پایان نامه با کلمات کلیدی حق تعیین سرنوشت، جنگ جهانی اول، حقوق بشر، سازمان ملل

از مبهم بودن این مفهوم سخن به میان می‌آورند و یکی از عوامل چالش‌برانگیز این است که مشخص نیست واژه «self» در اصطلاح تعیین سرنوشت به چه افرادی برمی‌گردد. در کنفرانس ورسای اگرچه در ابتدا توافق وجود نداشت که دقیقا به چه کسانی اشاره دارد،تعیین سرنوشت را به اصل «ملی‌گرایی» یا نگرش قوم‌نگاری مرتبط دانستند. در واقع، در دوره پس از جنگ جهانی اول به تدریج مفهوم آزادی و ملی‌گرایی در حقوق بین‌الملل به صورت مفهوم حق تعیین سرنوشت ظاهر شد. با کمی تعمق، ریشه اصلی این چالش و اهمیت مشخص شدن این مساله به تقابل همیشگی این اصل با اصل تمامیت ارضی و تمام حاکمیت‌ها از جدایی‌طلبی و نقض حاکمیت دولت‌هاست. به علاوه، در میثاق جامعه ملل نامی از حق تعیین سرنوشت برده نشده، اما برخی سرزمین‌ها تحت نظام ماندا یا سرپرستی۱۰ قرار داده شد. در واقع این نظام خود به دو اصل اشاره داشت: اصل عدم الحاق و اصل رفاه و توسعه مردمی که هنوز خود قادر به اداره خود نیستند که به مسئولیت مقدس۱۱ نامگذاری شده بود (Matz, 2005: 73-74).
در مورد پیشوند «self» در مفهوم «Self-determination» باید گفت با اذعان به اینکه حق تعیین سرنوشت با شواهد و دلالت‌های موجود به حق جمعی اشاره دارد، زیرا در اساس دارای ماهیت جمعی است. با تعمق به رخدادها و رویدادها و تحولات متاثر از آن درخصوص حق تعیین سرنوشت،می توان به لحاظ وجه نهادینگی حقوقی (به طور ضمنی)، از بعد از جنگ جهانی اول و قرارداد ورسای به این نتیجه رسید که در این بستر زمانی، تعیین سرنوشت را می‌توان در محدوده مشروعیت دادن به تجزیه امپراتوری‌های شکست‌خورده در جنگ جهانی اول و اعطای استقلال تدریجی به برخی از مناطق تحت قیمومیت در چارچوب سیستم ماندا تعریف کرد (صمدی، ۱۳۹۱: ۱۵-۱۱).
۲-۱-۱. تقابل اصل احترام به تمامیت ارضی و حق تعیین سرنوشت مردم
در خصوص مفهوم جدایی‌طلبی با دو قاعده مهم مواجه هستیم که در ظاهر با یکدیگر تعارض دارند: اصل احترام به تمامیت ارضی کشورها و حق تعیین سرنوشت مردم. در این شکی نیست که اصل احترام به تمامیت ارضی سابقه زمانی نسبت به حق تعیین سرنوشت دارد. اصل احترام به تمامیت ارضی خود مبتنی بر اصل ابتدایی تر و بنیادی تر به نام اصل برابری حاکمیت‌هاست. تحول این اصول را باید از زمان آغاز حقوق بین الملل جدید پی بگیریم. معاهده صلح وستفالی که به جنگ‌های سی‌ساله پایان داد، متضمن دو اصل مهم بود: حاکمیت و عدم مداخله در امور داخلی کشورها.
همواره ادعا شده است جدایی طلبی و حق تعیین سرنوشت یک نظریه مجرد و بی زمان نیست، بلکه در بستر تاریخی معین به وجود آمده است.به زعم ما این ایده اگرچه جدید نیست، با این حال درباره مبدا و منشا آن اتفاق نظری وجود ندارد. به نظر بسیاری از کارشناسان، عملا و در واقع تاریخ اصل تعیین سرنوشت به صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ برمی گردد. یعنی از نظر تاریخی، شکل گیری مفهوم حق حاکمیت۱۲ با آغاز عصر دولت ملت و دولت مدرن ارتباط نزدیکی دارد (مطلبی، ۱۳۹۳: ۳۰-۵۵).
به عنوان نقطه شروعی مناسب‌تر می‌توان گفت ایده فلسفی تعیین سرنوشت در خلال قرن هجدهم ظهور یافت که به آزادی و تقدم اراده فردی مربوط بود و برای هر نوع از گروههایی که می توان گفت دارای اراده‌ای جمعی هستند به کار گرفته شد؛ اندیشه ای که از تفکر باستانی یونانیان درباره «Polis» یا جامعه سیاسی، نشات گرفته است به روشنی آثار و اندیشه های ژان ژاک روسو بیان شده است. روسو اساس اندیشه های مدرن درباره دموکراسی و مشروعیت حکومت اکثریت را بنا نهاد. بعدها، متفکران دموکراسی به ویژه جان استوارت میل، با تاکیدی که بر دولت انتخابی به عنوان مطلوب‌ترین شکل نظام سیاسی داشتند، این دیدگاه را چنین تکمیل کردند: «وقتی این اندیشه پذیرفته شود که دولت نماینده مردم باشد و ابزاری برای تحقق جمعی اصل حاکمیت فردی، در این صورت دولت انتخابی کوتاه‌ترین راه برای تحقق اندیشه حاکمیت ملت ها خواهد بود». این مفهوم که در اعلامیه استقلال امریکا ۱۷۷۶ (رضایت ملت) و در اعلامیه حقوق بشر انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) (حق الهی مردم) مستتر بود (ایوانز و نونام، ۱۳۸۱: ۷۵۴). از لحاظ عملی نقش مهمی در وحدت آلمان، ایتالیا، استقلال بلژیک و یونان نیز ایفا کرده است .انقلاب در فرانسه با تحول در کشورهای آمریکای شمالی و جنوبی همگام بود: شورش علیه حاکمیت انگلیس در شمال (۱۷۷۶-۱۷۸۳) و قیام علیه سلطه اسپانیا در جنوب (۱۸۲۰-۱۸۲۸) که در اینجا، مبنای شورش سیاسی بود.
اما جنگ جهانی اول واقعه‌ای بود که در آن اصل حاکمیت ملی که تا آن زمان به اروپا و گروه‌های سفیدپوست آمریکا محدود می‌شد، به عنوان یک اصل جهانی اعلام شد که شکل انقلابی آن را انقلاب بلشویکی روسیه (۱۹۱۷) و شکل لیبرال آن را وودرو ویلسون، رئیس‌جمهور امریکا (۱۹۱۸) بیان می‌کردند. قبل از جنگ جهانی اول بسیاری از ملی‌گرایان استدلال می‌کردند حقوق آنها بدون جدایی از طریق ایجاد حقوق فدرال و منطقه ای در درون کشورها یا به شکل استقلال فرهنگی تحقق یابد، اما پس از جنگ جهانی اول، جدایی‌طلبی و حق تعیین سرنوشت به گونه ای روزافزون به استقلال کامل منجر گردید.در آن زمان و طبق اعلامیه ۱۴ ماده ای ویلسون این اصل یکی از بنیادی ترین اصول حاکم بر نظام بین المللی گردید به گونه ای که آشکارا با مدنظر قراردادن آن در رفتار کشورها (و بعدها در متن منشور ملل متحد) به منصه ظهور رسید. پس از جنگ جهانی اول، این امید وجود داشت که حقوق بین‌الملل، گسترش دموکراسی و پیروزی اصل «حق تعیین سرنوشت» می تواند به درگیری بین کشورها پایان دهد.
بنابراین، این اصل بعد از جنگ اول و شاید به طور ناگهانی به معیار جدیدی برای قضاوت در مورد مشروعیت قدرت در صحنه بین المللی تبدیل شد: احترام به تمایلات و آرمانهای مردم و ملت‌ها. این اصل به قلب ترتیبات سنتی اصابت کرد و اصل حاکمیت سرزمینی را نیز مورد هدف قرار داد و در پرتو شکل گیری موجودیت های بین المللی با تکیه بر آرمان‌های آزاد جمعیت ذی‌نفع، برای امپراتوری‌های چند ملیتی یک طوفان سهمگین به ارمغان آورد (کاسسه، ۱۳۸۸: ۲۰۰). با در نظر گرفتن اینکه شناسایی چنین حقی و به کارگیری آن برای تجزیه اطریش، آلمان و امپراتوری عثمانی مناسب بود؛ توزیع مجدد قدرت در اجتماع بین‌المللی نیز در پرتو آن فراهم گردید و عامل فوق العاده پویا برای تغییراتی شد که عمیقا به وضع موجود آسیب زد. اما آغاز و انجام جنگ جهانی دوم، تشکیل سازمان ملل متحد و گنجاندن اصل تعیین سرنوشت در منشور تاسیسی آن، تصویب قطعنامه‌ها و صدور بیانیه‌ها در مورد اصل تعیین سرنوشت به همراه اوج فعالیت‌های ملل متحد در دهه ۱۹۶۰ به منظور قانون‌گذاری در مورد مفهوم و توسعه کاربرد آن و در بستر استعمارزدایی نه تنها قلمروی حقوقی برای این اصل متصور شد، بلکه آن را در جامعه جهانی و عرصه نظام بین‌الملل به عنوان یکی از اصول ناظر بر روابط میان دولت‌ها و داخل کشورها (در قالب احترام به حقوق بشر) به رسمیت شناخت.
۲-۱-۲. مفهوم واژه مردم
مفهوم حقوقی مردم پس از پایان یافتن جنگ جهانی دوم در چهار مرحله توسعه یافته است. پیش از پایان جنگ سرد مفهوم مردم به ساکنان یک کشور اطلاق می‌شد و چون این تفکر برای کمک به استقلال مردم تحت استعمار بود، مفهوم مردم به ساکنان کشورهای مستعمره نیز اطلاق می‌شد. بعد از جنگ سرد و فروپاشی شوروی، یوگسلاوی و چکسلواکی و نیز رویه دولت‌ها و البته کمیته داوری بادینتر۱۳ برای یوگسلاوی سابق نشان داد که مفهوم مردم به ساکنان یک ایالت در مقابل ساکنان فدراسیون (یعنی کشور در کلیت آن) نیز تعلق می‌گیرد (Radan, 2000: 15). اما این تعریف از مردم هنوز نمی‌توانست اقلیتی را که همگونی لازم را دارند، اما در قالب یک ایالت نیستند، تحت پوشش قرار دهد. دیوان عالی کانادا در سال ۱۹۹۸ به شناسایی اقلیت فرانسوی زبان در کانادا به عنوان مردمی که مستحق حق تعیین سرنوشت هستند دست زد و بیان داشت که چنین اقلیتی با دستیابی به شرایطی امکان جدایی دارند. پس از آن نیز مجمع عمومی ملل متحد اعلامیه مردم بومی را در سال ۲۰۰۷ تصویب نمود که طبق آن چنین گروههایی حق تعیین سرنوشت در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی، زبانی، مذهبی، مشارکت سیاسی و مدیریت منابع را در حدود قلمروی داخلی دارند. پس از اعلام استقلال کوزوو در ۲۰۰۸ و شناسایی سریع آن از سوی بیش از شصت کشور پس از آن اعلام جدایی اوستیای جنوبی و آبخازیا و شناسایی آنها از سوی روسیه و نیکاراگوئه،ونزوئلا و نائورو نشان داد که رویه ای برای چنین رویکردی در حال شکل گیری است (McNamara, 2008).
۲-۱-۳. آثار حق تعیین سرنوشت
حق تعیین سرنوشت در ماده یک میثاق مدنی-سیاسی به صراحت آمده و تاکید شده تمام ملت‌ها حق تعیین سرنوشت خود را دارند. میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی یکی از عهدنامه‌های سازمان ملل متحد بر پایه اعلامیه جهانی حقوق بشر است. این میثاق سال ۱۹۶۶ ایجاد شد و ۲۳ مارس ۱۹۷۶ لازم‌الاجرا شد. بر اساس ماده اول این میثاق تمام ملت‌ها حق خودمختاری دارند. به واسطه این حق، آنها وضعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و توسعه فرهنگی خود را آزادانه تعیین می‌کنند. سال ۱۹۶۰ اعلامیه اعطای استقلال به سرزمین‌های مستعمره صادره و دولت های استعمارگر به آن رأی ممتنع دادند. آغاز روند عرفی شدن و سپس آمره شدن این قاعده در سال ۱۹۶۰ بود. سال ۱۹۶۶ میثاق حقوق اقتصادی-اجتماعی وفرهنگی و نیز میثاق حقوق سیاسی-مدنی موسوم به میثاقین تدوین شد. در ماده یک میثاق سیاسی-مدنی استقلال و حق تعیین سرنوشت بیان گردید.هندی ها به این مسئله اعتراض کردند. کمیته ی حقوق بشر در تفسیری این حق را متعلق به همه ی مردم اعلام کرد. کمیته‌های هفت‌گانه حقوق بشر کار صدور تفاسیر کلی را برعهده دارند. مانند تفسیر حق حیات. در پاسخ به این سوال مجمع عمومی سازمان ملل از دیوان بین المللی دادگستری در قضیه کوزووو عده‌ای به واژه مردم تکیه کرده‌اند. یعنی واژه «People» را مردم تعریف کرده‌اند . در تعریف دو رهیافت وجود دارد: نخست، رهیافت سرزمینی: تمام گروه‌های ساکن در یک واحد سیاسی اعم از مستعمره یا دولت مستقل کنونی را شامل می‌شود؛ و رهیافت شخصی: در یک واحد سیاسی می‌توانند چند مردم «People» موجود باشند. دبیرخانه سازمان ملل معتقد است «People» به معنای مردم گسترده‌تر از «Nation» به معنای ملت و آن نیز از State به معنای دولت گسترده‌تر است. در واقع، دبیرخانه رویکرد شخصی را اتخاذ کرد، اما رویه دیگر ارکان سازمان اتخاذ معیار سرزمینی است. در قطعنامه سال ۱۹۷۰ اعلامیه روابط دوستانه مجمع عمومی بیان می کند نباید از حق تعیین سرنوشت به عنوان جدایی‌طلبی استفاده نمود.
حق تعیین سرنوشت به حوزه داخلی و خارجی تقسیم می‌شود. کمیته رفع تبعیض نژادی در تفسیر عام یا کلی شماره ۲۳، حق تعیین سرنوشت را به

مطلب مشابه :  پایان نامه با کلمات کلیدیحق تعیین سرنوشت، حقوق بین‌الملل، طلاق، مجمع عمومی

دیدگاهتان را بنویسید