با موقعیت های بیرونی که گاهی تنش آفرین و فشارزا می باشند، است.
اعتقاد براین است که آموزش ابرازوجودبه صورت گروهی درمقابله باروش فردی فواید بیشتری دارد،زیرا اعضای گروه می توانندرفتار ابرازوجودرا درگروه تمرین کنند.رفتارگروه ،رفتارابرازمندانه راراحت ترمی پذیرند،زیرادلایل رفتار را درک می کنند ودریک گروه فرصت های بیشتری برای ترغیب وتشویق وبالا بردن ابرازوجود فراهم می شود(رضاپورمیرصالح،1388).پژوهش حاضر آموزش ابراز وجود برروابط بین فردی نقش گسترده ای داشته است و رفتارهایی از قبیل استقلال، روابط ارتباطی سالم واعتمادبه نفس رادر فرد تقویت می کند متمرکز گردیده است. ضمن توجه به این نکته که این مهارت به سازگاری در تعاملات اجتماعی ، کمک می کنددارای جنبه های شناختی،هیجانی ورفتاری است و نمایانگر توانمندی فرد در برخورد مؤثر با خواسته های محیطی می باشد.
فراگیری آموزش های ابراز وجود وجرات ورزی می تواند این کارکنان را در برخورد با بسیاری از ارباب رجوع هایی که دارای خواسته های غیر منطقی وغیر علمی می باشندبا انتخاب تصمیم درست وبه موقع کمک نمایدماننددرخواست داروبدون تجویزپزشک ومصرف خودسرانه داروها که ممکن است مشکلاتی را برای خود خدمت گیرندگان وکارکنان ایجاد کند .درراستای برطرف نمودن این مشکل آموزش جرات ورزی یک شیوه مداخله ساخت یافته است که ازآن برای بهبود اثربخشی روابط اجتماعی استفاده می شود.با عنایت به مطالب بیان شده، لزوم نیازبه آموزش ابرازوجود درجهت نقش ارزنده آن برسلامت جسمانی ،روانی واجتماعی به خصوص برای کارمندان احساس می شود.
4-1- اهداف تحقیق
هدف کلی تحقیق :
-تعیین میزان اثربخشی آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش اضطراب،پرخاشگری واضطراب درکارکنان.
اهداف جزئی تحقیق:
1-تعیین میزان اثربخشی آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش اضطراب درکارکنان.
2-تعیین میزان اثربخشی آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش پرخاشگری درکارکنان.
3- تعیین میزان اثربخشی آموزش گروهی ابراز وجود برکاهش فرسودگی شغلی درکارکنان .
اهداف کاربردی تحقیق:
1-کاهش میزان اضطراب ،پرخاشگری وفرسودگی شغلی درکارکنان
2-افزایش اثربخشی وبهروری کارکنان .

5-1-فرضیه‌های پژوهش
1-آموزش گروهی ابراز وجودموجب کاهش اضطراب کارکنان شبکه بهداشت ودرمان می شود.
2-آموزش گروهی ابرازوجود موجب کاهش پرخاشگری کارکنان شبکه بهداشت ودرمان می شود.
3-آموزش گروهی ابرازوجود موجب کاهش فرسودگی شغلی کارکنان شبکه بهداشت ودرمان می شود.
6-1-تعاریف نظری و عملیاتی متغیرها:
تعریف نظری ابراز وجود :
آلبرتی وامونز (1982)نیز ابراز وجود را این طور تعریف می کنند:رفتاری که شخص را قادر می سازدبه نفع خودش عمل کند،بدون هرگونه اضطرابی روی پاهای خودش بایستد،احساسات واقعی خود را صادقانه ابراز کند وبدون بی توجهی به حقوق دیگران حق خود را بگیرد(هارجی وهمکاران ،1994).
تعریف نظری اضطراب :
اضطراب یک حالت بسیار ناخوشایند و مبهم می باشد که اغلب با دلواپسی و با یک یا چند احساس جسمی که شامل احساس تنگی نفس در سینه ،تپش قلب ، تعریق ، سردردو بی قراری بر حرکت و نیز احساس خالی شدن سردل می باشد همراه است(کلبرگ،1942،به نقل از پورافکاری،1389).
تعریف نظری پرخاشگری :
صاحب‌نظران حوزه روان‌شناسی «پرخاشگری» رارفتاری تعریف می‌کنند که به واسطه آن، شخص عملی را به قصد آسیب رساندن انجام ‌دهد(ایزدی‌طامه وهمکاران ،1389به نقل از شکوفه فردوخرمایی،1391).
در واقع، هدف از رفتار پرخاشگرانه صدمه رساندن جسمانی یا زبانی به دیگری یا نابود کردن دارایی افراد است. آرچر «پرخاشگری» را روشی راهبردی می‌داند که پرخاشگر در مواقعی که دچار مشکلات اجتماعی می‌شودآنرابه کار می‌گیردوتداوم این رفتاررابطه مستقیمی بانتیجه استفاده ازآن دارد.در حقیقت، این محیط است که مشخص می‌کند فرد در ادامه، برای حلّ معضل اجتماعی از پرخاشگری استفاده کند یا خیر(فانی ،1388،به نقل از شکوفه فرد، 1391).
تعریف نظری فرسودگی شغلی:
فرسودگی شغلی: به نظر ماسلاچ و جکسون فرسودگی شغلی عبارت است از کاهش قدرت سازگاری فرد بر اثر عوامل فشار زا و نشانگان خستگی جسمی و هیجانی. این نشانگان منجر به ایجادخود پنداره منفی در فرد ،نگرش منفی نسبت به شغل و فقدان احساس ارتباط با دیگران می گردداین نشانگان ممکن است فرد را به سوی انواع بیماریها ی روانی و جسمانی سوق دهد (ماسلاچ و جکسون ،1991).چهارمولفه خستگی هیجانی، مسخ شخصیت، عملکرد شخصی،درگیری از مولفه های فرسودگی شغلی هستند.
1-خستگی هیجانی:منظور از خستگی هیجانی وجود احساساتی است که در آن شخص نیروهای هیجان خود را از دست داده است و قادر به برقراری روابط عاطفی با دیگران نیست( بدری گرگوری ،1374).
2- مسخ شخصیت:این مولفه نشان دهنده تمایل فرد برای ابتلا به عارضه مسخ شخصیت است این پدیده در حرفه های خدمات انسانی و به صورت تمایل درمانگر ،پرستار ،پزشک و نظایر آن برای تعامل یا برخورد با مردم به عنوان یک شی واغلب به صورت مکانیکی بروز می کند (ساعتچی وهمکاران ، 1389).
3- عملکرد شخصی(کفایت شخصی): این افراد از تلاش های حرفه ای خود برداشتهای منفی دارند،احساس می کنند در شغل خودشان پیشرفتی ندارند و کار و تلاش و حرفه نتایج مثبت به همراه ندارد(بدری گرگوری ، 1374) .
4- درگیری:احساس گرفتاری فکری و عاطفی در برخورد با سازمان و مرجع(کریمی دشتکی، 1374).

تعریف عملیاتی ابراز وجود :
دراین پژوهش منظور مهارتی است که کارکنان برای بهبود بخشیدن به زندگی روزمره خود در ابعاد گوناگون فردی ،خانوادگی،شغلی واجتماعی در سطح جامعه به آن نیاز دارند وطی یک ماه ودر8 جلسه یک ساعته آموزش داده می شود .
تعریف عملیاتی اضطراب:
منظور از اضطراب میزان نمره ای است که هر آزمودنی از پرسشنامه بک(1998) بدست می آورد .
تعریف عملیاتی پرخاشگری:
دراین پژوهش منظور از پرخاشگری نمره ای است که هر آزمودنی از پرسشنامه پرخاشگری باس و پری (1992 ) بدست می آورد.
تعریف عملیاتی فرسودگی شغلی:
1- فرسودگی شغلی: در این پژوهش منظور از فرسودگی شغلی نمره کلی است که آزمودنی پرسشنامه ی ماسلاچ وجکسون(1996) بدست می آورد.
2- خستگی هیجانی: به عنوان یکی از مولفه های فرسودگی نمره ای است که با سوالات شماره 1تا9سنجیده می شود.
3-مسخ شخصیت : مولفه دیگر فرسودگی شغلی با سوالات شماره10تا17سنجیده می شود.
4- عملکرد شخصی : مولفه دیگر فرسودگی شغلی که با سوالات شماره18 تا22سنجیده می شود.
5- درگیری: مولفه دیگر فرسودگی شغلی که با سوالات شماره23تا 25سنجیده می شود .

در این فصل از پژوهش ابتدا مبانی نظری در ارتباط بامهارت های زندگی ،ابرازوجود ،اضطراب ،پرخاشگری و فرسودگی شغلی بحث می شودسپس مروری بر پیشینه تحقیقاتی متغیرها ارائه شده است.
1-2 – مبانی نظری مهارت های زندگی
تعریف مهارتهای زندگی :
در زمینه مهارتهای زندگی تعاریف و طبقه بندی های مختلفی ارائه شده است وصاحب نظران درتحقیقات خود مهارتهای مختلفی را مد نظر قرار داده اند که حاکی از تنوع مهارتهای زندگی مطلوب است.
موریس ، ای ، الیاس از دانشگاه راجرزدرآمریکا مفهوم عامی از ماهیت مهارتهای زندگی بدست می دهد مهارتهای زندگی یعنی ایجاد روابط بین فردی مناسب و موثر ، انجام مسئولیت های اجتماعی ، انجام تصمیم گیری های صحیح ، حل تعارض و کشمکش ها بدون توسل به اعمالی که به خود یا دیگران صدمه می زنند(سازمان جهانی بهداشت ، 1379).
هانترمهارتهای زندگی راراه رسیدن به شرایط بهتر می داند که با آموختن آن می توان زندگی موفق تری را تجربه نمود .گازدا و همکاران ( 1978) مهارتهای زندگی را چنین تعریف کرده اند همه مهارتها و آگاهی ها که لازمه زندگی موثر هستندودر چهار زمینه خانوادگی ،تحصیلی ،اجتماعی وشغل لازم و ضروری اند.بطوری که درهریک ازاین زمینه ها قابل تعریف و اندازه گیری بصورت عینی باشند(طارمیان وهمکاران ،1380).
مهارت های زندگی روشها و مهار تهای اصلی و ضروری برای یک زندگی سالم و سازنده است. این مهارتها، مجموعه ای از توانایی ها هستند که سبب سازگاری ما با محیط و شکل گیری رفتارهای مثبت و مفیدمی شوند. این توانایی ها ماراقادر می سازندکه نقش مناسب خودرادرجامعه به خوبی ایفا کنیم و بدون آن که به خودویادیگران لطمه ای بزنیم، باخواسته ها، انتظارات،مسائل ومشکلات روزانه خصوصاً در روابط خود با دیگران، به شکل موثرتری روبه رو شویم. به عبارت دیگر، این مهارت ها که اکتسابی و اغلب از طریق آموزش و تمرین ایجاد و تقویت می شوند، افراد را در مواجهه با نیازها و چالش های زندگی روزمره توانمند می سازند(فولادی ،1383).
در تعریف جدید یونیسف از مهارتهای زندگی چنین بیان می گردد که مهارتهای زندگی شامل گروه بزرگی از مهارتهای روانشناختی اجتماعی و بین فردی است که توانایی کمک به فرد در ساخت تصمیم گیری شخصی ، مکالمات موثر و تکامل الگو برداری و مهارتهای خود مدیریتی را دارد که ممکن است به آنها در هدایت به سوی زندگی سالم یاری رساند(یونیسف ،2005).مهارتهای زندگی،مهارتهای شخصی واجتماعی هستندکه کودکان ونوجوانان بایدآنها رایاد بگیرندتا بتواننددر مورد خود انسانهای دیگر وکل اجتماع به طور موثر و شایسته عمل کنند (نیک پور ،1384).طبق نظرداردان ،گازدا مهارتهای زندگی برای زندگی اثر بخش ضرورت دارند و برای سراسردوره های زندگی( کودکی ،نوجوانی ، بزرگسالی )مورد نظر هستند (داردان و گازدا، 1996).
طبق نظر بوتوین وکانتور (2000)اجزاءمهارتهای زندگی شامل مهارتهای خودمدیریتی ومهارتهای اجتماعی است . مهارتهای خود مدیریتی فردی شامل توانایی تصمیم گیری و حل مساله ، آگاهی از تاثیرات اجتماعی و مقاومت در برابر آن ، مقابله با اضطراب و افسردگی ، خشم و ناکامی ، تعیین هدف ، خود رهبری و خود تقویت دهی می باشد . مهارتهای اجتماعی نیز بخش دیگری از مهارتهای زندگی است که شامل برقراری ارتباط اجتماعی ، مهارتهای جرات مندی کلامی و غیر کلامی ، احترام گذاشتن و افزایش شایستگی اجتماعی افراد می باشد .هدف از آموزش مهارت های زندگی به گروه ها این است که به افراد گروه ها کمک شود که تعادل بین ضعف ها و قوت ها را به نفع قدرت ها تغییر دهد. در واقع به افراد کمک می شود که انتخاب کننده های بهتری باشند(فراو وهمکاران،2011).
پیشینه اجرای برنامه های مهارت های زندگی
برنامه های آموزش مهارتهای زندگی در کشورهای اروپایی با اجرای الگوهای آموزشی واکر ، کوپر و گاردنر در دهه 80آغاز شد(قاسم زاده ،1384).در سال 1979 توسط بوتوین استاد روانپزشکی و علوم رفتاری معرفی شد(یونیسف،2005).بوتوین به عنوان یک دانشمندرفتارگرا در زمینه ترویج بهداشت و پیشگیری مشهور است و تحقیقات وسیعی در برنامه های پیشگیری مبتنی بر مدرسه انجام داده است . فعالیتهای اصلی اش شامل تحقیق ، آموزش شخصی وآموزش عمومی می باشد (بوتوین ،2001). به پیشنهاد سازمان بهداشت جهانی درسال 1993 برای اجرای این برنامه ها در کشورهای در حال توسعه مثل ایران،یونیسف درسال 1376 اقدام به تهیه راهنمای آموزش مهارتهای زندگی برای نوجوانان ، زنان و جوانان نمود و با برگزاری کارگاه های آموزشی متعدد برای سازمان های دولتی و غیر دولتی به معرفی این برنامه پرداخت . معاونت پیشگیری سازمان بهزیستی با همکاری وزارت آموزش و پرورش به تهیه و اجرای آزمایشی این برنامه در چند منطقه تهران اقدام نمود و در حال حاضر به عنوان واحد اختیاری در رشته کارو دانش آموزش داده می شود(قاسم زاده ،1384).
اهداف آموزش مهارت های زندگی :
مجموعه مهارتهای زندگی یک رویکرد متمرکز به فرد است که هدفش کمک به افراد جهت رشدمهارتهای مورد نیاز زندگی می باشد . مجموعه مهارتهای زندگی نه تنها به توانمند ساختن افراد در زندگی حال می اندیشد ، بلکه به توانمندی آنان در آینده تاکید دارد . به فر د کمک می کند تا از ناتواناییها و ضعف های مهارتی به سوی مهارتهای توانمند و سازنده حرکت نماید .
در واقع هدف نهایی مهارتهای زندگی این است که افراد مسئولیت برتری و شایستگی فرد خویش را بپذیرند . این شایستگی فردی شامل احساس کفایت و شایستگی سطح بالا ، سلامت روانی ، خود شکوفایی و پذیرش مسئولیت فردی می باشد . لذامجموعه مهارتهای زندگی اهداف پیشگیرانه ، کنترل و مدیریت مشکلات را دارد و همانند یک رویکرد آموزشی هم برای مداخلات گروهی و هم فردی مناسب است (نلسون ،جونز ،1992،آقاجانی ،1381).
هدف ازآموزش مهارتهای زندگی افزایش توانایی روانی – اجتماعی ودرنهایت پیشگیری از ایجادرفتارهای آسیب زننده به بهداشت جسمانی و روانی و ارتقای سطح روان افراد است ( سازمان بهداشت جهانی ،1379).
اهمیت مهارت های زندگی
در مطالعه ای که توسط کلینگمن (1998، به نقل از صفرزاده، 1383)انجام گرفت مهارتهای زندگی در زمینه هایی مانندبرقراری ارتباط صمیمانه ، مسائل تحصیلی و شغلی ، رفتارهای خود تخربب ، زندگی اجتماعی و بهداشت اثربخش بود . یکی از مولفه های اساسی آموزش مهارتهای زندگی بحثهای گروهی است . بحثهای گروهی موجب می شود که که شرکت کنندگان استعدادها و تواناییهای فردی خود را کشف کنند . در ضمن ازطریق مشکل گشایی گروهی ، راه حلهایی را برای مشکلات زندگی روزمره تجربه کنند . از محاسن دیگر بحثهای گروهی پژوهش های متعدد نشان داده اند که آموزش مهارتهای زندگی در زمینه های ذیل موثر بوده است .
الف : افزایش سلامت روانی و جسمانی1- تقویت اعتماد به نفس و احترام به خود2-مقابله با فشارهای محیطی و روانی3- کمک به تقویت ارتباط بین فردی4- افزایش سطح رفتارهای سالم و مفید اجتماعی
ب: پیشگیری از مشکلات روانی _ رفتاری و اجتماعی
1- کاهش مصرف سیگار و مواد مخدر2-کاهش اضطراب و افسردگی3- کاهش آزار جسمانی زنان درمحیط خانه4- کاهش تمایلات و افکار خودکشی گرایانه5- کاهش از هم گیسختگی های خانواده.
آموزش مهارتهای زندگی، آموزش مبتنی بر مهارتهای مربوط به رشد توانایی هایی است که نسل جوان را برای بر خورد موثر با نیازها و چالش های زندگی روزمره بویژه در زمینه بهداشت جسمانی ، عاطفی واجتماعی توانمند می سازد.مهارت های زندگی موجب می شوند که فرد دست به انتخاب هایی بزند که مسئولیت شخصی آن انتخاب ها بر عهدهُ خود او قرار دارد. وقتی که مسئولیت شخصی انتخاب ها و تصمیم ها بر عهده خود فرد باشد، آنها دست به انتخاب ها و اتخاذ تصمیم هایی می زنند که شادی و رضایتشان را به حداکثر برساند و تصمیمی می گیرند که کامل ترین تصمیم بوده و فاقد عیب و نقص است. مسئولیت شخصی، مفهوم مثبتی است که افراد را وادار می کند که در خصوص تصمیم هایی که می¬گیرند دقیق تر و بهتر فکر کنند. مهارت های زندگی مهارت های اساسی هستند که بوسیله آنها افراد به جای اینکه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند، مسئولیت امور زندگی خود را به عهده می گیرند. علاوه براین مهارت های زندگی مهارت های خودیاری هستند. آنها این صلاحیت را در فرد ایجاد می کنند که به خود کمک کنند. در واقع آنها باعث افزایش قدرت افراد می گردند نه کاهش آن.
انواع مهارت های زندگی
پژوهش‌های متعدد نشان داده‌اند که خود‌ـ‌آگاهی ، عزّت‌نفس ، و اعتمادبه‌نفس ، شاخص‌های اساسی توانمندی‌ها و ضعف‌های هر انسانی هستند (WHO، 1997). این سه ویژگی فرد را قادر می‌سازند که فرصت‌های زندگی‌اش را مغتنم شمرده، برای مقابله با خطرات احتمالی آماده باشد، به خانواده و جامعه‌اش بیاندیشدونگران مشکلاتی که دراطرافش وجوددارد،باشدوبه چاره‌اندیشی بپردازد.مهارت‌های زندگی به‌عنوان واسطه‌های ارتقای سه ویژگی فوق‌الذکر در آدم‌ها می‌توانند فرد و جامعه را در راه رسیدن به اهداف فوق کمک نمایند.یونیسف مهارت‌های زندگی را در چندین سطح دسته‌بندی می‌کند:
سطح اول، مهارت‌های پایه‌ای و اساسی روان‌شناختی و اجتماعی هستند. این مهارت‌ها به شدت متأثر از فرهنگ و ارزش‌های اجتماعی می‌باشند، نظیر خودآگاهی و همدلی.
سطح دوم، مهارت‌هایی هستند که تنها در شرایط خاص مورد استفاده قرار می‌گیرند، نظیر مذاکره، رفتار جرأت‌مندانه، و حلّ تعارض.
سطح سوم، مهارت‌های زندگی که کاربردی هستند، نظیر مبارزه با نقش‌های جنسیتی سنتی یا امتناع از سوءمصرف مواد.
سازمان جهانی بهداشت در برنامه مهارت‌های زندگی که در سال ۱۹۹۳ معرفی نمود، ده مهارت را به‌عنوان مهارت‌های زندگی اصلی معرفی نمود. این ده مهارت از سوی یونیسف و یونسکو نیز به‌عنوان مهارت‌های زندگی اصلی شناخته شده‌اند.مهارت های زندگی به تقویت زندگی کمک می¬کنند.در آموزش مهارت های زندگی، موضوعات و محورهایی تدریس می گردد که در خدمت ارتقاء کیفیت زندگی هستند. از آنجا که مهارت های زندگی به جنبه های هیجانی، رشد و تحول شخصیت، تحول مفهوم خود و جنبه های ارزشی توجه دارند .یکی ازاجزای مهارتهای ده گانه مهارت های زندگی مهارتهای ارتباطی است که شامل: ارتباط کلامی و غیرکلامی موثر، ابراز وجود، مذاکره، امتناع، غلبه برخجالت، گوش دادن است.ابراز وجود به عنوان زیر مجموعه مهارت های ارتباطی می باشد (فتی وهمکاران ،1385).
2-2- مبانی نظری ارتباط موثر
وود (1379) درتعریف ((ارتباط ))می گوید :((ارتباطات میان فردی یک تعامل گزینشی نظام مند منحصر به فرد وروبه پیشرفت است که سازنده شناخت طرفین از یکدیگر است وموجب خلق معانی مشترک در بین آنها می شود)).میر کمالی (1380) در تعریف ارتباط می نویسد ((ارتباط فرایندی است اجتماعی که به وسیله آن ، اطلاعات ،افکار ،عقاید و احساسات یک فرد یا گروه یا زیان یا رفتار مشترک به طرف دیگر انتقال داده می شود تاسبب تفاهم، هماهنگی وادراک بارفتار واحدبین گیرنده وفرستنده شود)).
در رابطه با تعریف مفهوم ارتباط،بروکس وهیث (1993 به نقل ازهارجی ودیکسون ،2004) معتقد ند ارتباط فرآیندی است که توسط آن اطلاعات ،معنا واحساسات از طریق تبادل پیام های کلامی وغیر کلامی وغیر کلامی با دیگرافراد در میان گذاشته می شود. ویگینز و همکاران (1994)ارتباط را فرایندی می دانند که به وسیله آن افراد با یکدیگر تعامل کرده وتعاملاتشان را تفسیر می کنند.
((مهارت))نیز از نظر هارجی ودیکسون (2004) توانایی لازم برای انجام رفتاری می باشد که باعث رسیدن به اهداف یک تکلیف می گرددودرواقع ، فرد را قادر می سازد تا به صورتی شایسته رفتار کند.
دیکسون (1993به نقل ازهارجی و همکاران ،1994)بر آن است که داشتن ارتباط ماهرانه بستگی به استفاده صحیح وتسهیل کننده از شیوه های برقراری ارتباط مناسب وکارآمد با دیگران دارد.
طبق نظریه مزلو اکثر نیازهای آدمی عمدتا” از طریق روابط انسانی وتعامل با دیگران ،برآورده می گردد. اینکه در این روابط تاچه حد از نیازهای ما برآورده گرددبستگی به نوع وکیفیت روابط دارد.نحوه برآوردن نیازها ، مبنای طرز زندگی هر کسی را تشکیل می دهد.شرایط محیط ووراثت ،فرصت ها وامکاناتی برای ارضاء نیازهای انسان فراهم می کنند، ولی چگونگی ارضاء نیازها اصولا” بسته به روابط انسانی است. داشتن روابط مثبت وسالم با دیگران کلید رشد وکمال آدمی ومعلول روابط فرد با دیگران است. گروه های مختلف زندگی از جمله خانواده ،دوستان و همکاران ابزار عمده خود شناسی هستند که البته هسته اصلی ومرکزی اکثر مشکلات و اختلالات وناراحتی های روانی فرد را نیز تشکیل میدهند. تمام مشکلات انسانی عمدتا” ناشی ارتباط با دیگران است (شولتز ، 1998).
رفتار آدمی تحت تاثیر عوامل اجتماعی قرار دارد وشخصیت انسان در صورتی به کمال می رسد که بین او ومحیط تعامل وتبادل مناسبی وجود داشته باشد. فشارهای اجتماعی تاثیر فراوانی بر رفتار فرد دارند واز سوی دیگر انسان موجودی انعطاف پذیر است.او نه تنها با محیط سازگار می شود،بلکه محیط را نیز بنا برخواسته ی خود دگرگون می کند (ولش وکارن ،2001).با توجه به اهمیت ارتباط درزندگی انسان ، میزان برخورداری ازمهارت های ارتباطی جهت توفیق دراکثرحوزه های زندگی کاملا” آشکار بوده وجنبه های مختلف آن راتحت تاثیر قرارمی دهددر واقع بنا به گفته ی هارجی ودیکسون (2004) توفیق در اکثرحوزه های زندگی از طریق توانایی ارتباط قابل پیش بینی است .

مطلب مشابه :  لیفت صورت چیست؟‏

مهارت های ارتباطی :
مهارت های ارتباطی شامل پنج مهارت فرعی، گوش دادن ، کنترل عاطفی ،توانایی دریافت و ارسال پیام ،بینش نسبت به فرآیند ارتباط وارتباط توام با قاطعیت می باشد (حسین چاری و فداکار ،1384).در ادامه توضیح مختصر هرکدام ارئه شده است:
گوش دادن :عبارت است از مشارکت فعال در یک گفت وشنود وهدف از آن تامین این منظور است که گوش دهنده به آنچه گفته می شود ، گوش دهدنه اینکه حدس بزند(حسین چاری وفداکار 1384).گوش سپردن در گفتگوها نیز بیشتر به معنی فهمیدن است تا شنیدن صرف واژه (بولتون ،1993).
کنترل عواطف :این مقوله ناظر به توان ابزار احساسات وکنترل آن ونیز کنار آمدن با عواطف دیگران در خلال ارتباط است (حسین چاری و فداکار ،1384).
توانایی دریافت وارسال پیام :توانایی دریافت وارسال پیام های واضح ارتباطی که از آن به عنوان درک پیام نیز یاد می شود یکی دیگر از مقوله های مهارت های ارتباطی را شامل می شود (حسین چاری وفداکار،1384).
بینش نسبت به فرایند ارتباط :این مقوله ناظر به توانایی کشف معنای حقیقی پیام های کلامی وغیر کلامی در ارتباط بوده ودر واقع توانایی فهم دیگران است (حسین چاری وفداکار،1384).
قاطعیت ارتباطی:این مهارت ناظر به آن است که فرد بتواند صرف نظر از واکنش عاطفی دیگران ، سئوالات وابهامات خود را بیان کند.در واقع ، توان ابزار عقاید واحساساتی است که علی رغم معقول بودن، گاهی اوقات با هنجارهای گروه همخوانی ندارد (حسین چاری وفداکار،1384).

الگوهای چهارگانه ارتباط با دیگران :
این الگوها عبارتند از:سلطه پذیری ،سلطه گری ،پرخاشگری وقاطعیت .جهت شناخت اینکه از میان این الگوها ،کدام یک بهترین الگوی برقراری ارتباط سالم با دیگران است به طور مختصر به توضیح هریک اشاره می شود (معماریان 1383).
سلطه پذیری :ویژگی افراد این الگو برقراری ارتباط صادقانه ، غیر صریح (مبهم و غیر مستقیم )و توام با احترام به فرد مقابل می باشد .افراد سلطه پذیر ، دل مشغولی ، پرهیز از برخورد با دیگران را دارند حتی اگر این کار به قیمت ضایع شدن حق خودشان تمام شود (معماریان 1383).
سلطه گری:برقراری ارتباط صادقانه غیرصریح(مبهم وغیرمستقیم)وتوام بااحترام ظاهری ویژگی افراداین الگو می باشد.فردسلطه گرخود ودیگران رابه عنوان شیئی ونه انسان موردبهره کشی قرارمی دهند وسعی می کند افراد رادرجهت خود فریب دهد ومهارکند(معماریان 1383).
پرخاشگری : ارتباط صادقانه نیمه صریح (مبهم ومستقیم ) وبدون احترام متقابل است. افراد پرخاشگر معمولا” در حال رقابت با دیگران هستند (معماریان ،1383).
قاطعیت :ویژگی افراد این الگو، برقراری ارتباط صادقانه صریح (روشن ومستقیم )وتوام بااحترم متقابل واصیل (نه ظاهری )می باشد.یک فرد قاطع هم حق وحقوق خود و هم حقوق با ملاحظه ی چهار الگوی ارتباطی که بیان شدرارعایت می کند.معلوم می شودکه برای جلب مقبولیت درجمع ومحیط های مختلف و محبوبیت دردل دیگران ، قاطعیت بهترین روش ارتباطی است چرا که هریک از ارتباط های دیگر دچار نقصی است که همگی آنهامنجربه ازبین رفتن اعتماد وایجاد تنفر در فرد مقابل می شود(معماریان،1383).

مهارت های لازم برای ارتباط کارآمد
همه ی انسان ها نیازمند برقراری ارتباط با دیگران هستند ودر سایه بودن با دیگران است که فرد می تواند به رشد وتعالی برسد اما داشتن روابط سالم ، سازنده وصمیمی بادیگران کار ساده ای نیست بلکه نیاز به کسب دانش وتمرین وممارست دارد؛ برخی از مهم ترین مهارت های لازم برای برقراری ارتباط کار آمد عبارتنداز:
1-مهارت های مشارکت در گفت و گو
2-مهارت جرات مندی
مهارت های مشارکت در گفت وگو شامل :
1-مهارت های غیر کلامی (مهارت مربوط به زبان بدن ، مهارت صوتی یا فرازبان)
2-مهارت صحبت کردن (تمرکز ،شفافیت،اختصار ، استفاده از کلمات وعبارات مناسب)
3-مهارت گوش دادن(توجه وتمرکز،کاوش/پیگیری ،بازخورد ،جمع بندی)می باشد(امامی نایینی ،1389).
مهارت جرات مندی:
کسانی می تواننددررروابط بادیگران مودبانه وبدون تجاوز به حقوق دیگری ،محکم پای حق وحقوق خود بایستدکه ازیک جرات مندی نسبی برخوردار باشد.شاید از مهم ترین دلایل فقدان جرات مندی ،اشتباه گرفتن آن با پرخاشگری باشد، حال آنکه جرات مندی یک توانمندی است. برخی از مهارت¬هایی که در برخورد با موقعیت های خاص ضرورت پیدا می کند، عبارتند از :
1-مهارت رد در خواست های غیر منطقی دیگران :
واقعیت این است که هر درخواستی ،غیر منطقی نیست و خیلی و قت ها می توان به دیگران کمک کرد. اما اگر خواسته ای غیر منطقی بود به شیوه زیر می توان با آن برخورد نمود .
-ارائه ی بازخورد مثبت -بیان دلیل رفتار -اعلام تصمیم
2- مهارت ارائه ی درخواست و تقاضا
درخواست کردن سه مرحله دارد:
-تفکر و تعمق درخصوص خواسته:.قبل ازبیان هردرخواستی بهتر است منطقی و معقول بودن آن ،توانایی طرف مقابل برای اجابت ومناسب بودن زمان و مکان آن مورد ارزیابی قرار بگیرد .
-بیان مشکل یا وضعیت موجود:دراین مرحله فرد، مشکل وشرایط خاص خودش رابیان می کند .
.-بیان در خواست :.در این مرحله فرد درخواست خود را به صورتی روشن و بدون حاشیه پردازی بیان می کند.
3-مهارت مواجهه شدن بارفتارهای بی ملاحظه دیگران:
چگونگی مواجهه بارفتارهای بی ملاحظه دیگران یک مهارت است (امامی نایینی ،1389).
3-2-مبانی نظری متغیرابراز وجود
آموزش ابراز وجود روشی است برای رفع اضطراب هایی که از روابط متقابل اجتماعی ناشی شده‌اند. افرادی که به علت عدم مهارت های مهم بین فردی و اجتماعی نمی‌توانند احساسات و خواسته‌ های خویش را بیان کنند و یا از عهده رد تقاضاهای نامعقول دیگران بر نمی‌آیند و غالبا از جانب افراد دیگر مورد سوء ‌استفاده قرار می‌گیرند، احساس احترام به خود و یا عزت نفس را از دست می‌دهندو معمولا احساس می‌کنند کنترلی بر وقایع زندگی خویش ندارند. این افراد از رویارویی با مسائل مختلف زندگی اجتناب می‌نمایند.خشنودی انسان در زندگی تا حدودی به ارضای نیازهایی وابسته است که محصول ارتباط با دیگران هستند. (همچون دوستی، عشق، تقدیر، پیشرفت، احترام، اعتماد و عزت نفس)، به دلیل اینکه ارضای بسیاری از نیازهای اساسی انسان مستقیم یا غیر مستقیم به دیگران بستگی دارد لذا توانایی شخص برای واکنش متقابل اثربخش با افراد دیگر بسیار مهم است. افرادی که فاقد مهارت های لازم هستند اغلب در ارضای نیازهای اساسی خویش با شکست روبرو می‌شوند. به عنوان مثال دانش آموزی که نمی‌تواند سوالی را که در نظرش کم اهمیت جلوه می‌کند از معلم بپرسد ممکن است هرگز نتواند به تقویتی که از طرف معلم در زمینه طرح سؤالات جالب ارائه می‌شود. دست یابد و یا مردی که نمی‌تواند تقاضاهای شغلی و یا آرزوهایش را به مافوق خودش بگوید ممکن است زندگی را بدون توفیقات شغلی سپری کند.آموزش ابراز وجود به افراد کمک می‌کند تا مهارت هایی را در زمینه ابراز حقوقشان کسب کنند، بدون اینکه به دیگران آسیبی وارد نمایند. به افراد آموزش می‌دهند تا باور کنند که می‌توانند در اهدافشان پیشرفت نمایند و می‌توانند احساسات درونی‌شان را بدون ترس از استهزاء ، از دست دادن احترام یا حتی از دست دادن محبت ابراز کنند.نظریه آموزش ابراز وجود تا حدود زیادی بر پایه اصول شرطی شدن و یادگیری استوار شده است. بسیاری از طرفداران این نظریه چنین فرض می‌کنند که اگر افراد انسانی مجموعه‌ای از مهارت ها را فراگیرند، می‌توانند نیازهای اساسی خودشان را ارضاء نمایند. به عبارتی دیگر از طریق فراگیری مهارتها، شخص قادر می‌شود اهدافی را رشد دهد که چنین اهدافی راه رسیدن به ارضای نیازها را ممکن می‌سازد. بنابراین مشکل بسیاری از افراد آن نیست که فاقد اهدافی در زندگیشان می‌باشند، بلکه آنها نمی‌دانند چگونه باید به اهدافشان برسند.(فقیرپور،1377).
نظریه آموزش ابراز وجود نخستین بار توسط آندریو سالتر (1949) مطرح شد.او از افکار پاولف درباره برانگیختگی و بازداری تاثیر پذیرفته بود. سالتر عقیده داشت که بعضی از افراد بیشتر متمایل به عمل مداری بوده و مقدار زیادی حالت برانگیختگی دارند. افراد دیگر بیشتر به حالت نوروتیک متمایلند، یعنی حالت بازداری در آنها بیشتر است. طبق نظر سالتر نقش درمانگر آن است که افراد را به سوی عمل مداری سوق دهد. او بیمارانش را تشویق می‌کرد احساساتشان را به طور آزادنه‌ای نشان دهند تا مقدار زیادی حالت برانگیختگی در آنها به وجود آید. منظور سالتر از برانگیختگی زیاد، حالتی است که در آن افراد می‌توانند تمام توان های خود را چه از نظر شناختی و چه از نظر عاطفی به فعلیت برسانند. چنین حالتی اشتیاق‌آور و لذت‌بخش است. او اشاره کرده است که بسیاری از افراد از عادت به حالت بازداری رنج می‌برند. آنها می‌توانند این حالت را از طریق تمرین هیجانی رفع کنند و حالت برانگیختگی ایجاد نمایند. نهایتا” حالات برانگیختگی و بازداری متعادل می‌شوند. به نظر سالتر تغییراتی که بدین طریق در رفتار ایجاد می‌شود منجر‌به تغییر بیولوژیکی مغز می‌شود و شخصیت تازه‌ای را پدید می‌آورد، شخصیتی که می‌تواند با سرعت تصمیماتی را اتخاذ نموده، از مسئولیت‌ ها لذت ببرد، بدون‌ اینکه از اضطراب به ستوه آید(فقیرپور،1377).
ولپی و لازاروس از افراد دیگری هستند که در رشد نظریه ابزار وجود نقش عمده‌ای دارند. آنها تعدادی از روش های آموزش ابزار وجود را به منظور کمک به افراد در جهت به‌دست آوردن کنترل وقایع زندگی مطرح کرده‌اند. ولی نقش بازی‌کردن را به منظور کاهش اضطراب مطرح می کند. با استفاده از این‌روش بیمار یاد می‌گیرد با موقعیت‌های اضطراب‌زا به طور موفقیت‌آمیزی رو به رو شود. موقعیت‌ هایی که ممکن است در بیمار ایجاد اضطراب کند درجه‌ بندی می‌شوند، سپس بیمار تشویق می‌شود تا با هر حالت عاطفی (خشم، محبت و…) که اضطراب را منع می‌کند پاسخ دهد. با تکرار این تمرینات بیمار یاد می‌گیرد تا با موقعیت‌ های اضطراب‌زا با موفقیت برخورد نماید.لازاروس عقیده دارد افراد برای رشد دادن یک حالت آزادی هیجانی یاد بگیرند هیجاناتشان را ارائه کنند. او بیمارانش را آموزش می‌داد برای گرفتن حقوقشان فعالیت کنند. آموزش ها عبارت بودند از کمک به افراد برای درک حق قانونی خویش، چگونگی تلاش برای رسیدن به آنها و جلوگیری از پایمال شدنشان (فقیرپور،1377).

تعریف ابراز وجود
اگرچه متخصصان اکثراًازاین مهارت استفاده می کنند؛اما این مهارت برای برخی ازآنها اهمیت دارد.مور و هارجی (1987)در بررسی مهارت های ضروری برای پزشکان دارو خانه ها ، متوجه شدند که این افراد معتقدبودند مهارت مذکور دربرخورد با سایر متخصصان و همکاران اهمیت بیشتری پیدا می کند و نیز می گفتند استفاده از این مهارت در عمل کاردشواری است.به همین شکل شواهدی وجود دارند که نشان می دهند استفاده از ابراز وجود برای مددکاران اجتماعی هم کار دشواری است (پاردک ودیگران ،1991به نقل از فیروزبخت وبیگی ،1390). پوریت 1984،مک کارتن وهارجی، 1990عنوان کردند که پرستاران هم دراین موردمشکلاتی دارند(فیروزبخت وبیگی ،1390). مکینتایر ودیگران (1984)علت این امرراارزشهایی می دانندکه به حرفه پرستاری نسبت داده شده اند.چون افرادازپرستاران انتظاردارندکه((قبل از هر چیز به فکر دیگران باشند (حتی وقتی خسته یا ناراحت هستند)فروتن باشند، همیشه به حرفهای دیگران گوش دهندودیگران را درک کنند واهل مجادله وشکایت نباشند)).مکینتایر ودیگران بابررسی رفتار 26پرستار دریافتند آنها در مقایسه با سایر متخصصان جسارت کمتری دارند(سلطه پذیرند).ولی این پرستاران پس از گذراندن برنامه آموزش ابراز وجود ،ازاین لحاظ پیشرفت چشمگیری کردند وپس از گذشت دو ماه کماکان این مهارت را حفظ کردند. پس ابراز وجود یک از جنبه های قابل اصلاح ارتباط میان فردی است .این مهارت ما را در برخورد با همکاران ،مافوق وزیر دستان بسیار یاری می کند .همچنین در تعامل متخصصان ،بخصوص وقتی از لحاظ قدرت و پایگاه با هم تفاوت دارند (مثلاًپرستاران وپزشکان )بسیار مهم است .ضمنناً ابراز وجود در تعاملات متخصصان و مراجعان نیز نقش مفیدی دارد.تعاریف مختلفی از جرات مندی به عمل آمده است.برای مثال:رفتار جرات مندانه عبارت است ازبیان مناسب هر احساسی غیر از اضطراب.رفتار جرات مندانه یک رفتار فردی است که شامل ابزار صادقانه ونسبتا صریح افکار واحساسات است به نحوی که ازنظر اجتماعی نامناسب بوده واحساسات وآسایش دیگران نیز درآن مد نظرباشد.به طور کلی جرات مندی رامی توان توانایی ابراز صادقانه نظرات،احساسات ونگرش ها بدون اضطراب دانست.جرات مندی همچنین شامل دفاع فرد از حقوق خود،به شکلی که حقوق دیگران پایمال نشود، می باشد (موتابی،1391).
در تعاریف اولیه ابراز وجود ،تقریباً تمام مهارت های تعاملی درج شده است .یرای مثال لازاروس (1971)ابراز وجود را داری چهار مولفه می داند:
1-رد تقاضا
2-جلب محبت دیگران و مطرح کردن در خواستهای خود
3-ابراز احساسات مثبت و منفی
4-شروع ،ادامه وخاتمه دادن گفتگوها .
کوک ولاورنس (1987)عنوان نموده است که درموردابرازوجودتعاریف زیادی مطرح شده است اما دردو کتاب می توانیم شاهدتعاریف مفیدی از این مهارت باشیم.مثلا”جاکوبوسکی ولنج (1976)مهارت ابراز وجود را این گونه تعریف می کنند: ابراز وجودشامل گرفتن حق خودوابرازافکار ،احساسات و اعتقادات خویش به نحوی مناسب،مستقیم وصادقانه است؛ به نحوی که حقوق دیگران رازیرپا نگذاریم.آلبرتی وامونز (1982) نیز ابراز وجود را این طور تعریف می کنند:رفتاری که شخص را قادر می سازد به نفع خودش عمل کند، بدون هرگونه اضطرابی روی پاهای خودش بایستد ،احساسات واقعی خود را صادقانه ابراز کند ،و بدون بی توجهی به حقوق دیگران حق خود را بگیرد (هارجی وهمکاران، 1994).ابراز وجود متشکل ازهفت دسته پاسخ است.سه دسته از آنهاپاسخ های منفی هستند :ابراز عقاید نامعمول یا متفاوت، تقاضای تغییر رفتار از دیگران ورد درخواستهای نامعقول آنها.چهار پاسخ دیگر مثبت هستند :قبول کاستی های خود ،رد بدل کردن تعاریف ، شروع و ادمه تعاملات و ابراز احساسات مثبت . اما اکثر پژوهشها و آموزشها درباره جنبه های منفی یا تعارض آمیز این مهارت بوده اند ؛چون مردم اکثراً در همین مورد مشکل دارند(فیروزبخت وبیگی ،1390).
سبک های پاسخ دهی
برای درک کامل مفهوم ابرازوجود ،ابتدا باید بین آن وسایر سبک های پاسخ دهی تمایز بگذاریم .آلبرتی وامونز (1977)بین سه سبک پاسخ تمایز می گذارند.این سه سبک عبارتنداز:عدم ابراز وجود،ابرازوجود و پرخاشگری .
عدم ابراز وجود(سلطه پذیر):یعنی درنظر گرفتن خوداتخاذ سبکی انفعالی؛به نحوی که دیگران افکار ،احساسات وحقوق مارا به راحتی نادیده بگیرند.اشخاصی که این سبک خالصانه رادارنداشخاصی مردد،درظاهرآرام درواقع بی قرارند که از مسایل فرارمی کنند و بدون توجه به احساسات خود، با دیگران موافقت می ورزند.
ابراز وجود یعنی ملاحظه حقوق دیگران و در عین حال گرفتن حق خود ، ویژگی های این سبک عبارتند از :دادن پاسخ های خود انگیخته با لحنی دوستانه اما قاطع ، نگاه کردن به دیگران ،ذکر مسایل مهم ، ابراز احساسات و عقاید خود ، بهادادن به خود و نر نجاندن خود و دیگران . در این سبک هدف شخص ، رعایت عدالت برای تمامی طرفهای رابط است.
پرخاشگری یعنی تهدید کردن دیگران یا نادیده گرفتن حقوق دیگران. ویژ گیهای این سبک عبارتند از ک صحبت کردن پیش از اتمام یافتن صحبتهای دیگران ، بلند بلند و تهاجمی حرف زدن ،خیره شدن به طرف مقابل کنایه زدن(اتهام زدن وسرزنش وتحقیر کردن)، ابرازخشن و شدید احساسات و عقاید بالاتر دانستن خود ، و رنجاندن دیگران برای جلوگیری از رنجش خود هدف افراد پرخاشگر ؛ بردن رعایت حقوق دیگران است .در اکثریت کتب نوشته شده در زمینه ابراز وجود، بین این سه سبک پاسخدهی تمایز گذارده می شود.باس وپری(1992)پرسشنامه ای تحت عنوان پرسشنامه پرخاشگری تهیه کرده اند که حاوی چهار عامل (تقسیمات فرعی) پرخاشگری است .اما در این بخش علاوه بر توضیح این چهار عامل ؛ در مورد آنها مثالهایی هم می زنیم .
1-پرخاشگری جسمانی .«وقتی به اندازه کافی تحریک شوم ممکن است طرف مقابل را کتک بزنم».
2-پرخاشگری کلامی .«وقتی با نظر دوستانم مخالفم ؛خیلی رک مخالفتم را به آنها می گویم ».«وقتی از دست دیگران ناراحت می شوم؛ نظرم را راجع به آنها می گویم ».
3- عصبانیت «گاهی احساس می کنم مثل یک بشکه باروت آماده انفجارم ».
4- خصوصیت «گاهی غرق حسادت می شوم ».«وقتی دیگران برخورد خوبی با من دارند ؛ به خود می-گویم او از من چه می خواهد».
هریک ازاین عناصر جنبه ای ازپرخاشگری هستند:پاسخ های جسمانی و کلامی معرف مولفه های ابزاری یا رفتاری هستند،عصبانیت هم معرف جنبه هیجانی یا عاطفی پرخاشگری و خصوصیت نیز معرف عنصر شناختی آن است . فلپس و آستین (1975)درکتاب زن قاطع عنوان کردندکه بین عصبانیت بارزو مستقیم و عصبانیت منفعلانه و غیر مستقیم باید تفاوت قایل شد(آلبرتی وامونز ،1977).دل گرکو (1983)می گوید با ترکیب این دو نوع پرخاشگری با ابراز وجودو عدم ابراز وجودپرخاشگری منفعلانه یا غیرمستقیم شامل رفتارهای زیر است :اخم کردن، باج گیری هیجانی (مثلاً توسل به گریه ) وجمع کردن لبها و توسل به فریبهای ظریف(فیروزبخت وبیگی ،1390).
-ویژگی سبک های ارتباطی
ویژگی سبک ارتباطی سلطه پذیر :
-به حقوق فردی خود بی توجه هستند.
-احساسات ،افکار وعقاید خود رابیان نمی کنند واگر بخواهند بیان کنند آنقدر مودبانه و غیر جدی مطرح می کنند که جدی تلقی نمی شود.
-به دیگران اجازه می دهند به حریم خصوصی آنان تجاوز نمایند وبرای آنها تصمیم بگیرند.
-به دیگران اجازه می دهند به راحتی حقوق واحساسات آنها را نادیده گرفته وزیر پا بگذارند.
-به ظاهر افراد متواضع ،صبور از خود گذشته ومهربان قلمداد می شوند ، امادر باطن ازاین که توسط دیگران موردسوء استفاده قرار می گیرند وحقوقشان پایمال گردد،ناراحت هستند.
-احساس درماندگی ،ناتوانی وباز داری می کنند.
-قادر به پذیرش مسئولیت نیستند.
-نیاز ها وخواسته های دیگران رابر خواسته های خود اولویت می دهند.
-اعتماد به نفس پایینی دارند.
-تن صدای پایین ،عدم تماس چشمی ،من ومن کردن وشانه بالا انداختن به هنگام صحبت .
ویژگی های سبک ارتباطی پرخاشگرانه:
-خودخواهی وبی توجهی به حقوق دیگران
-رنجاندن دیگران برای جلو گیری از رنجش خود
-برچسب زدن به دیگران
-صحبت کردن باصدای بلند وتند
-طعنه یا نیش زدن به دیگران
-تهدید کردن و تحقیر دیگران
-استفاده فراوان از عبارات ارزش گذارانه (باید حتما”، بایستی و…..)
ویژگی سبک ارتباطی جرات مندانه :
-آگاهی کامل از حقوق فردی وجمعی خود
-داشتن نگرش مثبت و سازنده نسبت به خود ودیگران
-احترام گذاشتن به حقوق خود ودیگران
-به رسمیت شناختن واهمیت دادن به افکار ،عقاید واحساسات خود ودیگران
-ابرازاحساسات ،عقاید وافکارخودبه طور مناسب ،مستقیم ،صادقانه وبدون بی احترامی به حقوق دیگران
-پذیرش مسئولیت اعمال وتصمیم های خود
-عمل مدار بودن وعمل کردن براساس انتخاب های خود
-برخورداری از اعتماد به نفس بالا وخود پنداره ی مثبت
-متکی نبودن به دیگران ،ضمن پاسخ دهی به حمایت های دیگران
-تن صدای محکم واستوار
-ذکر مسائل مهم وضروری وپرهیز از حاشیه روی افراطی
-تماس چشمی مستقیم در هنگام صحبت وداشتن بدنی راست، متعادل وراحت
-استفاده ازعباراتی که نشان دهنده همکاری بادیگران است مثل :نظر شما در این مورد چیست ؟
-عدم استفاده از کلمات مطلق مانند :باید، حتما” ،الزاما”(امامی نایینی ، 1389).
پیش‌فرض های بنیادی درمان مبتنی بر آموزش ابراز وجود
در سالهای اخیر شیوه‌های متفاوتی از آموزش ابراز وجود مطرح شده است. بررسی همه این روش‌ها از حوصله این بحث خارج است. به نظر می‌رسد که همه این فنون بر سه فرض اساسی استوار باشند.
1- مهارت ها
اولین و مهمترین پیش‌ فرض آن است که شخص باید یاد بگیرد او می‌تواند رویدادهای محیطش را کنترل کند. همچنان که اشاره شد افرادی که احساس می‌کنند کنترلی بر وقایع مختلف زندگی خویش ندارند به تدریج به سوی درماندگی سوق پیدا می‌کنند و نهایتا تلاش هایشان در جهت رسیدن به اهداف زندگی کاهش می‌یابد. بهترین روش برای به وجود آوردن احساس کنترل و رهایی از درماندگی عبارت است از یاد گرفتن مهارت هایی برای رویارویی با موقعیت‌ های روزانه محیطی مورد نیاز. فراگیری این مهارتها نه تنها تقویت لازم را برای ایجاد رفتار سازگارانه فراهم می‌کند، بلکه این عقیده را در شخص به وجود می‌آورد که وقایع قابل کنترل‌اند (فقیرپور،1377).
2- مفهوم خود
دومین پیش‌فرض آن است که باید مفهوم خود شخص تغییر کند. مطالعاتی که درباره افراد با ابراز وجود بالا و افراد با ابزار وجود پایین انجام گرفته، نشان داده است افرادی که ابزار وجود پایینی دارند مفهوم خود ضعیفی می‌باشند. اگر چه یادگیری مهارتهای اجتماعی به دلیل تقویتی که به همراه دارند می‌تواند به تغییر مفهوم خود کمک کند اما بر اساس استدلال بسیاری از نظریه پردازان این تغییر ممکن است به کندی صورت گیرد. به عنوان مثال اگر بپذیریم که مفهوم خود مبتنی بر مجموعه‌ای از موقعیت‌ ها و شکست‌ هاست، در این صورت تعداد کمی از موقعیت‌ ها (در جریان مهارت آموزی) در مقایسه با یک عمر احساس شکست در طول زندگی ممکن است تغییرات اندکی را در مفهوم خود ایجاد کند. بدین منظور، تکنیک‌های آموزش ابراز وجود اغلب برای به وجود آوردن تغییرات سریعتر در مفهوم خود طرح‌ریزی می‌شوند. یک تکنیک عبارت است از دادن اطلاعات مثبت به افراد درباره اینکه مفهوم خود مثبت پیامدهای مناسبی به همراه دارد. مثلا به شخص گفته می‌شود که اگر مفهوم خود مثبتی داشته باشد، قدرت فکری و حالت کمال و شایستگی‌اش در زندگی فزونی می‌یابد از آنجا که تعدادی از افراد با ابراز وجود پایین افکار منفی مداومی درباره خودشان دارند، در برنامه آموزش ابراز وجود چندین روش جهت توقف این افکار منفی به وجود آمده است.یک روش آن است که هر وقت فکر منفی به وجود می‌آید شخص به طور ساده‌ای بگوید: ایست. روش دیگر عبارت است از اینکه شخص به جای سخنان منفی درباره خود، سخنان مثبتی را جایگزین نماید. مثلا او تشویق می‌شود به اینکه بگوید: «من می‌توانم آن کار را انجام دهم» ، « من می‌توانم موفق شوم» ، « من قادرم به خوبی در جمع ظاهر شوم» و جملاتی از این قبیل. سومین پیش‌فرضی که طرفداران آموزش ابراز وجود مطرح می‌کنند عبارت است از اینکه وقتی ناتوانی در کنترل وقایع محیطی وجود داشته باشد، وجود آسیب‌ ها (همچون اضطراب، افسردگی و کمرویی وحقارت) اغلب طبیعی و قابل پیش‌بینی است.
بسیاری از طرفداران این نظریه مفاهیمی مطرح می‌کنند که مشابه مفاهیم سلیگمن درباره درماندگی آموخته شده است. آنها نداشتن ابراز وجود را کم و بیش معادل درمانده شده می‌دانند. نتیجتاً آموزش ابراز وجود به طرف یاد دادن مهارت هایی سوق داده می‌شود که افراد را در کترل وقایع زندگیشان یاری رساند. به افرادی که از آسیب های مخصوصی (همچون کمرویی) رنج می‌برند آموزش داده می‌شود تا بتوانند نیازهای مخصوص خویش را ارضا نمایند و بدین وسیله نشانه‌ های آسیب‌شناسی در آنها برطرف می‌شود (فقیرپور،1377).
3-شخصیت
طرفداران آموزش ابراز وجود عقیده دارند که آموزش ابراز وجود، یک شخصیت همراه با ابراز وجود را می‌پروراند. به عبارت دیگر آموزش مهارت های مخصوص تغییرات کلی در الگوهای تفکر و عمل ایجاد می‌کند. اینکه واقعا این تغیرات چگونه تولید می‌شوند به درستی روشن نیست. چنین فرض می‌شود که شخص از آموزش ها اصول معین و گرایش های پاسخ‌دهی مشخصی را انتزاع می‌کند و آنها را به موقعیت‌ های جدید نیز تعمیم می‌دهد. همچنین فرض بر آن است که وقتی یک مفهوم خود مثبت پدید می‌آید، شخص رفتارهایی را از خود نشان می‌دهد که با آن مفهوم خود متناسب باشد به طور کلی داشتن این عقیده که یک واقعه قابل کنترل است تا حدودی برای ایجاد رفتار مناسب کافی است، بنابراین ضرورتی ندارد همه مهارت های لازم به شخص آموزش داده شوند.درآموزش ابراز وجود شیوه ی واحدی وجود ندارد و شیوه‌ های عملی گوناگونی برای آن موجود می‌باشد این روش ها نه تنها باید مهارت هایی را به منظور رویارویی با موقعیت های روزانه زندگی آموزش دهند، بلکه باید به افراد کمک کنند تا نگرش ایشان را نسبت به خویشتن تغییر بدهند. به خصوص آموزش ها باید افراد را متقاعد کند که اگر آنها حقوق و خواسته‌هایشان را به طریقی مثبت مطرح کنند رفتارشان بهتر خواهد شد (فقیرپور،1377).
کاربردها و فواید آموزش ابراز وجود
آموزش ابراز وجود می‌تواند در کارهای بالینی و مشاوره‌ای کاربردهای فراوانی داشته باشد. همچنین آگاهی از تاثیرات آن، در اصلاح شیوه‌ های تربیتی خانواده‌ ها و نحوه عملکرد دست‌ اندرکاران تعلیم و تربیت نقش اساسی دارد. شاید بیشترین کاربرد این روش برای مراجعانی باشد که در ارتباط و روابط اجتماعی خویش احساس عدم کفایت شخصی می‌کنند. چنین افرادی قادر به دفاع از حقوق خود، بیان افکار و احساسات، ابراز شخصیت، صحبت کردن در جمع، رد کردن منطقی تقاضاهای غیر منطقی دیگران و به طور کلی برقراری ارتباط مثبت نیستند. نوع بسیار معمول و متداول مراجعانی که نیاز مبرمی به آموزش ابراز وجود دارند کسانی هستند که تربیت اولیه شان تاکید بیش از اندازه‌ای بر وظایف و الزامات اجتماعی گذاشته است و این احساس را در آنها به وجود آورده که حقوق دیگران بسیار مهم‌تر از حقوق آنان است. این‌گونه افراد به دلیل اهمیت فوق‌العاده‌ای که برای رعایت حقوق دیگران قائل می‌شوند، حقوق خودشان را نادیده می‌گیرند و قادر به ابراز خواسته‌ هایشان نمی‌باشند. این رفتارها ممکن است به طور ناخواسته در مدارس نیز تقویت شوند و معلمان وجود چنین حالات را نشانه‌ای بر ادب، نظم و یا وقار دانش‌آموز تلقی کنند و ناآگاهانه آنها رادرجهت تثبیت الگوهای رفتاری معیوب پیش ببرند. تقویت چنین الگوهایی نهایتا” منجر به کمرویی و گوشه‌گیری و احتمالا”افسردگی می‌شود.معمولا افرادی از روش های آموزش ابراز وجود سود می‌برند که مایلند در روابط اجتماعی، احساس اضطراب و محرومیت و بازداری را از بین ببرند. هدف اصلی این آموزش ها در اکثر موارد کمک به مراجعان در ابراز حالت ها، تمایلات و افکاری است که قبلا “امکان ابراز آنها وجود نداشت. البته این آموزشها علاوه بر موارد فوق در مورد افراد دیگری نیز اثربخش می‌باشند. افرادی که نه تنها قادرند عواطف خویش را به راحتی ابراز کنند بلکه حتی پرخاشگر هم هستند و دائما” در حال فحاشی، شکستن اشیا، انتقاد ودعوا با دیگرانند و نمی‌توانند خشم و عصبانیت خویش را کنترل کنند. آموزش‌ها به آنها یاد می‌دهد که چگونه ابراز وجود نمایند تا جنبه‌ مثبت و خلاق داشته باشند و متناسب با معیارهای اجتماعی رفتار کنند.
عده‌ای از طرفداران آموزش ابراز وجود عقیده دارند که یادگیری ابراز وجود علاوه بر اینکه به آموزش بینندگان کمک می‌کند تا در موقعیت‌ هایی که قبلا” شکست خورده اند موفقیت هایی را کسب کنند، فواید دیگری نیز دارد. یکی از این فواید عبارت است از شادکامی بیشتر و سلامت روانی بهتر، این اثر اشاره دارد به نظر سلیگمن که عقیده داشت وقتی شخص وقایعی را که غیر قابل کنترل تصور می‌شدند تحت کنترل در می‌آورد، نشانه‌ های مرضی و حالاتی همچون افسردگی و اضطراب کاهش می‌یابند، روشن است که اگر شخصی شایسته و خوب رفتار کند، احساس شادکامی می کند.
همچنین اشاره شده است که برخی از نشانه‌ های دیگر ممکن است به وسیله آموزش ابراز وجود برطرف شوند. نشانه‌ هایی همچون کمرویی، احساس تنهایی و وابستگی ،مثلا” ممکن است احساس تنهایی بدان دلیل به وجود آید که یک شخص یا نتوانسته است دوستانی برای خود پیدا کند و یا نمی تواند به طور صادقانه و دوستانه با دیگران رفتار کند. یک ویژگی متداول در میان افراد تنها آن است که آنها در خودشان می‌مانند، آنها در اینکه چرا به یک مهمانی نمی‌روند یا در یک شام و نوشیدن چای با دیگران شرکت نمی‌کنند، عذر می‌خواهند. شخص تنها، اغلب احساس می‌کند که دیگران او را دوست ندارند، بنابراین او از بسیاری از موقعیت‌ ها ی اجتماعی که ممکن است فرصت هایی را برای ایجاد دوستی ها فراهم کند، اجتناب می‌کند. گاهی اوقات شخص تنها از صحبت کردن با افراد دیگر خودداری می‌نماید زیرا می‌ترسد که با سخنانش آنها را برنجاند و یا احساسات ناخوشایندی در آن ها به وجود آورد.
از آنجا که چنین شخصی ازابراز رفتارهای دوستانه نسبت به دیگران عاجز است در نتیجه افراد دیگر نیز از او دوری می‌کنند و شخص تنها تاییدی بر این نظرش به دست می‌آورد که دیگران او را دوست ندارندوبدین ترتیب دوره(سیکل) عملکرد بدوخوب مغلوبی ادامه می‌یابد.چنین فرض می‌شود که در جریان آموزش ابراز وجود فرد برخی از اصول انتزاعی را فرا می‌گیرد. اصولی که بر ادراک او از جهان خود اثر می‌گذارد.افراد با ابراز وجود وجود پایین عموما” نگران آن هستند که مورد تنفر و انزجار دیگران باشند و آموزش ابراز وجود مفهوم خود این افراد را تغییر می‌دهد و به آنها یاد می‌دهد، که اگر ابراز وجود کنند دیگران از آنها متنفر نخواهند شد. به عنوان مثال زمانی که شخصی از طریق ابراز وجود رفتار مناسبی نشان می‌دهد، احساس می‌کند که می‌تواند وقایع محیطی را کنترل کند. نتیجتا” مفهوم خود او به مثبت تغییر می‌یابد. همچنین او به تدریج متوجه می‌شود که افراد دیگر برای ابراز وجود کردن از او متنفر نیستند. در واقع آموزش اغلب بدین منظور طراحی می‌شود که به شخص نشان دهد تلاش برای رسیدن به حقوق خویش اغلب موجب احترام و عزت می‌باشد نه موجب انزجار و تنفر دیگران.
افرادی که مفهوم خود ضعیفی دارند اغلب تصور می‌کنند که تلاش هایشان منتهی به شکست است. یکی از پیامدهای تصور شکست، استهزاء و مسخره شدن است. آموزش ابراز وجود شخص را در موقعیتی قرار می‌دهد که او می‌فهمد ابراز وجود کردن مساوی شکست نیست بلکه بی‌جرأتی معادل شکست می‌باشد.یادگیری اصول ابراز وجود چگونه به شخص تنها یا کمرو کمک می‌کند؟ چنین فرض می‌شود که افراد تنها، کمرو و خجالتی از ابراز وجود پایینی برخوردارند. این افراد با مفهوم خود ضعیف از مورد تنفر بودن بیم دارند. به نظر می‌رسد آموزش ابراز وجود به این افراد کمک می‌کند تا مفهوم خود مثبتی به دست آورند و در نتیجه احساس ارزش و مهم بودن کنند و دیگر اشتغال ذهنی در رابطه با ترس از مورد تنفر واقع شدن، نداشته باشند. شخص که احساس ارزش خویش را از دست می‌دهد نمی‌تواند به راحتی بپذیرد که دیگران او را دوست دارند. بنابراین یک احساس خود ارزشی در اولین قدم لازم است.
همچنین لازم است فرد دست به رفتارهایی بزند که خواسته‌ ها و مقاصدش برای دیگران معلوم شود. مثلا اگر می‌خواهد برای دیدن فیلمی برود یا تنها باشد و یا می‌خواهد صدای نوار موسیقی پایین باشد، بهتر است دیگران را از چنین خواسته‌هایی مطلع گرداند. ممکن است دیگران کاملا تقاضاهایشان را بپذیرند و یا برای رسیدن به توافق با یکدیگر بحث کنند. افراد تنها اغلب این تصور نادرست را دارند که اگر خواسته‌ ها و امیال خویش را نشان دهند دیگران ناراحت خواهند شد.
واقعیت چیز دیگری است قصور در شناساندن امیال شخصی اغلب دیگران را دلخور و ناراحت می‌کند. برای بسیاری از افراد هیچ چیز ناکام‌کننده‌تر و آزاردهنده‌تر از آن نیست که بخواهند با کسی هم صحبت شوند که امیال و آرزوهایش را ابراز نمی‌کند و یا عقیده و نظری ارائه نمی‌نماید.به طور کلی آموزش ابراز وجود به افراد کمک می‌کند تا مفهوم خود مثبتی را رشد دهند، عزت نفسشان افزایش یابد و بتوانند امیال و خواسته‌های منطقی شان را ابراز نمایند و برای رفتارهایشان پیامدهای مناسبی دریافت کنند. (فقیرپور،1377).مهارت ابرازوجود به فرا خور موقعیت ما چند هدف را برآورده می سازد کلاً استفاده ماهرانه از ابزار وجود به ما کمک می کند تا:
-جلوی پایمال شدن حقوق مان را بگیریم
-تقاضاهای نامعقول دیگران را رد کنیم
-بتوانیم از دیگران در خواسته های معقولی کنیم
-با مخالفتهای نامعقول دیگران ، برخورد درست و موثری کنیم
– حقوق دیگران را به رسمیت بشناسیم
– رفتار دیگران در برابر خودمان را تغییر دهیم
-از تعارضات پرخاشگرانه غیر ضروری خود داری کنیم
-در هر موردی موضع خود را با اعتماد به نفس و آزادنه مطرح کنیم (فیروزبخت وبیگی ،1390).
انواع ابراز وجود
ابراز وجود انواع مختلفی دارد.جاکو بوکسی و لنج (1976) به پنج نوع آن اشاره می کنند.

-ابراز وجود بنیادی
این نوع جرات مندی شامل عمل ساده ی ابراز و اصرار برحقوق اعتقادات ، احساسات و یا عقاید شخصی است.مثلا” وقتی کسی صحبت گوینده را قطع می کند،گوینده می تواند بگوید((می تواند بگوید ببخشید ، دوست داشتم حرف هایم را تمام کنم)).
-ابراز وجود همد لانه
دراین حالت با به رسمیت شناختن موقعیت یا احساس طرف مقابل نشان داده می شود که متوجه وضعیت اوهستید.مثلا”می توان گفت:((می دانم مایلیدنظر تان رامطرح کنید ،اما ای کاش اجازه می دادید حرفم راتمام کنم)).
-ابراز وجود افزایشی
در این حالت فرد، کار را با کمترین مقدار جرات مندی شروع می کند و اگر طرف مقابل بی تفاوت بود به تدریج بر میزان جرات مندی خود می فزاید. برای مثال در مقابل فروشنده ای که می خواهد با اصرار و سماجت جنس خود را بفروشد می توان از جرات مندی افزایشی به شرح زیراستفاده کرد:
1-((نه ، من هیچکدام از آنها را نمی خواهم )).
2-((نه ،گفتم که قصد خرید این اجناس را ندارم )).
3-(( بین دوبار گفتم نه، حالا ازت می خواهم این قدر اصرار نکنی)) (امامی نایینی ، 1389).

-ابراز وجود از طریق رویارویی
وقتی از این نوع ابراز وجود استفاده می کنیم که اعمال و گفتار طرف مقابل تناقض دارند و باید به او نشان دهیم که آنچه می گوید وآنچه می کند فرق دارد. در نتیجه سخنگو آنچه در حال حاضر می خواهد را ابراز می کند .
-ابراز وجودمنی
در این نوع ابراز وجود ،سخنگو به صراحت رفتار طرف مقابل ،تاثیر آن بر زندگی یا احساسات خودش و علت این که چرا باید آن را تغییر دهد را توضیح می دهد.
-ابراز وجود مستقیم و غیر مستقیم
لیهن واگان (1979) بین ابراز وجود مستقیم و غیر مستقیم تمایز می گذارند. آنها معتقد ند ابراز وجود مستقیم و صریح همیشه بهترین راه نیست به خصوص وقتی با افراد سرو کار داریم که دوست دارند دیگران نظر مثبتی درباره آنها داشته باشدبنابراین دربرخی موقعیت هاابراز وجود مبهم وغیر مستقیم موثرترخواهدبود.شواهدنشان می دهندکه ابراز وجود استاندارد ومستقیم ،به اندازه پرخاشگری موثر است و درعین حال از لحاظ اجتماعی مقبول تراز رفتار پر خاشگرانه است. این نوع ابراز وجوددرمقایسه با عدم ابراز وجود ازلحاظ اجتماعی نشانگرکفایت مامی باشد؛امابرای دیگران ناخوشایندتراست(ویلسون وگالویس ، 1993به نقل از فیروزبخت وبیگی ،1390).
سبک مستقیم پیچیده:((می دانم که ازنوارهایم خوب مواظبت می کنی ؛ اما به تازگی دوتاازنوار هایم راکه به دیگران قرض داده ام خراب شده اند.از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر نوار هایم را به کسی قرض ندهم به این ترتیب کسی در این بین ناراحت نمی شود)).
-ابراز وجود حفاظتی
فرای (1983)به سه ابراز وجود تحت عنوان مهارتهای حفاظتی اشاره کرده است . این مهارتها در واقع دفاعهای کلامی دربرابر فریب ، عیب جویی یاگستاخی دیگران است. نام اولین مهارت ، صفحه گرامافون خراب است ؛ یعنی فرد اظهار وجود می کند و سپس مدام گفته خود را تکرار می کند این که تا با لاخره طرف مقابل حرف اورا می پذیرد .دومین مهارت غبار آلود کردن است ؛ یعنی در ظاهر انتقاد دیگران را می پذیرم اما عملاً تغییری در رفتارمان ایجاد نمی کنیم در واقع این دو مهارت شکلهای بنیادی ابراز وجود هستند و بهتر است از آنها در برابر انتقاد های تکراری یا نابجای دیگران استفاده کنیم .سومین مهارتی که فرای به آن اشاره کرده است فرا ابراز وجود است ؛ که طی آن وقتی شخص راه چاره ای پیدا نمی کند ، یافتن راه حل ،نظر کلی تری می دهد(فیروزبخت وبیگی ،1390).
مولفه های ابراز وجود
برای استفاده مناسب وموثر از مهارت ابراز وجود، باید بر چهار مولفه ابراز وجود مسلط باشیم.
1-محتوا
محتوای عملی ابراز وجود عبارتست از ابراز حقوق و بر زبان آوردن اظهاراتی که این ابراز حقوق را مناسب و مسئولانه جلوه می دهند.راکوس (1991) به پنج نوع از اظهار ضمیمه ای اشاره کرده است .
ا-توضیح علت ابراز وجود
2-همدلی با وضعیت طرف مقابل
3-تشویق طرف مقابل
4- معذرت خواهی
5- تلاش برای رسیدن به توافق .
این اظهارات که شبیه رنگ و لعابهای آهنین واگان هستند باعث می شوند تا ابزار وجودهای مان ملایم تر شوند.اما در هنگام شرمساری ،ابراز وجود کار دشواری ست. کوپاچ ومتز (1992) در بحث راجع به استراتژی های با شرمساری ، از لحاظ محتوایی چهار نوع پاسخ را از هم تفکیک می سازند.
1-معذرت خواهی :معذرت خواهی به شکل های زیر انجام می شود: از جملات ساده متاسفم تا ابراز ندامت و تلاش برای جبران یا تلافی کردن .
2-توضیح: در این مورد ما برای انکار نقش مان در ارتکاب به عملی ناخوشایند ؛ عذری می آوریم که وخامت و شدت عمل را کم می کند یا آنکه به توجیه گری متوسل می شویم ؛ یعنی مسئولیت آن عمل را می پذیریم ؛ اما ناخوشایند بودن عواقب کارمان را منکر می شویم .
3-شوخی: گاهی برای مقابله با شرمساری به جوک متوسل می شویم و به این ترتیب امکان طرد شدن را به نفع خود تغییر می دهیم .
4- اجتناب:در این حالت مااز موضوعات حساس طفره می رویم و موضوع شرم آور را بسرعت عوض می کنیم ، یا ساکت می مانیم و محل را ترک می کنیم .گاهی ما می توانیم بطور همزمان از دو یا چند مورد از این پاسخها استفاده کنیم مثلاً در هنگام ابراز وجود؛ از توضیح ، معذرت خواهی و جبران استفاده کنیم و شوخی را هم چاشنی آن کنیم . کوپاچ ومتز متذکر می شوند که پرخاشگری در هنگام شرمساری پاسخ مناسبی نیست .روز وتریون (1979) بین سه نوع محتوای ابراز وجود تمایز گذرانده اند:

مطلب مشابه :  شکل گیری کنترل فردی و عوامل تعیین کننده آن

1-توصیف
2-توصیف و مخالفت
3-توصیف همراه با مخالفت و تقاضای تغییر رفتار
روز و تریون در یافتند هرچه پاسخ افراد از توصیف به سوی استفاده از هر سه نوع پاسخ حرکت می کند ،میزان ابراز وجود هم افزایش می یابد کولوتکین و دیگران (1984)متوجه شدندکه ابراز وجود با تقاضای تغییر رفتار توام است.آنها همچنین متوجه شدند که ابراز وجود با کلمه ((من)) و پرخاشگری با کلمه ((تو ))همراه است این محققان به برخی دیگر از جنبه های مهم ابرازوجود هم اشاره کرده اند:(اظهارات شناختی نظر فرد درباره وضعیت)، تعیین جهت (اظهارتی که نشان می دهند چه موضوعی را می خواهیم مطرح کنیم)وابرازاحساسات.گلاسی ودیگران (1981) می گویندافرادبایدخرده عناصر ابراز وجود راهم درنظر داشته باشند. این خرده عناصر عبارتند از :ابراز حقوق ، رد کردن ، در خواست تغییر رفتار ، اظهارات همدلانه ،تهدید یا تعارض ودلیل آوردن(فیروزبخت وبیگی ،1390).
2-عناصر پنهان
منظور از عناصر پنهان آن دسته از افکار ،ایده ها و احساساتی هستند که بر توانایی افراد برای ابراز وجود تاثیر می گذارد. بسیاری از صاحبنظران ،اهمیت پاسخ های پنهان را در ابراز وجود تایید کرده اند. راکوس (1991) به عناصر پنهانی زیر اشاره می کند :
دانش :
برای ابراز وجودافراد باید از حقوق خود و نحوه احقاق آنها با خبر باشند.اما همیشه این طورنیست و گاهی لازم می شود وضعیت دیگران را دررابطه با حقوقشان مورد بررسی قرار دهند .به این بررسی واقعیت آزمایی گفته می شود(داولی وونریچ ،1976). شناخت پارامتر های شغل می تواندافرادرا در احقاق حقوق یاری کند وآنهارا از کارشان خشنود سازد.زوکر (1983) از حقوقی که افراد حق دارند برای ستادن آن ابراز وجود کننند ؛ صورتی تهیه کرده است حقوق افراد عبارتند از :
• ابراز احساسات و عقاید
• جدی گرفته شدن صحبت های شان
• اولویت داشتن
• نه گفتن ،بدون احساس گناه
• بیان درخواست های خود
• دریافت ما به ازای آنچه پرداخته اند
• اشتباه کردن
• ابراز وجود ، علی رغم ناخشنودی دیگران از این کار آنها
• خود داری از ابراز وجود(فیروزبخت وبیگی ،1390).
اعتقادات :گاهی سلطه پذیری افراد ناشی از اعتقادات نادرست شان می باشد .مثلاًگاهی افرادخودرا مجبور می دانند که حتماً انتظارت و فرمایشات بالادستها را برآورده کنند ؛ وگرنه عواقب منفی نافرمانی خود را به جان بخرند. پیش از آنکه بتوانند ابراز وجود کنند ؛ ابتدا باید این نوع اعتقادات شان را اصلاح کنند . بنابراین بهتر است همیشه قبل از برآورده کردن انتظارت دیگران افرادز انها بپرسندچرا باید چنین کاری انجام دهند. کوپر مینک وهیمبرگ (1983) متوجه شدند که افراد سلطه پذیر تصور می کنند اگر خواسته های نامعقول دیگران را رد کنند باید منتظر پیامد های نافرمانی خود باشندو اگر این خواسته ها رابرآورده کنند پیامد های کثیری پیش روی آنها خواهد بود اما در مورد افرادی که ابراز وجود می کنند ؛ ماجرای برعکس است.
ادراک اجتماعی:
اشخاصی که قادر به ابراز وجود نیستند ؛درک دقیقی از رفتار دیگران ندارند مثلا”درخواستهای نامعقول دیگران را درخواستی معقول می دانند.سایرین آنها را اشخاصی ((سهل الوصول )) می دانند؛ زیرا وسایل خود را به راحتی قرض می دهند، اضافه کاری می کنندو ما نه تنها باید بین کمک کردن ومورد سوء استفاده قرار گرفتن تمایز قایل شویم؛بلکه باید برای جدا ساختن در خواستهای معقول و نامعقول دیگران درک درستی از رفتار آنها داشته باشیم .
3-فرآیند
نحوه ارایه پاسخ های جسورانه هم نقش مهمی در موفقیت این پاسخ هادارند .برای مثال افراد باید در زمان بندی پاسخ های کلامی و غیر کلامی دقت به خرج دهند .همان طور که اشاره شد ؛ نباید در ابراز وجود درنگ و تاخیر کرد.گاهی افراداجازه می دهند دیگران به حقوقشان تعرض کنند ؛ زیرا واقعا” از پایمال شدن حقوق شان اطمینان ندارند در مواقعی نیز که بعداً متوجه می شوند حقوقشان پایمال شده است باید وضعیت را بازسازی کنند. به دو دلیل برای تقویت اولا” پاداش دادن به دیگران درواقع یک نوع استفاده مثبت ازابراز وجود است کسی که کاری را خوب انجام می دهد مستحق پاداش است. ثانیا” وقتی به شخصی که با تقاضای افرادموافقت کرده است پاداش می دهند ؛ از احساسات منفی او ابراز وجودشان می کاهند و او را تشویق می کنند تادر آینده رفتار مناسب تری داشته باشد.

4-پاسخ های غیر کلامی
آخرین مولفه ابراز وجود ، رفتار غیرکلامی است . این مولفه شامل موارد زیر است : سطح متوسط تماس چشمی ،اجتناب از حالات چهره ای نامناسب ،استفاده صحیح از ژست ها در حین صحبت و به کار بردن ژست های نامشخص درحین گوش دادن نگهداشتن بدن ،استفاده ازپیراازبانهای نامناسب(زمان پاسخدهی اندک ،دادن پاسخ های غیر طولانی ،سلاست و بلندی صدا و تغییر دادن آن ، و قاطعیت زیاد).
عوامل شخصی وبافتی
عوامل چندی برماهیت ، مقدار و اثر بخشی ابراز وجود تاثیر می گذارند:
جنسیت :در جنبش حقوق زنان ، توجه زیادی به مهارت ابراز وجود شده است ؛ تاجایی که آموزش ابراز وجود (TA) دردستور برنامه های آموزشی خود قرار داده است. البته در مورد ابراز وجود زنان کتاب هایی هم نوشته شده است که با توجه به مشکلات زنان در ابزار وجود چندان تعجب آور نیست (بالتر 1981،لینهن واگان 1979،فیلپس و آستین 1978).در پرسشنامه پرخاشگری باس و پری (1992) مردها در پرخاشگری فیزیکی ،کلامی و خصوصیت نمره بیشتری می آوردند ؛ اما در مورد عصبانیت هیچگونه تفاوت جنسیتی وجود نداشت.بارزترین تفاوت ها،پرخاشگریهای فیزیکی بود. پس ظاهراًجنسیت نقش زیادی در برخورد با تعارض دارد.لویس و گالویس (1984) متوجه شدند که هم مردها وهم زن ها برای طرفهای همجنس خود بیشتر ابراز وجود می کنند؛ ابراز احساسات منفی از سوی اعضای جنس مخالف را بیشتر می پذیرفتند ودر روابط همجنس ها برخورد های پرخاشگرانه شایع تر است. در یک بررسی دیگر لهر وهمکاران(1983)به این نتیجه رسیدند که ابزار وجود یکی از مشخصه های نقش مردانه است.
وضعیت :وضعیت نیز عامل مهمی است.ایسلر و دیگران (1975) از پژوهشهای مفصل خود نتیجه می گیرندکه اشخاصی گاهی در یک وضعیت میان فردی ابراز وجود می کنندودروضعیتی دیگر ابراز وجود نمی کنند. علاوه براین برخی افراد در ابراز وجود های منفی مشکلی ندارند ؛ اما نمی توانند ابراز وجود های مثبتی انجام دهند.برخی افراد درخانه به راحتی ابرازوجود می کنند اما درمحیط کار نمی توانند ابرازوجودکنند ویابرعکس(فیروزبخت وبیگی،1390).
زمینه فرهنگی :زمینه فرهنگی نیز بر ابراز وجود تاثیر می گذارد.برای مثال خرده فرهنگهایی که اعتقادات مذهبی شدیدی دارند ،عملا”ابراز وجود رابه عنوان یک روش معتبر رد می کنندوبه سلطه پذیری توصیه شده درانجیل عمل می کنند.توصیه هایی مثل(انجیل متی،5):خداوند فروتنان را می بخشاید وآنان را وارثان زمین قرار می دهد.اگرکسی چیزی ازتوخواست به اوبده وازکسی که برای قرض گرفتن نزد توآمده روی برنگردان.بنابراین آموزش ابرازوجود برای این افراد،بی معناونامناسب خواهد بود.تاملینسون (1991) اختلافات موجود بین ارزشهای فرهنگی آمریکا و سایر کشور ها را این گونه بر می شمارد:
ارزشهای آمریکایی ارزشهای مردم سایر کشور ها
کنترل داشتن بر محیط تقدیر گرایی
تغییر سنت
مساوات /برابری انسانها سلسله مراتب /رتبه /پایگاه
فرد گرایی / حریم رفاه گروه
خود یاری حقوق مادر زادی /توارث
رقابت همکاری
گرایش به عمل /کار گرایش به((بودن))
عدم رسمیت رسمیت
صراحت /باز بودن /صداقت عدم صراحت /رعایت شعائر /صورتک برچهره زدن
شواهد زیادی وجود دارد که نشان می دهند ریشه تفاوت های فرهنگی در ابراز وجود ناشی ارزشها و هنجارهای فرهنگی هستند؛ نه کمبود های رفتاری .
سایر عوامل:ابراز وجود به روزهای هفته هم بستگی داردزیرا نتایج تحقیقات آمریکایی نشان می دهند که درروزهای چهارشنبه برمیزان وقوع اختلافات شخصی افزوده می شود(داک وهمکاران،1991 به نقل از فیروزبخت وبیگی،1390).سن و ابراز وجود نیز با هم رابطه دارند.پاردک وهمکاران(1991)پس از بررسی دانشجویان دوره های تکمیلی آمریکا بین سن و ابراز وجود همبستگی معنا دارومثبتی پیدا کردند.افرادی که سن بیشتری دارندیا در ابراز وجود باتجربه ترند بیشتر براحقاق حقوق خود پافشاری می کنند اما برای مشخص کردن رابطه این دونیز به تحقیقات بیشتری احتیاج داریم.در ارزیابی افراد متخصصان مختلف متوجه شدند که ابراز وجود در برخی شرایط دشوارتر است. این شرایط عبارتنداز :تعامل با دیگران در خانه یا محل کار آنها ، ابراز وجود در کشور یا((خرده فرهنگی ))دیگر ،هنگامی که تک و تنها هستیم ودوستان وهمکاران مان در کنار ما نیستند هنگامی که مجبوریم بردوستان و همکاران قبلی خودمان اعمال قدرت کنیم ، وقتی با سالمندان سر وکار داریم ، وقتی با افراد بیمار یا در حال مرگ و بستگان آنها ارتباط داریم ،هنگام برخورد با فقرا ومحرومان هنگام تعامل با متخصصان قدرتمند و ارشد وقتی با دوستان یا همکاران نزدیکمان روبرو هستیم ، در برابر افراد جنس مخالف و یا هنگام ارتباط با افراد ناتوان (فیروزبخت وبیگی ،1390).
طرف مقابل:گور مالی (1982) دریافت ،افرادی که اهل ابراز وجودند؛ ابرازوجود های دیگران را بیشتر می پذیرند،در حالی که کرن (1982) کشف کرد آزمودنیهای کم جسارت ، به ابزار وجودهای دیگران واکنش منفی نشان می دهنددر حالی که آزمودنیهای اهل ابراز وجود ،عدم ابراز وجود را امری ناخوشایند می دانستند .این یافته هاگویای آن است که زمان و نحوه ابراز تحت تاثیر وضعیت طرف مقابل از لحاظ ابراز وجودمی باشد.بنابراین رابطه مابا طرف مقابل ،نقش مهمی درمیزان ابراز وجود مادارد(فیروزبخت وبیگی ،1390).آلبرتز (1992) در مورد دست انداختن دیگران (مسخره کردن ) به همین نتیجه رسیده است .او می گوید دست انداختن را می توان یک نوع بازیگوشی /شوخی یا توهین /پرخاشگری دانست ؛ زیراهم مولفه دوستانه داردوهم مولفه خصمانه. دوستان معنای نخست آن را درنظردارند وشوخی آنهادوجانبه است.
درسایرمورادفردازاین رفتاربرای سلطه رانی یااعمال کنترل استفاده می کنیم؛زیرامعمولا” افراددارای پایگاه بالامی توانندزیردستهارادست بیندازند.آلبرتزبه این نکته اشاره می کندکه چهارعامل،واکنش فردرابه دست انداختن شدن تعیین می کند: هدف طرف مقابل ازعمل خود،دانش فردوروابط قبلی افراد با او،بافت فعلی وتن صدای او.هرجاکه دیگری قصد طعنه زدن یاتحقیرمارا دارد بایددر برابرآن ابراز وجود کنیم.ماباید این کار را خیلی ظریف انجام دهیم وگرنه خواهد گفت طاقت شوخی رانداریم .بالاخره جنسیت طرف مقابل نیزعامل مهمی است.شواهدنشان می دهندکه وقتی طرف مقابل ما مونث است؛ ابراز وجود های همدلانه سودمندترند (زولو و دیگران ،1985به نقل از فیروزبخت وبیگی ،1390).در بحث راجع به تاثیر جنیست مشخص شد که نقش فرد نیز مهم است، چون مردان و زنان محافظه کار کمتر احتمال دارد به ابراز وجود زنان ، واکنش مطلوبی نشان دهند(فیروزبخت وبیگی ،1390).
پیامدهای منفی نداشتن جرأت
جرأتمند نبودن می تواند مشکلات زیر را به وجودآّورد:
1- افسردگی، عصبانیّت از خود، احساس درماندگی، ناامیدی و نداشتن کنترل در زندگی.
2- رنجیدگی و عصبانیت از دیگران .
3- ناکامی در بسیاری از موقعیّت¬هایی که فرد نمی¬تواند به خواسته خود برسد.
4- انفجار خشم(وقتی خشم به شیوه مناسبی ابراز نشود، روی هم انباشته شده، در مواردی به شکل نامناسب و پرخاشگرانه ابراز می شود).
5- اضطراب و در پی آن، اجتناب از افراد و موقعیت هایی که سبب ناراحتی و از میان رفتن فرصت های زیادی می شود.
6- ضعف در روابط بین فردی و ناتوانی در بیان احساسات مثبت و منفی که باعث می¬شود فرد مقابل از احساسات و خواسته¬¬های فرد اطلاعی نداشته باشد و نتواند اقدامی در جهت حصول آنها انجام دهد.
7- مشکلات جسمانی مانند سردرد، زخم معده، فشار خون بالا و تجربه استرس که عوارض جسمانی زیادی به همراه دارد.
8- رفتار منفعل که باعث می¬شود فرد نتواند در برابر دیگران قاطعانه عمل کند.
9- تقویت رفتار دیگران که باعث می¬شود توقّع آنان بیشتر شود و برای به دست آوردن خواسته¬های خود، اصرار بیشتری داشته باشند (باستانی،1386).

4-2-مبانی نظری متغیراضطراب
تعریف اضطراب:
یافتن تعریفی جامع برای اضطراب مانند بسیاری از حالات عاطفی کار مشکلی است و متخصصان هر یک تعریف خاصی را ارائه نموده اند شاید بتوان گفت که بیشترین تحقیقات انجام شده درباره اضطراب توسط روان شناسان انجام گرفته است و آنان از بین حالات عاطفی انسان بیش از هر حالت دیگری به مطالعه اضطراب پرداخته اند . پروفسور راس دلیل دشوار بودن توصیف حالات عاطفی را اینگونه بیان می کند معمولآ شیوه یادگیری لغات در دوران کودکی یک تجربه درونی و کاملآ اتفاقی است از این طریق فرد برای رویدادها ، برچسب های مقتضی و مناسبی را پیدا می کند . به این ترتیب گنجینه ای از لغات گوناگون برای بیان احساساتش فراهم می سازد . لذا تعجبی ندارد که افراد برای بروز عکس العمل های خود در موقعیت های یکسان ، اصطلاحات مختلفی را به کار می برند . همین امر تعریف هیجانات را به شکلی که مورد قبول همه ی صاحب نظران باشد مشکل می سازد . به گفته ساربین واژه اضطراب نخست در سالهای 1930 در نوشته های فروید دیده شد و از آن پس بسیار مورد استفاده قرار گرفت و مصطلح گردیده اکثر روان شناسان اضطراب را با اندکی تفاوت از ترس متمایز می نمایند . از دیدگاه آنها هر چند اضطراب و ترس شامل نشانه های بالینی هستند ولی بر خلاف ترس ، اضطراب پاسخی در مقابل خطرناآشکارو مبهم است به عبارت دیگر اضطراب احساس ناخوشایند بیمناکی و ترس ناراحتی کننده ای ازپیش بینی خطری است که منشا آن مشخص نیست (آتش پور و شفتی، 1377 ).اضطراب عبارت است از پاسخ عاطفی و فیزولوژیکی به احساس خطر همه جانبه ی درونی که به سادگی کنار می رود اضطراب عمدتا” اختلال افراد جوان است که شروع آن معمولآ در اواسط دهه سوم عمر است اضطراب با علائم بدنی خاصی همراه است ( سلطانی، 1387) . اضطراب یک علامت هشدار دهنده است که خبر از خطری قریب الوقوع می دهد و شخص را برای مقابله آماده می سازد ترس علامت هشدار دهنده ی مشابه ، از اضطراب با خصوصیات زیر تفکیک می شود : ترس واکنش به تهدیدی معلوم ، خارجی و از نظر منشا بدون تعارض است. اضطراب واکنش در مقابل خطر نامعلوم ، درونی،مبهم وازنظرمنشاهمراه باتعارض است(سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389).
تعارض بین فرایند های گوناگون شخصیت معمولا موجب نوعی عذاب روانی می شود که فروید آنرا اضطراب نامید. اضطراب می تواندهشیار یا نا هشیارباشد و وجود آن همیشه علامت آن است که تعارض ایجاد شده است . زمانی که تعارض باعث می شود که فرد احساس کند درمانده است و قادر به کنار آمدن نیست ، اضطراب ایجاد می شود . شدت اضطراب تجربه شده به پیامدهای انتظار رفته برای خود بستگی دارد(روزنهان ، 1995).تجربه اضطراب و حتی پیش بینی آن ، تجربه ناراحت کننده ای است که مردم می کوشند فورا”آنرا برطرف کنند . انسانها به ویژه از راهبردهای خوبی برای بر طرف کردن اضطراب بهره مندند . غیراز غلبه کردن برترس مثل زمانی که دوچرخه سواری را یاد می گیریم،یا گریختن ازصحنه به هنگامی که دشمنان نیرومندی ما را تعقیب می کنند ، انسانها می توانند در ذهنشان معنی و اهمیت سایقها و تکانه های مشکل آفرین را تغییر دهند . آنها این تغییرات را با استفاده از راهبردهای کنار آمدن یا دفاع ها انجام می دهند که رایج ترین آنها به عنوان نمونه ، دفاع هایی چون سرکوبی و فرا فکنی ، همانند سازی و دلیل تراشی هستند (روزنهان ، 1995).واژه ی اضطراب هم به یک حالت روانی و عاطفی اشاره دارد که ممکن است ازیک احساس ناراحتی کوچک به ترس یاوحشت حاد ادامه یابد . اضطراب طولانی یا شدید ممکن است منجربه بروز نشانگان جسمانی مثل تعریق ، لرز ، تهوع واحساس گیجی می شود . اضطراب عموما”واکنشی است که در شرایط ترس آور رخ می دهدو با افکار منفی و هراس آور تشدیدمی شود.
اضطراب طبیعی :
هر کس دچار اضطراب می شود و آن تشویش فراگیر و ناخوشایند و مبهم است که اغلب علائم دستگاه خودکار (( اتونوم )) نظیر سر درد ، تعریق ، تپش قلب ، احساس تنگی در قفسه سینه و ناراحتی مختصر معده نیز با آن همراه است . فرد مضطرب ممکن است احساس بی قراری هم بکند که نشانه اش این است که نمی تواند به مدت طولانی یک جا بایستد یا بنشیند . مجموعه علائمی که در حین اضطراب وجود دارد اغلب در هر فرد به گونه ای متفاوت از دیگران است .
مؤلفه های اضطراب
با توجه به تعریف اضطراب می توان این حالت را مستقیمآ در ارتباط با آینده و فاقد یک عامل عینی و مشخص دانست که در عین حال می توان سه جنبه اصلی را در آن مشخص نمود :
الف ) جنبه فیزیولوژیکی
ب ) جنبه حرکتی
ج ) جنبه شناختی و روانی
جنبه فیزیولوژیکی اضطراب مربوط به برانگیختن سیستم عصبی است که آنرا به صورت یک هیجان معرفی می کند ، جنبه فیزیولوژی شامل پدیده های قابل مشاهده است که معمولآ هم بروز نمی کنند مانند افزایش ضربان قلب ، افزایش تنفس ، مقاومت الکتریکی پوست ، تعریق ، حالت تهوع و اسهال . جنبه حرکتی شامل ارتعاشات عضلانی بیش فعالی به هم خوردن نظم و ترتیب و حرکات و پایین آوردن آستانه ی پاسخ های حرکتی (از جا پریدن ) می گردد.جنبه شناختی-روانی اضطراب به طور یقین تلقی نامطلوبی از رفتار مبهم و تهدید آمیز در آینده و احساس دلهره و نگرانی است که فرد نمی تواند آنها را توصیف کند . بنابراین اضطراب دارای اجزاء یا مؤلفه هایی است که با یکدیگر آمیخته اند و در یکدیگر اثر گذاشته و از یکدیگر تأثیر می پذیرند و به شکلی همگی در تعریف و شناخت اضطراب مؤثرند . کاتسن و تورسن (1974)حالات سه گانه فوق را که به خوبی منجرواکنش اضطراب می شوند به شکل زیر ترسیم نموده اند :(آتش پور و شفتی ، 1377 ).
جدول1-2:جنبه های مختلف واکنش اضطراب
جنبه های حرکتی جنبه های شناختی جنبه های فیزیولوژیکی
لرزش از جا پریدن
لکنت زبان تفکرات تصورات
خاطرات ضربان قلب، تعریق
دفعات تنفس

مؤلفه های شناختی ترس ، انتظار خطری واضح و به خصوص است ، در حالی که مؤلفه ی شناختی اضطراب ، انتظار خطری مبهم است . در فوبی ، فکر معمول این است که (( سگ ممکن است مرا گاز بگیرد )) در مقابل در اختلال اضطراب فراگیر ، فکر معمول این است که ( اتفاق وحشتناکی ممکن است برای فرزندم بیفتد ) .مؤلفه بدنی اضطراب مانند ترس است : عناصر واکنش اضطراری ، عناصر هیجانی اضطراب نیزهمانندترس است:دلهره،وحشت،تشویش،ورم معده.بالاخره اینکه مؤلفه های رفتاری اضطراب نیز همانند ترس هستند : جنگ و گریز فراخوانده می شوند . اما موضوعی که فرد مبتلا باید از آن بگریزد یا اجتناب کند یا علیه آن باید پرخاشگری نشان دهد از وضوح کمتری برخوردار بوده و گاهی اوقات مبهم است .بنابراین ،ترس برپایه واقعیت ،یا مبالغه خطری واقعی قرار دارد، حال آنکه اضطراب بر اساس خطر مبهم استوار است (روزنهان ، 1995).
مقایسه ترس و اضطراب
ترس از این نظر با اضطراب فرق دارد که ویژگی آن نگرانی از یک موضوع خاص و خطرناک است فوبی ها و اختلالهای استرسی پس از سانحه ، اختلالهای ترس را تشکیل می دهند . در این اختلالها یک موضوع مشخص موجب اضطراب می شود در اختلالهای فوبیک فرد از موضوعی می ترسد (( مثل گربه ها )) که باواقعیت خطری که آن موضوع آشکار می سازد ، هیچ تناسبی ندارد.در اختلالهای استرسی پس از سانحه ، پس از اینکه فرد با رویدادی مواجه می شود که او را به مرگ یا آسیب تهدید کرده است ، دچار اضطراب و بی حسی می شوندو بارها آن رویداد را درذهن خود مرور می کند (روزنهان ، 1995).
اختلالات اضطرابی
فوبی و اختلالهای استرسی پس از سانحه را اختلالهای ترس می نامند در این دو مورد اضطراب احساس می شود در عین حال فردی که به هر یک از آنها مبتلا است 4 عنصر ترس را تجربه می کند : انتظار خطر( عنصر شناختی )، واکنش اضطراری ( عنصر بدنی) ، احساس وحشت، دلهره و نگرانی (عنصر هیجانی) ، اجتناب و گریز ( عنصر رفتاری )، فوبی و اختلال استرس پس از سانحه از این نظر مشابهند که هر دو انها از موضوع خاصی ناشی می شوند(روزنهان ، 1995).
شیوع اضطراب
مارکس و لیدر با بررسی 22 موردمطالعه انجام شده در این زمینه بر آورد کردند که تقریبآ 3 % جمعیت عمومی به حالت اضطراب دچار هستند ( توزنده جانی،1374) .بررسی ها نشان می دهند که بیش از یک سوم بزرگسالان دچار ناراحتی های عصبی ، خصوصا” اضطرابند.اضطراب درمردها وطبقه اقتصادی مرفه و جوانان کمتر و در زنان و افراد کم درآمد و سالمندان بیشتراست ( نجاریان و همکاران ، 1373) .
کارکردهای انطباقی اضطراب :
اگراضطراب راصرفا” هشداری تلقی کنیم که فردرا گوش به زنگ می کند ، ظاهرا “هیجانی با همان مبنای ترس است.اضطراب خطری بیرونی یا درونی رااعلام می کندولذاموجب حفظ حیات می شود اضطراب ازپایین ترین سطوح بروز خطروقوع صدمه جسمی،درد،بی پناهی، احتمال مجازات ، یا برآورده نشدن نیازهای اجتماعی یا جسمانی، خطر جدایی از محبوب ،خطر بروز مانعی در برابر ارتقاء موقعیت یا منزلت فرد وسرانجام خطراتی رااعلام می کند که در برابر کلیت و یکپارچگی فرد وجود دارد.اضطراب باعث می شود فرد برای پیشگیری از ان خطرات و تهدیدها یا برای تخفیف عواقب آنها کاری بکند . سخت کوشی با هدف کسب آمادگی برای امتحان ، جاخالی دادن وقتی که توپی را به طرف شما پرتاب کردند و دویدن برای رسیدن به آخرین قطاری که شما را به مقصود می رساند . همه نمونه هایی از محدودساختن خطرو تهدیددرزندگی روزمره است،یعنی اضطراب فردراگوش به زنگ می کندتا اقداماتی انجام دهدکه ازخطرجلوگیری شود.بنابراین اضطراب از واردشدن صدمات پیشگیری می کند(سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389).
شیوه های بیان اضطراب :
بیان اضطراب به عنوان یک اختلال هیجانی می تواند محدود یا گسترده باشد .در این زمینه باید چگونگی ادراک حالت اضطرابی از شیوه های بیان آن متمایز شوددر بیشتر مواقع بزرگسالان ادراک جسمانی خود از اضطراب را با استفاده ازاصطلاحات (( دلشوره ))ویا بالعکس (( بدحالی و وارفتگی ))توصیف می کنند. کودک نیز گاهی به طور مستقیم به بیان حالات خود می پردازد،اما اغلب ادراک جسمانی وی در رفتارش آشکار می شود،بدین معنا که یا بزرگسالان را جستجومی کندتا در پناه وی بتواند بر خود مسلط شود و یا بالعکس با توسل به برون ریزی هیجانی ، کوشش می کند تا خودراازحالت دلشوره و فشار ناشی از اضطراب برهاند . بر اساس مشاهدات بالینی می توان شیوه های مختلف بیان اضطراب در کودک را متمایز کرد : در رفتارهای ظاهری پاره ای از کودکان هیچ گونه ترس یا اضطرابی مشاهده نمی شود اما مکانیزم های دائم اجتناب و گزیر ، مبین اضطراب عمیق آنها هستند .پاره ای دیگرازکودکان اضطراب گسترده وناراحتی بارزی را نشان می دهند، بدون آن که بتوانند هیچ گونه دلیلی برای اختلال هیجانی خود ذکر کنندو بالاخره گروهی دیگر،بلافاصله به بیان نگرانیهاو ترسهایی که بطور روزمره گریبان گیر آنهاست می پردازند و به آسانی از جهان تخیلی خود که زیرسلطه خیالبافی های اضطراب انگیز و موحش است ( دادستان ، 1384 ) .
سبب شناسی اضطراب
نظریه های روان شناختی :
سه مکتب عمده نظریه روانشناختی – روانکاوی ، رفتاری ،وجودی نظریه های مهمی در مورد علل اضطراب بیان کردند که هر یک از آنها از نظر مفهومی و علمی در درمان بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی مزایایی دارند (سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389).
نظریه های روانکاوی :
فروید اضطراب را هشداری برای ایگو رامعرفی می کند که از فشار یک سائق نامقبول برای تظاهر اگاهانه و تخلیه خبرمی دهد. اضطراب به عنوان یک هشدار ایگو را برای اقدامات دفاعی در مقابل فشارهای درونی تحریک می کند. اگر سطح اضطراب بالاتر از آنچه به عنوان هشدار لازم است برود ممکن است با شدت یک حمله هراس خودنمایی نماید (سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389). فروید در نوشته خود بین سه نوع اضطراب تفاوت قائل شد :
1- اضطراب عینی یا ترس که هرکس بدان دچار می شود و مراد از آن توانایی پاسخدهی در برابر خطر واقعی در دنیای بیرونی است. از نظر فروید این اضطراب هم منطقی است و هم با محرک ترس آور تناسب دارد. دوگونه دیگر اضطراب که مشکلات روانشناختی پدید می آورند با عناوین اضطراب اخلاقی و اضطراب روان رنجوری ( نوروتیک ) شناخته می شوند .
2- اضطراب اخلاقی : مراد از اضطراب اخلاقی ، ترس از تنبیهی است که از جانب فرا خود به خاطر ناتوانی در فرمانبرداری از معیارهای رایج و پیروی از رفتارهایی که به فرمان نهاد هستند اعمال می شود . 3-اضطراب روان رنجوری:دراثرخطرتسلط نهادبرخودایجادمی شودکه درنتیجه آن رفتارهای ناپسنداجتماعی تجلی می یابند(پاول ،1995،به نقل ازپژوهان،1378).آدلرنیز معتقد است که اضطراب ناشی ازاحساس حقارت است ،از نظر وی هر اختلال نوروزی از جمله اضطراب به منزله کوششی است برای رهاکردن فرد از احساس حقارت نیل به احساس تفوق و برتری که در مواردی به حالتهای جبرانی نامطلوب منتهی می شود(آتش پور و شفتی،1377 ).هورنای نیز معتقد است که اضطراب، احساس تنهایی ودر ماندگی در دنیای خصومت آمیز است.نوفرویدی ها عقیده دارنداضطراب اولیه به هنگام تولد ، بلکه بعد هادر هنگامی که کودک متوجه وابستگی خودبه والدینش می شود به وجود می آید. ناکامی بالقوه یاواقعی درازای نیازهای وابستگی موجب اضطراب می شود(پاول،1995،به نقل از پژوهان،1378 ).
نظریه های رفتاری:
طبق نظریه های رفتاری اضطراب یک واکنش شرطی در مقابل محیطی خاص است یک احتمال دیگر در سبب شناسی این است که شخص با تقلید واکنشهای اضطرابی والدین خود ، ممکن است واکنش درونی اضطراب رایادبگیرد(سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389).در این الگورفتار اجتنابی اگر سطح اضطراب را کاهش دهد تقویت می شود و چنانچه رفتار اجتنابی به طور مکرر و مؤثر موجب کاهش اضطراب گردد به عنوان یک رفتار یادگرفته شده پایدارمی ماند(گنجی ،1385).
ماور (1997)یک نظریه دوعاملی برای ایجاد و نگهداری هراس ارائه داد، بر طبق این نظریه در آغاز ترسها از طریق شرطی سازی کلاسیک شکل می گیرند و به دنبال آن فرد می آموزد که با اجتناب و دوری کردن از ترس خود بکاهد ، مرحله دوم این فرایند شرطی شدن ابزاری نام دارد ، به دلیل اینکه اجتناب از عامل ترس موجب کاهش اضطراب می شود ، پاسخ اجتناب نگهداری شده و بلافاصله تقویت می شود (گنجی، 1385 ) .
نظریه های وجودی :
مفهوم مرکزی وجودی این است که شخص از پوچی عمیق در زندگی خود آماده می گردد که ممکن است حتی از پذیرش مرگ غیر قابل اجتناب خود نیز برای او دردناکتر باشد . اضطراب واکنش شخص به این پوچی وسیع وجود معناست(سادوک وهمکاران،1996،به نقل ازپورافکاری ،1389).راجرزنیز اضطراب را نتیجه ادراک تهدید نسبت به خودپنداری می داند که محصول ناهماهنگی بین تجربیات فعلی و قبلی شخص می باشد ( آتش پور و شفتی، 1377 ).
نظریه های شناختی :
در این نظریه عقیده بر این است که عامل بوجود آورنده اضطراب یا فشار روانی ، رویدادها ، مشکلات نیستند بلکه تفسیر فرد از رویدادها یا وقایع است که می تواند این مشکلات را به دنبال داشته باشد . بک می گوید : اضطراب آسیب شناختی ناشی از برآورد اضافی و مکرر خطر در یک یا دو مورد از ابعاد زیر است :

1 – براورد اضافی وقوع رویداد ترس آور
2- براورد اضافی و خامت یا شدت رویداد ترس آور
3 – دست کم گرفتن توانایی های خود برای کنار آمدن با مشکل
4 – ناچیز شمردن احتمال کمک از سوی شخصی دیگر .( گنجی، 1385)
در الگوی بک اختلالهای اضطرابی به عنوان اختلال هایی که در وهله نخست به تفکر مربوط می شوند تعریف می گردند(توزنده جانی، 1374 ) .
نظریه های شناختی- رفتاری
این دیدگاه ریشه در رفتار گرایی دارد و به دنبال ناخشنودی از عقاید خشک و ساده انگارانه رفتار گرایی ناب بوجود آمده است.بندورا (1977) پذیرفته بودکه ترس و اضطراب آموختنی هستند اما برای این یادگیری مکانیزم پیشنهاد کرد.نخست، وی اظهار می دارد که ترس ها احتمالا” درست به همان ترتیبی که شرح آن گذشت ازراه شرطی سازی کلاسیک آموخته می شوند،دوم اومی گویدتجربه جانشینی ( مشاهده افراد دیگری که به خاطر رفتارهایش دچار ناراحتی ، تنبیه یا درد می شوند)از اهمیت فراوانی برخوردار است به این فرایند سرمشق گیری نیز می گویند، سوم آموزش نمادین است که مراد از آن یادگیری از طریق تعلیم و تربیت ، خواندن یا شنیدن مطلوبی را در مورد ترسناک بودن ، دردناک بودن یا قدغن بودن برخی چیزهاست . چهارم بندورا می گوید منطق نمادین ، عمل بالقوه با اهمیتی در ایجاد اضطراب است (پاول،1995،به نقل از پژوهان،1378 ).الیس با طرح این موضوع که شماری باورهای غیر منطقی بنیادی عامل اولیه رنج و ناراحتی آدمی هستند به بسط وگسترش نظریه شناختی پرداخت.الیس عقیده داردافراددرصورتی که برای خوداهداف ومقاصدی درنظرگیرندفعالانه به دنبال آنهابروندرضایت بیشتری اززندگی خودخواهند داشت. باورهای غیرمنطقی به آن دسته ازعقایدی گفته می شودکه مانع رسیدن فردبه این اهداف می شوند( گنجی، 1385 ) .
نظریه های زیست شناختی :
نظریه پردازان در صدد مطالعه احتمال وجود یک حلقه ژنتیکی در تجربه اضطراب برآمده اند ، اسلیتر و شیلنر ( 1969 ) میزان همگامی اختلالهای اضطرابی در دوقلوهای یک تخمکی را 41 % و دوقلوهای غیر همسان را 4 % نقل می کنند . اگر چه این نتایج ممکن است از فرضیه زیست – پزشکی حمایت کنند ، اما باید در نظر داشته باشیم که دوقلوهای همسان همانطور که ژنهای همانند به ارث می برند ، اغلب در محیط های همانندی نیز بزرگ می شوند.آیزنگ(1967) می گوید تفاوت های فردی در تجربه اضطراب ممکن است ناشی از توارث ساختار ویژه ای باشد که فرد را مستعد ( نوسانات هیجانی ) پایین یا بالامی سازد. آیزنک این فرایند را به صورت تمایل به نشان دادن واکنشهای خفیف یا شدید در برابر محرک ویژه ای که می تواند موجب ناراحتی و پریشانی فرد شود تعریف می کنند (پاول،1995،به نقل از پژوهان،1378 ).در نظریه آمادگی سلیگمن ، عنوان می شود که آن دسته ازمحرکهایی که برای آنها نوعی آمادگی زیستی در ما وجود دارد، سریعتر ازمحرک هایی که برای آنهاآمادگی زیستی نداریم شرطی می شوند(گنجی، 1385). یک قطب تفکرات زیست شناختی این فرض را مسلم می شمارد که تغییرات زیست شناختی قابل سنجش در بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی حاصل تعارض های روان شناختی است . قطب دیگر چنین فرض می کندکه رخدادهای زیست شناختی قبل ازتعارض های روان شناختی پدید می آیند. هرموقعیت ممکن است درافرادخاص وجود داشته باشد وطیفی ازحساسیتهای زیست شناختی بین افرادی که علائم اختلالات اضطرابی دارند باشند .

فشار روانی و اضطراب :
این که واقعه ای را عامل فشار تلقی کنیم یانه به ماهیت آن واقعه ونیز به امکانات فرد،دفاع های روانی اش و مکانیسم های مربوط بستگی دارد، که همه با مشارکت ایگوانجام می شود . ایگو مفهوم انتزاعی و مشترکی است برای روند ادراک ، تفکر و عمل فرد برای وقایع بیرونی یا سائق های درونی خویش . کسی که ایگواش درست کار می کند با جهان بیرون و درون خود در انطباق و تعادل بسر می برد اما اگر ایگو خوب کار نکندواختلالی که درتعادل فرد حاصل می شود به قدر کافی ادامه یابد فرددچار اضطراب مزمن می شود.
عدم تعادل مذکور چه بیرونی باشد – یعنی میان فشارهای جهان خارج و ایگوی فرد باشد -چه درونی-یعنی میان تکانه های بیمار (( مثلا” تکانه های پرخاشگرانه ای جنسی و وابستگی )) و وجدانش- تولید تعارض می کند . تعارض های ناشی از وقایع بیرونی معمولا بین فردی است ، حال آنکه تعارض های ناشی از وقایع درونی ، درون روانی یا درون فردی است . ترکیب این دو امکان پذیر است .
علائم و نشانه های اضطراب :
مضطرب بودن تا اندازه ای به عنوان بخشی از یک پاسخ مقابله ای طبیعی به مسائل زندگی روزمره در نظر گرفته می شود . با این حال زمانی که اضطراب شدید یا نامتناسب با موقعیت باشد به عنوان یک اختلال و یا یک مشکل بالینی در نظر گرفته می شود . علائم روانشناختی اضطراب عبارتند از :
خلق وخو : اضطراب ، تحریک پذیری ، احساساتی بودن .
تفکر : نگرانی ، اشکال در تمرکز ، احساس خالی بودن ذهنی ، بیش از حد به تهدید اهمیت دادن ، آسیب پذیر تلقی کردن خود ، احساس بی کفایتی .
انگیزش : اجتناب از موقعیت ها ، وابستگی زیاد ، تمایل به فرار .
رفتار : بی قراری ، واکنش از جا پریدن ، هشیاری زیاد(پاول،1995،به نقل از پژوهان،1378).
علائم و تظاهرات محیطی اضطراب :اسهال ، احساس سرگیجه .سبکی در سر ، تعریق ، تشدید رفلکس ها ، بالا رفتن فشار خون، تپش قلب ، تنگ شدن مردمکها ،بی قراری ( قدم زدن) ،سنکوپ ،تاکی کاردی ، مورمور شدن انتهاها ، لرزش ،آشفتگی ،تکرر ادرار ، کندی دفع ادرار ، احساس قریب الوقوع بودن ادرار (پاول،1995،به نقل ازپژوهان،1378).احساس اضطراب دومؤلفه دارد: با خبر شدن فرد از تغییرات جسمی خود(مثل تپش قلب وتعریق )وبا خبر شدن از اینکه عصبی شده است یا ترسیده است ،احساس شرم نیز ممکن است به اضطراب دامن بزند ( دیگران می فهمند که من ترسیده ام)خیلی ها وقتی می فهمند که دیگران پی به اضطراب آنها نبرده اند یا شدت آنرا نیافته اند تعجب می کنند .
چگونگی کنار آمدن با اضطراب روزمره
اضطراب روزمره شما می تواند بطرز غیر قابل قبولی زیاد و فرساینده باشد سطح اضطراب روزمره مقوله ای نیست که روانشناسان توجه زیادی به آن کرده باشند . قسمت اعظم مطالعات انجام شده در مورد هیجان به اختلالات پرداخته اند . برای توصیه ی درونی که کاملا با اطمینان سطوح اضطراب روزمره را کاهش می دهند ، پژوهش کافی وجود دارد . فقط کافی است روزانه 20 تا 40 دقیقه از وقت خود را صرف آنها شودتا مؤثر افتند.روش اول : آرمیدگی تدریجی است که یک یا دوبار در روز ، حداقل به مدت 10 دقیقه انجام می شود در این روش هریک از گروه های عضلانی اصلی بدن تان را سفت و بعد از آن آنرا شل می شود، تا اینکه عضلات شما کاملا سست شوند آرمیدگی ، نظام پاسخی را درگیر می سازد که با انگیختگی ناشی از اضطراب رقابت می کند.روش دوم : مراقیه عادی است ،مراقبه متعالی یکی از شکلهای مفیدورایج مراقبه است .دوباردر روز ، هربار به مدت 20 دقیقه ،در یک محیط ساکت چشمان بسته شوندو(( مانترا ))(هجایی که ویژگی های صوتی آن شناخته شده است)رادرذهنتان تکرارشوند . مراقبه با جلوگیری از افکاری که تولید اضطراب می کنند ، مؤثر واقع می شود . مراقبه آرمیدگی را که جلوی مؤلفه ی اضطراب را می گیرد ولی افکار مشوش را دست نخورده می گذارد کامل می کند . اغلب مراقبه کنندگان که بطورمنظم به مراقبه می پردازندواردسطح آرام ذهن می شوند (روزنهان ، 1995).
درمان اضطراب
تشخیص و درمان اضطراب به علت نقش این عارضه در شروع و دوام رفتارهایی نظیر سیگار کشیدن مصرف الکل و چاقی که همگی با انواعی از مخربترین بیماریهای انسان ارتباط دارند ، اهمیت فوق العاده ای دارد (پاول،1995،به نقل از پژوهان،1378 ).
1 – دارو درمانی :دارو درمانی نسبت به سایر روشها مانند شوک درمانی و جراحی درمانی موفق تر بوده اند برای این منظور از داروهایی مانند دیازپام ، مپروبامات ، کلرودیازپوکسیدکه همگی به نام آرام بخش شهرت دارند استفاده می شوند . این داروها موجب کاهش تحریکات و ایجاد آرامش درون می شود.
2- رفتار درمانی : اساس درمان با این روش حساسیت زدایی منظم است در این روش به بیماران ، روش آرامش بخشیدن به عضلات آموخته می شود و سپس در حالت آرامش تصویرهای ذهنی اضطراب برانگیز ( از حالت کم تا زیاد ) به آنان ارائه می شود .
3- درمان شناختی – رفتاری :مروجین این روش اعتقاد دارند که اگر تجربه اضطراب ارزیابی شناختی فرد از یک موقعیت به عنوان وضعیتی تهدید کننده بستگی داشته باشد ، در آن صورت فرد باید بتواند از طریق ارزیابی شناختی خود ، اضطرابش را کاهش داده و حتی از آن جلوگیری نماید در اجرای این روش می توان یکی از رویکردهای زیر را برگزید :
الف ) بازسازی شناختی :در این روش به بیمار یاد داده می شود که خود اظهاری مثبت را جایگزین خود اظهاری منفی کند .
ب ) درمان عقلی ، عاطفی :اگر عقاید افراد با برخورد منطقی مورد بحث قرار گیرد عوارضی مانند آشفتگی و اضطراب از بین می رود و از وقوع مجدد آن نیز جلوگیری می کند ( الیس ودرایدن، 2007) .
ج ) شناخت درمانی :از نظر بک با اصلاح طرز تلقیهای نادرست می توان مسائل روانی را حل کردو مشکلات آنرا بر طرف نمود .
د ) درمان از طریق حل مسأله :در این روش مهارت های لازم برای رویارویی با موقعیت های اضطراب برانگیز به بیمار آموخته می شود گلدفرید شیوه های حل مسأله را به 5 مرحله تقسیم کرده است :
1 – آشنایی و شناخت موقعیت
2- تعریف و تنظیم مشکل
3- ارائه راه حل
4- تصمیم گیری
5- بررسی ارزشیابی
4- تلقیح فشار روانی ( واکسیناسیون ) : در این روش شخص را آماده می سازند تا گام به گام با عامل تهدید کننده مقابله نماید ( آتش پور و شفتی، 1377 )
5 – از جمله روشهای دیگر درمان که جکوبسون مبدع آن است می گوید : بالا رفتن سطح آگاهی شخص از تنش عضلانی به رفع تنش منجر می گردد .
6 – بیوفیدبک الکترومیوگرانیک ( emj . bf ): یک پله فراتر می رود و می گوید اگر شل شدن عضلات به کاهش اضطراب منجر می شود انتظار می رود که emj. Bf این عمل را تسهیل نماید . در این حالت شخص در موقعیتی قرار می گیرد که بتواند حالات بیولوژیک را تغییر داده و به پسخورد آتی و دائم در مورد موقعیت یا شکست نسبی یا فعالیتهای خود دریافت می کند .
7 – صحبت راجع به موضوع :
این کار زمانی می تواند کمک کند که اضطراب از یک ضربه اخیر ایجاد شده باشد ، در این حالت با افرادی که شنونده های خوبی هستند و یا فکر می کنید به شما پاسخ می دهند صحبت کنیم که در این حالت ممکن است تصمیم افرادی که مشکلات مشابهی داشته اند چگونه با آن برخورد نموده اند .
5-2-مبانی نظری متغیرپرخاشگری:
تعریف پرخاشگری
محققان علوم رفتاری در کشورهای مختلف هرگز تعریف روشن و واحدی از مفهوم پرخاشگری ارائه نداده اند زیرا تعریف پرخاشگری تحت تاثیر فرهنگ، تجربه و اعتقادات جوامع متفاوت است (ایزدی طامه و همکاران، 1389).
پرخاشگری درروان شناسی مرضی بسیار موردتوجه محققان قرار گرفته و تحقیقات مبسوطی را به خود جذب کرده است پرخاشگری زیرمجموعه گرفته (Aggredi) اختلال سلوکی و از ریشه لاتین شده که به معنای پیش رفتن و نزدیک شدن به هدف است.
هرچند تعاریف زیادی برای پرخاشگری ارئه شده است، تعریف این اصطلاح به آسانی میسر نیست.رفتار پرخاشگرانه درانسان ها به شکل اعمال خشن نسبت به دیگران فرض می شود،که ممکن است موجب اجتناب دیگران یا مقابله به مثل آنان گردد (پوسترناک وزیمرمن ،2002،به نقل ازعبدالهی،1387).
از دیدگاه ارونسون (1387) پرخاشگری رفتار آگاهانه ای است که هدفش اعمال درد و رنج جسمانی یا روانی باشد. به عبارت بهتر عمل آگاهانه ای است که با هدف وارد آوردن صدمه و رنج انجام می گیرد. این عمل ممکن است بدنی یا کلامی باشد. خواه در نیل به هدف موفق بشود یا نشود، در هر صورت پرخاشگری است.
هیلگارد واتکینسون (1996) پرخاشگری را رفتاری می دانندکه قصد آن صدمه زدن (جسمانی و کلامی) به فرد دیگر یا نابود کردن دارایی آنهاست. مفهوم اساسی در این تعریف قصد است. اگر کسی پای شما را لگد می کند قصد وی نشان دهنده پرخاشگرانه بودن یا نبودن رفتار است.پرخاشگری وسیله ای رفتاری است در جهت رسیدن به هدفی؛ در جهت آسیب رساندن به دیگران.پرخاشگری، یک کشش و یا یک گرایش در فرد است که به صورت زدن و کشتن و ویران کردن را نشان می دهد. امری که فرد به عنوان عکس العمل از خود بروز می دهد و به گونه ای است که بایدگفت مناسب عمل یا رفتار طرف مقابل نیست (درویش،1386).
به طور کلی رفتار پرخاشگرانه واجد چهار شرط زیر است:
الف) فردی که رفتارش توام با پرخاشگری است آن رفتار را عمدا” انجام می دهد.
ب) آن رفتار در رروابط بین فردی که حاکی از تعارض یا ناکامی باشد رخ می دهد.
پ) شخصی که دارای رفتار پرخاشگرانه است قصدش برتری یافتن بر فردی است که مقابل او رفتار پرخاشگرانه داشته است.
ت) شخصی که چنین رفتاری از او سر می زند یا در جهت جدال تحریک شده یا حد اعلای شدت، آن مسیر را پیموده است(ایزدی طامه و همکاران، 1389).
درزبان فارسی ،پرخاشگری به معنی ستیزه جویی آمده است وبه نظردانشمندان رفتارگرایی علم روانشناسی پرخاشگری رفتاری است که ازجهت اجتماعی مخرب وصدمه زننده است وپرخاشگری به حالتی گفته می شود که درآن فرد منفی باف است، نسبت به همه چیز شک وتردید دارد وبا نظر منفی به آنها می نگرد .ازویژگی های غریزی است و انسان ، حیوانی پرخاشگر وستیزه جوست. بدین ترتیب هر یک از متخصصان علوم رفتاری به برخی از ویژگی های پرخاشگری توجه دارند ودرعین حال دریک محوریعنی صدمه رسانی به دیگران هم رأی هستند.
تعریف کامل وجامع که بتواندزوایای متعددپرخاشگری رابیان کندعبارت است ازظلم به دیگران و آزاررسانی مالی وجانی به همنوعان وحتی حیوانات نباتات وجامدات رادربرگیرد.به عبارت دیگر پرخاشگری به رفتاری گفته می شود ، که منجربه تجاوز به حقوق فردی واجتماعی دیگران می گردد.پس هررفتاری که به صورت گفتاری و جسمانی باعث آزار رسانی به دیگران شود ، پرخاشگری نام می گیرد(شکرکن،1391).
بهترین تعریف که از پرخاشگری ارائه شده تعریف براون است. او پرخاشگری را هر نوع عمل و رفتاری می داند که به طور مستقیم در جهت هدفی و به منظور آزار و اذیت رساندن به دیگران که مایل نیستند مورد آزار و اذیت قرار بگیرند اعمال شود. همچنین پرخاشگری را می توان هر گونه رفتاری دانست که متوجه آسیب رساندن و یا مجروح ساختن موجودی دیگر است(صادقی، 1385).اصطلاح پرخاشگری اختصاصا”درمتن بازنگری شده چهارمین ویراست راهنمای تشخیصی وآماری اختلالات روانی (DSM-IV-TR)انجمن روانپزشکی آمریکا ،تعریف نشده است.بااین وجود رایج ترین تعاریف وعلل پرخاشگری از دیدگاه های مختلف روان شناختی دراین قسمت توضیح داده خواهد شد:

مطلب مشابه :  کاهش عزت نفس، خودکم بینی و خودپنداره منفی

پرخاشگری به عنوان یک غریزه :
آیاپرخاشگری می تواند یک غریزه ،یعنی یک مولفه اساسی طبیعت آدمی باشد؟فروید غریزه را عامل اصلی پرخاشگری می دانست .وی به یک دیدگاه هیدرولیک درپرخاشگری اعتقاد داشت .این که انرژی پرخاشگرانه ،تایک سطح معینی تولید می گردد .وی دودسته غریزه متضاد باعنوان غریزه مرگ را مطرح می کند .غریزه زندگی سازنده ونگهدارنده حیات است وما رااز جهت ارضاء نیازها وحفظ بقاء هدایت می کند،اما غریزه مرگ ،مخرب وازهم پاشاننده زندگی است وبه صورت پرخاشگری ،به نابود کردن وتخریب می پردازد(بندورا،1973؛به نقل از شکرکن ،1391).فقط روان تحلیل گران نیستندکه چنین عقیده ای دارند،دیگرروان شناسان ازجمله” لورنتس “نیزیک کردارشناس مشهور پرخاشگری رابه عنوان یک غریزه تهاجم تلقی می کرد،که توسط یک سری ازعوامل محیطی راه اندازی می گردد.به عقیده لورنتس: پرخاشگری که موجب آسیب رساندن به دیگران می گردد،از غریزه جنگیدن برمی خیزدکه مشترک بین انسان وسایر ارگانیسم ها است وانرژی مربوط به این غریزه به طورخودبه خودباعیاری کم یابیش ثابت درارگانیسم تولیدمی‎شود،احتمال پرخاشگری درنتیجه بالارفتن انرژی انبارشده ووجودوشدت محرکهای آزادکننده پرخاشگری افزایش می یابد.پرخاشگری غیرقابل اجتناب است وگاهی حملات خودبه خودی آن روی می دهد.(لورنتس ،1996؛به نقل ازشکرکن ،1391).
پرخاشگری رفتاری :
اکثر نظرات رفتاری ،به جای تلقی پرخاشگری به عنوان یک غریزه ،آن را به عنوان یک رفتار هدفمند قلمداد می کنند .دربین تعاریف این دسته از نظریه پردازان ،تعریف آرنولد باس غالب تر است که پرخاشگری رابه عنوان “پاسخی می داند که محرک های آزار دهنده رابه یک سیستم دیگر وارد می کند”.این تعریف ،به جای نیت عمل ،به پیامدهای عمل توجه دارد.یعنی رفتاری پرخاشگرانه است که برای دیگران درد ،ضرر وناراحتی به همراه داشته باشد.درمقابل این تعریف ،تعریف هدفدار پرخاشگرانه قرار دارد که می گوید پرخاشگری شکلی از رفتار است که به منظور آسیب رساندن به ارگانیسم،طراحی وارگانیسم نیز برانگیخته می شود تاازاین رفتار اجتناب ورزد ،دراینجا،نیت،پرخاشگرانه است ،هرچند که عمل پرخاشگرانه صورت نگرفته است (بارون ؛ریچاردسون ،1994؛به نقل ازشکرکن ،1391).
برطبق تعریفی دیگر ،پرخاشگری رفتاری است که به قصد آسیب رساندن به چیزی یا آزار کسی ابراز می شود.نیت فرد پرخاشگر دراین تعریف ،مستتر است از ترکیب تعریف فوق پرخاشگری را تعریف می کنند:رفتاری که به دیگران آسیب می رساند،به خصوص وقتی فرد بداند رفتارش به دیگری آسیب می رساند.پرخاشگری عملی است عمدی که هدف آن ایجاد درد وآسیب رسانی است .این عمل ممکن است فیزیکی یا کلامی باشد یا اینکه اصلا به هدف نرسد،بااین همه چنین عملی پرخاشگرانه است(ماسن وهمکاران ،1997؛به نقل از عبدالهی،1387).
هنگامی که فردی قصد آزار دیگران رادارد ،پرخاشگری رابه طریقی انجام می دهد که به اهداف ارزشمند دیگران آسیب رساند.بدین ترتیب نوع پرخاشگری دختران وپسران متفاوت است ،چون اهدافی که برای دختران وپسران مهم وارزشمنداست ،متفاوت است(کریک وگروت پیتر ،1995).
پرخاشگری به عنوان یک قضاوت اجتماعی
پرخاشگری درواقع یک برچسب اجتماعی است که افراد براساس قضاوت خود ،به سایرین نسبت می دهند.ازاین روتعبیر ازاینکه یک عمل چقدر پرخاشگرانه است به عوامل اجتماعی ،شخصی وموقعیتی ازقبیل عقاید ،که خود تابع جنسیت ،فرهنگ ،طبقه اجتماعی وتجربه است ونیز زمینه رویداد ،شدت واکنش وهویت افراد بستگی دارد.
درنظریه یادگیری اجتماعی ،پرخاشگری می تواند ازطریق مشاهده یا تقلید آموخته شود وهرچه بیشتر تقویت شود ،احتمال وقوع آن بیشتر می شود .فردی که به علت عدم دستیابی به هدف ،ناکام مانده ویا به علت اتفاقات تنش زا دچار ناراحتی شده است ،برانگیختگی هیجانی نامطلوبی راتجربه می کند .اما پاسخی که برانگیختگی هیجانی را برمی انگیزد ،بستگی به ان دارد که فرد چه پاسخ هایی را برای کنار آمدن با موقعیت های تنش زا یاد گرفته است .
فرد ناکام ممکن است ازدیگران یاری بطلبد،پرخاش کند ،گوشه گیری اختیارکند،حتی برای فائق آمدن برمانع ،برتلاش خود بیفزاید وبا پناه بردن به الکل یا داروهای مخدر ،خودرا تخدیرکند.چنین فردی پاسخی رابرمی گزیند که درگذشته ،درازبین بردن ناکامی موفق تر بوده است.
طبق این نظر ،ناکامی کسانی را به پرخاشگری برمی انگیزد که یاد گرفته اند دربرابر موقعیت های ناراحت کننده ،رفتار ونگرش های پرخاشگرانه نشان دهند.به طور کلی ،نظریه یادگیری اجتماعی ،برکنش متقابل بین رفتار ومحیط تاکید دارد وبه جای سائق های غریزی ،بیشتر به الگوهایی از رفتار متمرکز می شود که فرد برای کنار آمدن با محیط درخود پرورش داده است (بندورا ،1973؛به نقل ازشکرکن ،1391).
علل پرخاشگری:
پرخاشگری زیستی وآسیب نورآناتومیک
برخی شواهد درمورد شالوده زیستی سائق پرخاشگری ،حاکی از آن است که تحریک ملایم ناحیه خاصی از هیپوتالاموس حیوانات،موجب رفتار پرخاشگرانه درآن ها می شود.درپستانداران عالی ،الگوهای غریزی پرخاشگرانه ،به وسیله قشر مخ کنترل می شوندودرنتیجه بیشتر،تحت تاثیر تجربه هستند .مثلا”درمیمون ها ،زمانی که هیپوتالاموس میمونی راکه به دیگران مسلط است ،با برق تحریک کنند ،به همه زیر دستان خود به جز ماده ها حمله می کند .تحریک مشابه درمیمونی که در سلسله مراتب سلطه گری دررده پایین تری قرار دارد ،موجب کز کردن ونشان دادن رفتار خاضعانه می شود.بنابراین رفتار پرخاشگرانه به صورت خودبه خودی ،به وسیله تحریک هیپوتالاموس بروز نمی کند .
هیپوتالاموس ممکن است پیامی مبنی بر اینکه مرکز پرخاشگری به فعالیت افتاده است به قشر مخ بفرستد،اما قشر مخ درانتخاب پاسخ،آنچه راکه درمحیط اطراف می گذردوهمچنین تجربه های گذشته رادرنظر می گیرد.
بسیاری ازپژوهشگران براین عقیده اند که درگروهی از افرادی که پرخاشگری مزمن نشان می دهند،آسیب مغزی منشاءرفتارپرخاشگرانه است.براساس این دیدگاه،پرخاشگری یک رفتار اجتماعی آموخته شده تلقی می شود،چون افرادی که موردآزارفیزیکی شدید قرارمی گیرند،ازنظر زیست شناختی ،آنان رامستعد پرخاشگری می سازد(دیویدسون،پوتنام ولارسن ؛1999،به نقل از ارونسون،2001؛به نقل ازشکرکن ،1391).
علل عصب شناختی وشیمیایی
ناحیه ای درمغز وجوددارد به نام بادامه ،که درافراد بشر ودیگر حیوانات پست تر ،بارفتار پرخاشگرانه ارتباط دارد.هرگاه این ناحیه را به صورت الکتریکی تحریک کنند ،موجودات رام وسر به راه ،خشن وستیزه جو میشوند.به همین ترتیب ،هنگامی که ازفعالیت عصبی این ناحیه جلوگیری شود ،موجودات ستیزه جو،سربه راه می شوند.لیکن باید توجه داشت که حتی دراینجانیز انعطاف پذیری وجوددارد.عوامل اجتماعی حتی در حیوانات پست تر از انسان می توانند تاثیر ساز وکارهای عصبی را کاهش دهند.سو و همکاران (1990)بر این باورندکه فعالیت قسمت راست پیشانی مغز سبب هیجانهای منفی، از جمله رفتارهای پرخاشگرانه، می شود. برم وکاسین (1996)در تحقیقات خود روشن کردند که افرادی که انتقال دهنده های عصبی سروتونین درآنهاپایین است،رفتارهای پرخاشگرانه بیشتری از خودنشان می دهند(همان منبع ).
تستوسترون
این موضوع نشان داده شده است که برخی ازمواد شیمیایی برپرخاشگری تاثیر دارد.مثلا”تزریق تستوسترون که یکی هورمون های جنس نر است ،پرخاشگری را درحیوانات افزایش می دهد.درمیان افراد بشر نیز یافته مشابهی وجود دارد.سطوح طبیعی تستوسترون درزندانیانی که به خاطر جرم های خشونت آمیز محاکمه شده اند ،به طور معنی داری ،بیشتراز کسانی است که برای جرم های غیر خشونت آمیز محاکمه شده اند.همچنین زندانیانی که هنگام زندانی شدن ،سطح تستوسترون درخون شان بالا بود ،بیش ازدیگران ازمقررات زندانیان تخلف کردندوبه خصوص ،دربرخوردهای آشکاردرگیر شدند.
همچنین دریافتندکه بزهکاران جوان وافرادپرخاشگردرمقایسه بادانش آموزان سطح تستوسترون ،بالاتربودند .اگرمقدارتستوسترون برپرخاشگری تاثیردارد،آیا بدان معناست که مردان پرخاشگرتر اززنان هستند؟ظاهرا”چنین است(دابز وهمکاران،1999؛به نقل از کریمی،1387).
الکل
یکی ازموادشیمیایی که بسیاری ازافراد درسراسرجهان،بالذت مصرف می کنند ،الکل است.الکل معمولا”بازداری های ماراعلیه ارتکاب اعمالی که جامعه به آن ها روی خوش نشان نمی دهند ،ازجمله اعمال خشونت آمیز کاهش می دهد (همان منبع ).
درد و ناراحتی
درد و ناراحتی، پیش درآمدهای پرخاشگری هستند. اگر موجودی درد و رنج احساس کند احتمال روی آوردن او به پرخاشگری افزایش می یابد(همان منبع ).
ناکامی
مهم ترین عامل در ایجاد پرخاشگری از میان همه ی موقعیت های ملال انگیز، “ناکامی” است. ناکامی به معنای بازماندن از هدف است. ناکامی از محرومیت نسبی نشات می گیرد؛ یعنی احساس این که فرد کمتر از حد استحقاق خود از امتیازی برخوردار است و کمتر از آنچه انتظار می رود نصیبش شده است(همان منبع ). در ایجاد پرخاشگری از میان همه موقعیت ها، ‌صرف نظر از عوامل فیزیولوژیکی ناکامی است. اگر فردی در رسیدن به اهداف خود با شکست مواجه شود، ناکامی حاصل شده احتمال پاسخ پرخاشگرانه را در او افزایش می دهد(زرگری مرندی، ‌1385).
پرخاشگری اجتماعی
عوامل بسیاری وجود دارند که می توانند در شخصی که از درد وناکامی رنج می برد،پاسخ پرخاشگرانه ایجادکنند،یا برعکس ،درشخصی که ناکام شده است ،پاسخ پرخاشگرانه را مانع شوند.این عوامل ،زاییده یادگیری اجتماعی هستند.نکته دیگر درباره یادگیری اجتماعی ،نیت وقصد عامل درد وناکامی است.یک جنبه از رفتار که ظاهرا”انسان را ازحیوانات متمایز می سازد،توانایی وی در توجه به قصد ونیت دیگران است.بدین ترتیب ناکامی ودرد،به طور قطع ویقین ایجاد پرخاشگری نمی کنداما تاثیر به سزایی دارد. پرخاشگری اجتماعی که درواقع ،فردازطریق ضربه زدن به عزت نفس یاصدمه زدن به موقعیت اجتماعی دیگران،درصددآسیب رساندن به آنها برآید .این پرخاشگری،ممکن است به اشکال مستقیم(نظیربدگویی های کلامی،اظهارات منفی یااشارات وحرکات بدنی منفی )ویا به اشکال غیر مستقیم(نظیر تهمت وافترا بستن ،شایعه پراکنی وطرد اجتماعی)ابراز شود(گالن وآندروود ،1997؛به نقل از کریمی ،1387).
انواع پرخاشگری:
نظریه پردازان روان شناسی ،رفتارهای پرخاشگری رااز جنبه های گوناگونی طبقه بندی کرده اند که دراینجا به پاره ای از آنها اشاره می شود:
-پرخاشگری خصمانه و پرخاشگری وسیله ای
پرخاشگری خصمانه عملی پرخاشگرانه است که از احساس خشم ناشی می شود و هدفش اعمال درد و آسیب است. اما در پرخاشگری وسیله ای قصد و نیت آسیب رساندن به شخص دیگر وجود دارد، لیکن آسیب رسانی به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدفی غیر از ایجاد دردورنج صورت می گیرد (ارونسون،2001،به نقل ازشکرکن ،1391).
-پرخاشگری آشکار و پرخاشگری رابطه ای
پرخاشگری خصمانه شامل دوحالت پرخاشگری آشکارو پرخاشگری رابطه ای می باشد. در پرخاشگری آشکار فرد به دیگران صدمه بدنی وارد می کند یا او را به چنین صدمه ای تهدید می کند. مثلا کتک زدن، لگد زدن یا تهدید کردن یک همسال به کتک زدن. اما در پرخاشگری رابطه ای به صورت محرومیت اجتماعی و شایعه پراکنی رخ می دهد و به رابطه همسالان آسیب می رساند (یعقوبی و همکاران، 1390).

-پرخاشگری مستقیم و غیر مستقیم
پرخاشگری رابطه ای که شامل دو نوع مستقیم و غیر مستقیم می شود در مورد افرادی به کار می رود که به طور عمد سایر افراد را از گروه طرد و منزوی می کنند. برخی از محققان این نوع رفتار را پرخاشگری اجتماعی و مستقل از پرخاشگری آشکار تعریف کرده اند(واحدی و همکاران، 1387).
پرخاشگری ممکن است به طرق مختلفی ابراز گردد.باس و پری (1992)،پرخاشگری را در 4 گروه دسته بندی کرده اند:
1-پرخاشگری فیزیکی :عبارت است از فعالیت های جسمانی مانند کتک زدن،هل دادن لگد زدن،پرتاب کردن اشیاء و تهدید به انجام این فعالیت ها،که همگی به نیت صدمه زدن به دیگران صورت می گیرد(کریک وگروت پیتر ،1995).
2-پرخاشگری کلامی :نوعی پرخاشگری که شامل اعمالی مانند فحاشی کردن و ناسزا گفتن است(گالن و آندروود ،1997).
3- خشم :عبارت است از یک پاسخ هیجانی شدید به محرومیت و تحریک شدگی ،که با افزایش برانگیختگی خودکار و تغییر فعالیت سیستم عصبی مرکزی مشخص می شود(کندال ،2000).
4-پرخاشگری خصمانه :عبارت است از پاسخی که به یک موقعیت تحریک آمیز یا ناکام کننده به قصد آسیب زدن به دیگران(رفتار تلافی جویانه)داده می شود(هارتاپ ،1994).
نظریه های مختلف درمورد علل وعوامل موثر برپرخاشگری
دیدگاه زیستی :
میزان همگامی ارثی بالاتری در خانواده های افراد خشن دیده می شود و عوامل زیستی متعددی مانند تأثیر داروها و سوء مصرف مواد ، سطح هورمونها ، صدمه به مناطق خاص مغز و ناقلان عصبی به تناوب در فرآیند خشونت دخیل دانسته شده اند (بردبار،1386).
دیدگاه انگیزشی:بر طبق نظریه پردازان انگیزش ، ناکامی یک علت اساسی پرخاشگری است که حالتی از انگیختگی در شخص به وجود می آورد که در حضور قرینه ها مناسب ظاهر می گردد. در نتیجه برای کنترل پرخاشگری باید به راه هایی بیندیشیم که می تواند ناکامی را کم کند.(رانسفورد ،1968،به نقل از ارونسون،2001).نظریه پردازان انگیزشی “پالایش “رابه عنوان وسیله ای برای کنترل رفتار پرخاشگرانه پیشنهاد کرده اند.این اصطلاح که دراصل به وسیله فروید عرضه شده است به آزادکردن انرژی پرخاشگرانه از طریق ابراز هیجان های پرخاشگرانه یا ازطریق شقوق دیگر رفتار اطلاق می شود.
نقش پالایش درکاهش رفتار پرخاشگرانه به روشنی بیان شده است:”ابراز هر عمل پرخاشگرانه پالایشی است که انجام عمل پرخاشگرانه بعدی را کاهش می دهد “.به عبارت دیگر ،مفهوم پالایش چنین می رساند که اگر شما بتوانید باانجام عمل پرخاشگرانه خشم خود را ازسینه بیرون بریزید،احتمال اینکه درموارد بعدی پرخاشگرانه عمل کنید ،کاهش می یابد.طرفداران دیدگاه انگیزشی معتقدند که خیال پردازی راه دیگری برای کاهش دادن پرخاشگری است.اگرچه معلوم شده است که رفتار پرخاشگرانه می شود ،اما شکل مطلوبتر آن ،یعنی کاهش رفتار پرخاشگرانه براثر تخیلات پرخاشگرانه ،پشتوانه تحقیقی چندانی نیافته است (کونچ نی ،1975،به نقل از ارونسون،2001).
دیدگاه فروید :
پس از بروز جنگ جهانی اول ، فروید وجود غریزه ای به نام تاناتوس یا نیروی مرگ را عنوان کرد که انرژی آن در جهت تخریب زندگی است . وی این نظریه را مطرح کرد که به موجب آن تاناتوس با مکانیزم های جابه جایی ، نیروی خود را به سمت بیرون معطوف می کند و مبنای خشونت بر ضد دیگران واقع می شود . در واقع پرخاشگری به طور عمده از تغییر جهت غریزه خود تخریب گر مرگ به سمت دیگران ریشه می گیرد (همان منبع).
روان تحلیلگران سنتی مانند فروید و روان تحلیل-گران جدید بر این باورند ، که تمایلات پرخاشگرانه بخشی از زندگی غریزی انسان هاست که نیاز به تخلیه دارد. نخست جهت این تخلیه به درون است و حالت خودویرانگری دارد. اما، کم کم، جهت آن به جهان خارج یا دیگران معطوف و به شکل رفتارهای پرخاشگرانه متجلی می شود(مک دولند ،2005).
دیدگاه یادگیری اجتماعی :
خشونت ، رفتاری است که مثل سایر فعالیتها اکتساب و حفظ می شود . از نظر این دیدگاه خشونت فردی ریشه در عواملی چون تجربه گذشته فرد پرخاشگر ، یادگیری و طیف وسیعی از عوامل مربوط به موقعیت بیرونی او دارد. برای مثال،سربازان در زمان جنگ ، به خاطر کشتن افراد دشمن ،نشان لیاقت می گیرند . تجربه رفتارهای متضاد والدین ، مصرف مواد در منزل ، فقدان کارکردهای مناسب خانواده ، مشاهده مصرف مواد توسط والدین و خشونت آتی می تواند احتمال ارتکاب کودکان به خشونت خانوادگی و نیز مصرف موادرا دربزرگسالی افزایش دهد که تداوم بین نسلی اعتیاد و خشونت را همراه با تغییرات ساختاری خانواده به دنبال دارد و در این شرایط رواج دور باطل اعتیاد و خشونت خانوادگی افزایش می یابد (همان منبع).
دیدگاه شناختی- رفتاری:
دیدگاه دیگری که در زمینه رفتارهای پرخاشگرانه وجود دارد، دیدگاه شناختی- رفتاری است. محققانی مانند لازاروس(1971)، فوکس(1979)مک مالین (1967) میشن بام (1978) بر این باورند که یادگیری، نگهداری وحذف رفتارها، ازراه نظام هایی که درآن رویدادهای بیرونی و فرایندهای شناختی بریکدیگر تعامل دارند، صورت می گیرد(پرسونز ،1999) .لذادرمانگران شناختی-رفتاری همانند درمانگران شناختی ، تفکر غیرمنطقی وخودگوییهای مخرب را سرچشمه مشکلات روان شناختی می دانند؛ اما برخلاف درمانگران شناختی ،درتغییر فرایندهای شناختی بیشتراز فنون رفتاری سازمان یافته استفاده می کنند(روزنهان وسلیگمن ،1995،به نقل ازسیدمحمدی،1385).
به بیان بهتر ، درمانگران این دیدگاه در تغییررفتارهای ناسازگارانه وبرای رسیدن به خودیاری نه تنها به بازسازی شناختی مانندتغییرانتظارات نادرست، طرحواره های ناکارآمد،افکار خودآیندمنفی، خودگویی های منفی وباورهای نادرست وغیرمنطقی تأکید می ورزند بلکه بر آموزش مهارت های اجتماعی مانند ابراز وجود مسئله گشایی، آرامش عضلانی، مهارت های بین فردی هم تأکید دارند.
اما آنچه که در دیدگاه شناختی-رفتاری به عنوان یک اصل مهم تأکید می شود، این است که یک ارتباط متقابل و دوسویه بین باورها، احساسات، تجارب واعمال انسان ها وجود دارد؛ به طوری که فرایندهای شناختی ازیک سو احساسات آدمی راتحت تأثیر قرارمی دهند واز سوی دیگر، تأثیر فزاینده ای بر اعمال وتجارب انسان ها دارند و برعکس آنچه که افرادتجربه می کنند، از یک طرف بر احساسات و اعمال آنها تأثیر می گذارد. از طرف دیگر، منجر به باورهاو فرایندهای شناختی جدید ی می شود که آنها نیز به نوبه خود، منتهی به احساسات،اعمال و تجارب دیگر می شود. این چرخه مثبت به همین صورت ادامه پیدا می کند تا رفتار افراد منطبق با دنیای بیرون شود(بکر واسکارت ،2005؛کامر ،2001).
با چنین رویکردی، درمانگران شناختی درکاهش رفتارهای پرخاشگرانه نه تنها فرایندهای شناختی معیوب مرتبط بارفتارهای پرخاشگرانه را به چالش می کشند،بلکه خود رفتارهای پرخاشگرانه را هدف قرار می دهند؛ به گونه ای که رفتارهای پرخاشگرانه رابه دقت ارزیابی می کنند، عامل یا عو املی که دراستحکام آنها نقش داردرا شناسایی و در طول جلسات درمانی، درمان جویان را مسلح به فنون شناختی ورفتاری می کنند.سپس، چگونگی اجراوکاربرد آن را در محیط زندگی به درما ن جویان آموزش می دهند؛ از تکالیف رفتاری و خانگی سازمان یافته استفاده می کنند؛ پسخوراندهای لازم را درسراسر جلسات درمانی، برای مسلح کردن درمان جویان به مهارت های مقابله ای و نیز کفایت رفتاری فراهم می کنند(بکر واسکارت،2005؛ سلیگمن وروزنهان ،1995).
دیدگاه اسناد :
اسنادهای همسران و کودکان در مورد شرایط زندگی ،به رضایت و خشونت آنها از خانواده برمی گردد. همسران افراد معتاد ، احتمالاً مشکلات زناشویی و رفتارهای منفی و پرخاشگرانه شوهر یا همسر معتادرا به ویژگی های شخصیتی کلی او نسبت می دهند و این رفتارها را تعمدی ، با بدخواهی و مستحق سرزنش می دانند . از عواقب اسنادهای منفی و نامناسب ، کاهش رضایت خانوادگی و کیفیت سیستم حمایتی خانوادگی است . که خودرابطه مستقیمی با خشونتهای خانوادگی دارد. براساس رفتارهای پرخطر به دودسته تقسیم می شود ،گروه اول شامل رفتارهایی می شود که بروز آنها سلامت خودرابه خطر می اندازد.گروه دوم کسانی هستند که سلامت وتندرستی دیگران رابه خطر می اندازد (شاملو،1389).اریک فروم معتقداست که انسان دارای نوعی ازپرخاشگری بالقوه وذاتی است که اساسا”درپاسخ به تهدید علایق حیاتی اوبه طور اعم بروز می کند این خشونت برای حفظ زیست دفاعی ضروری است ولی نوع دیگر آن غریزی نیست بلکه تحت تاثیر یادگیری ومحیط فرهنگی واجتماعی انسان است فلاسفه ودانشمندان هریک به فراخور دیدگاه خود انسان راتعریف کرده اند.
براساس این تعاریف یکی از ویژگیهای اورا درنظر گرفته اند مانند تفکر ،اجتماعی بودن ،خنده ،دریکی ازتعاریف الیوت ارنسون می گوید :انسان ،حیوان پرخاشگر وستیزه جو ست .بااین تعریف این سوال مطرح می شود آیا واقعا”پرخاشگری درانسان فطری است ودرذات اوموجود است ؟یادگیری تاچه حد درپرخاشگری موثر است؟(فرقانی ورئیسی،1385).
پرخاشگری ورفتار توام با جرات
باید به این نکته توجه داشت که رفتار توام با جرات به عنوان رفتار پرخاشگرانه محسوب نگردد. گاه رفتارى از فرد سر مى‏زند که به منظور کنترل و نظارت بر دیگران و بدون قصد آسیب رساندن است،مانند جلوگیرى کودک از این‏که مبادا کسى اسباب بازى وى را از چنگش به در آورد. این رفتار جرات ورزى است که مردم معمولا بدون جدا سازى صحیح این دو اصطلاح، شخص با جرات را پرخاشگر به حساب مى‏آورند. براى نمونه، ممکن است کسى را که در جست‏وجوى کالایى است و در این رابطه با دیگران برخوردى مصرانه دارد و به سادگى جواب رد را نمى‏پذیرد، پرخاشگر بدانند، در حالى که او فقط با جرات است. با توجه به این تمایز است که براى از بین بردن و جلوگیرى از ظهور رفتارهاى پرخاشگرانه در کودکان، تعلیم و عادت دادن راه‏هاى جامعه‏پسند با جرات بودن پیشنهاد شده است(ماسن وهمکاران ،1392).یکی از دلایلی که افرادپرخاشگرمعمولاً پرخاشگرانه تر پاسخ می دهند و راه حلهایشان برای موقعیت تعارض آمیز کمتر می باشد این است که افراد پرخاشگر راه حلهای توأم با ابرازوجود را به صورت منفی تر ارزش گذاری می کنند(دادجی و همکاران، 1985).
6-2 –مبانی نظری متغیرفرسودگی شغلی
تعریف فرسودگی شغلی
مفهوم فرسودگی شغلی برای اولین بار درسال1974 توسط فرودنبرگر معرفی شد.اکنون، ظهور و رشد این مفهوم را مرهون زحمات فرودنبرگر در نیویورک وماسلاچ و پانیس ودیگران( 1981)درکالیفرنیا می دانند.فرودنبرگرفرسودگی شغلی را حالتی از خستگی و یا ناکامی می داند که به علت از خودگذشتگی فرد وهمچنین روش زندگی او یاارتباطاتی که منجر به وصول نتیجه دلخواه نمی شود، بوجود می آید.فاربر ( 1983)در تعریف فرسودگی شغلی می نویسد: فرسودگی شغلی سندرمی است مرکب از خستگی جسمی و عاطفی که در نتیجه مواجهه مستقیم ودرازمدت فردبا مردم و در شرایطی که از لحاظ هیجانی طاقت فرساست،در وی ایجاد می شود.
درزمینه تعاریف ارایه شده دررابطه با فرسودگی شغلی،فاربرنتیجه می گیردکه کلیه متخصصان درتعریف این پدیده دررابطه باچند نکته،اتفاق نظردارندبه عبارت دیگر،کلیه آنان می پذیرندکه فرسودگی شغلی به نحوی بازندگی دنیای پیشرفته وبه ویژه به محیط کاری،مربوط می شود.تقریبا”کلیه متخصصان به طریقی فرسودگی شغلی را دررابطه با تنیدگی شغلی می دانند. در سال1990 چرنیس نشانگان فرسودگی شغلی را چنین تعریف کرد:کاهش انگیزه درکار، پاسخ درگیریهای شدید،عدم رضایت،کناره گیری روانی و خستگی عاطفی.
به نظرماسلاچ وجکسون(1981)فرسودگی شغلی عبارت است ازکاهش قدرت سازگاری فردبراثرعوامل فشارزا،نشانگان خستگی جسمی وهیجانی.این نشانگان منجربه ایجاد خودپنداره منفی درفرد،نگرش منفی نسبت به شغل وفقدان احساس ارتباط با دیگران می گردد.این نشانگان ممکن است فردرا به سوی انواع بیماری های روانی و جسمانی سوق دهد.فرسودگی یک حالت از توان افتادن روانی، عاطفی و جسمانی است که به دنبال درگیری طولانی مدت با اموری که بار عاطفی زیادی را طلب می کنندایجاد می شود. افرادی که از این حالت رنج می برندعلائمی مانندازبین رفتن توان جسمانی ، احساس بی یاوری و احساس ناامیدی را ازخویش نشان می دهندارزیابی آنها از خودشان منفی بوده و نگرش آن ها نسبت به کارشان ونسبت به افرادی که موقع کار با آن ها سرو کار دارند و حتی نسبت به خود زندگی منفی است .تانگ وینگ ( 2001)،به نقل از(سانبول ،2003)فرسودگی رابه عنوان یک تجربه روانشناختی منفی که واکنش به استرس کاری مرتبط می باشد تعریف شده است. دوتسچ( 1984،راتلیف 1988،به نقل از سانبول، 2005)اصلاح تعریف فرسودگی را (که با نظر ماسلاچ و جکسون در سال 1986بیان شده ) به این روش بیان می کنند:فرسودگی سندرمی از فرسایش احساسی ،زوال شخصیتی ومشکلات شخصی است که درمیان کارمندان روی می دهد.این امر(فرسودگی احساسی)وابسته به تقاضاهای فردی خواهدبود(صالحیان وهمکاران،1390).به طورکلی،می توانیم فرسودگی شغلی رانوعی اختلال که به دلیل قرارگرفتن طولانی مدت شخص درمعرض فشارروانی،دروی ایجادمی شودونشانه های مرضی آن نیز فرسودگی هیجانی،جسمی وذهنی است (ساعتچی ،1386).

رویکرد های مختلف نسبت به فرسودگی شغلی
رویکرد بالینی :
ایجاد یک مدل نظری باید در مبانی نظری دیگری ریشه داشته باشد. مفهوم فرسودگی شغلی پیش ازآنکه به صورت نظری ارائه گردد به شکل تجربی شکل گرفته است. فروید نبرگر (1974) کسی بود که اولین بار به واژه به معنای امروزی آن اعتبار بخشیده ، وی فرسودگی را یک حالت خستگی و تحلیل رفتگی می داند که از کار سخت و بدون انگیزه و علاقه ناشی می شود.وی معتقد بود که سندرم فرسودگی خودش را به صورت علائم مختلف نشان می دهد که این علائم و شدت آنها از یک شخص به شخص دیگر تفاوت دارد و آن معمولا یک سال بعد از موقعیکه شخص در یک اداره یا موسسه کار می کند شروع می شود. اما اینکه چه گروهی از کارکنان بیشتر احتمال فرسودگی شغلی دارند گروههای زیر را ذکر کرد:
-کارکنان و کارمندان فداکار و متعهد به سازمان و کار
-افرادی که سازمان راجایگزین زندگی اجتماعی خودکرده اند
– افرادی که دارای شخصیت سلطه طلب هستند
-مدیران(ساعتچی ،1387).
رویکرد روانشناختی- اجتماعی
ماسلاچ و همکاران (1981)رویکردی مبتنی برتحقیق را برای فرسودگی شغلی به کار گرفتند وتلاش کردند شرایطی را که منجر به فرسودگی شغلی می شوندروشن سازند ، آنها به این نتیجه رسیدند که فرسودگی شغلی یک ساختار چند بعدی می باشد که از سه مولفه مربوط به هم ،شکیل شده است .این مولفه ها عبارتند از:
مولفه اول ،این مولفه مربوط به تحلیل یا خستگی هیجانی است وطی آن نیرو های هیجانی شخص ، تحلیل می رود. تعادل قبلی شخص که دارای سطح انگیزشی بالا بوده است ، در اثر فرسودگی به تدریج از بین می رود و انجام دادن کار برای وی خسته کننده می شود.
مولفه دوم ،این مولفه که تشکیل دهنده فرسودگی شغلی است ، نشان دهنده تمایل فرد برای ابتلا به عارضه مسخ شخصیت است .این پدیده در حرفه ها ی خدمات انسانی وبه صورت تمایل درمانگر پرستار ، پزشک ونظایر آن برای تعامل یا برخورد با مردم به عنوان یک شی واغلب به صورت مکانیکی ، بروز پیدا می کند . وقتی پزشکان گرفتار فرسودگی شغلی (به ویژه مسخ شخصیت ) می شوند ،بیماران ، خود را به صورت یک شی می بینند ، درد آنها را احساس نمی کنند وآنان را با شماره ،نوع بیماری ، شماره اتاق ،شماره تخت می شناسند.
مولفه سوم ، این مولفه که مربوط به پایین بودن احساس موفقیت فردی است ، توجه کمتری را به خود جلب کرده است .منظور ازاین مولفه آن است که فرد احساس می کند عملکردش با موفقیت همراه نیست به عبارت دقیق تر،در این مولفه عملکرد یا موفقیت ((ادراکی))فردمخدوش می شودونه عملکرد و موفقیت ((واقعی ))او (خلیفه سلطانی، 1377).

رویکرد تعاملی چرنیس
در مدل چرنیس حرکت به طرف فرسودگی شغلی شامل مراحل زیر است:
-فشار روانی : منابع تنش(تنیدگی) که علل به وجود آورنده فرسودگی شغلی به شمار می روندمتعدد هستند و می توان تنش زاهای فردی (انتظارات و ناکامی ها)، تنش زاهای بین فردی(تماس بامراجعان، روابط با همکاران،مدیران وسرپرستان)وتنش زاهای سازمانی(تراکم کاری، مقررات اداری و فشار کاری) را نام برد.
-آشفتگی روانی: این مرحله با مولفه های روان شناختی(عزت نفس پایین، و خستگی عاطفی)،جسمانی (سردرد و خستگی) و کاهش رفتاری(استفاده از الکل و بروز اختلافات خانوادگی) همراه است.این مرحله همان تحلیل عاطفی ماسلاچ است.
-مقابله دفاعی: این مرحله با اثرات فرایند فرسودگی روانی و کاهش کیفیت کار فرد ، همراه است.مقابله دفاعی از طریق یک سری تغییرات در نگرش و رفتار همچون سرزنش کردن مراجعان به خاطرخطاهای خود، فقدان علاقه و همدردی نسبت به مراجعان و متاثر نشدن ازدردوآلام آنان، مشخص می شود.
استراتژیهای مقابله ای عملکردی به فرد اجازه می دهد که با تنیدگی زاها به یک روش واقعی و نه به صورت تغییرات ادراکی درقالب مکانیسمهای دفاعی مقابله کنند.چنین مکانیسمهای مقابله ای عملکردی به سه صورت طبقه بندی می شوند:
– استراتژیهایی که بوسیله سازمانهای خدمات انسانی فراهم آمده اند(مانند تهیه مراکز آموزش کارکنان).
-استراتژیهای فردی (مانند مرخصی گرفتن).
– استراتژیهایی که بوسیله گروهها به کار گرفته می شوند(مانند همکاران، خانواده، دوستان، و حمایت اجتماعی ).مدل مذکور متاسفانه نقش شخصیت را به عنوان یک عامل زمینه ساز در نظر نگرفته است.
مدل کپنر
در مدل کپنر بین دو متغیر فشارها و آشفتگی روانی، رابطه مثبت وجود دارد. همچنانکه چرنیس نیز بر آن تاکید کرده است. بین متغیر میزان آشفتگی روانی ، و متغیر درجات و تعدادمکانیسم های مقابله دفاعی و همچنین بین میزان آشفتگی روانی و احساس شکست رابطه وجود دارد.
رابطه فوق بین آشفتگی روانی و احساس شکست، تاییدی بر مدل درماندگی آموخته شده ( سلیگمن ،1983)و سندرم تطابق عمومی (ها نس سلیه ،1980) می باشد. در این مدل بین تیپ شخصیت A و فشارآورهای ادراکی بوسیله افراد، یک رابطه مثبت و بین تیپ A وحمایت اجتماعی، رابطه منفی وجود دارد، یعنی افراد با تیپ شخصیت A ازحمایت اجتماعی کمتری برخوردارند.نتیجه مقایسه این مدل ها آن است که حمایت اجتماعی به عنوان یک میانجی و واسطه موجب می گردد فشارهای روانی، کمتر باعث فرسودگی شغلی شوند (پاکی،1380).
رویکرد ساختاری
این رویکرد به جو اساسا” به عنوان ویژگیها و خصوصیات وابسته به یک سازمان توجه دارد. این ویژگی همواره با سازمان وجود داشته و از ادراک اعضا سازمان مستقل است .رویکرد ساختاری ما را به ارتباط بین هدف و معیارهای ادراکی جو سازمانی هدایت می کند. گیون این مساله را مطرح ساخت که جوسازمانی، ویژگیهای سازمان را مورد ملاحظه قرار داده، سپس بر اساس درک صحیحی، هدف ومعیارهای بیرونی، باید ارزشیابی گردد.
شکل زیر نمایانگر این مساله است که ساختار سازمانی، یک جو سازمانی را با خواص مستقل از خودش که اعضا سازمان آنرادریافت می کنند، خلق می نماید. یعنی جو یک آشکارگر هدف در ساختار سازمانی است که افراد با آن مواجه گردیده و آنرا درک و دریافت می نمایند(گودرزی وگمینیان ، ،1380).