پایان نامه با کلمات کلیدی اتحادیه اروپا، اتحادیه اروپایی، منافع ملی، احزاب ملی

نشاندهنده ترس از پیامدهای این جریان است. دلیل اصلی این نگرانی،بررسی احتمال جدایی اعضای اتحادیه است. در حالی که پیامدهای وقوع چنین امری،بسیار بعدتر از بروز نتایج تنش زای به قدرت رسیدن احزاب ملی گرا قرار می گیرد.احزاب ملی گرا با شعارهای پوپولیستی خود توانسته اند سخن جدید و موج تازه ای را در میان جریانهای اصلی راست و چپ ایجاد نمایند. از سوی دیگر، اقبال عمومی به این احزاب موجب شده است که سایر احزاب نیز از شعارهای احزاب نوملی گرا به نفع خود بهره برداری کرده و موجب عادی سازی تلقی جریان ملی گردند.
۵-۳. شک‌گرایی به اتحادیه اروپا؛ واگرایی در اتحادیه اروپا
از دهه ۱۹۹۰ میلادی، همزمان با پایان جنگ سرد و فروپاشی سیستم دوقطبی، یکی از مهمترین مسائل قاره کهن، اعلان فاز نهایی همگرایی دولت‌های اروپایی است. به عبارت دیگر، دولت‌های اروپای غربی که پس از تاسیس بازار مشترک یا جامعه اقتصادی اروپا متعاقب پیمان رم در سال ۱۹۵۷، از نوعی همگرایی اقتصادی برخوردار شدند، به دنبال ایجاد همگرایی سیاسی و در مرحله بعدی فرهنگی با تشکیل اتحادیه اروپایی متعاقب پیمان ماستریخت در سال ۱۹۹۲ هستند. اگرچه همگرایی دولت‌های اروپایی طرفداران جدی و مصمم خود را داشته که اعتقاد راسخ به سعادت، رفاه، صلح و امنیت قاره کهن در پرتو وحدت آن داشتند، اما در مقابل کسانی نیز بودند که این موضوع را امری آرمانی دانسته زیرا تبدیل منافع ملی متعارض به منافع ملی مشترک و سیاست های پراکنده به سیاستی واحد را غیرقابل وصول میدانستند. در واقع، اگر در ابتدای راه، آرمان‌های وحدت اروپا جذابیت زیادی داشته است، اما با انباشت مشکلات و اختلافات در طول مسیر، شک و تردید و بدگمانی‌های مخالفان این روند، به تدریج به صورت یک جریان فعال سیاسی تبلور می‌یابد.
در واقع، شک‌گرایی و بدگمانی نسبت به روند وحدت اروپا که به آن یوروسپتیسیسم۱۰۴ می‌گویند، همزمان با همگرایی اروپایی متولد شده و با گذشت زمان گسترش مییابد. باید گفت که ایده همگرایی و وحدت اروپا مثل هر پدیده دیگری، مفهوم متضاد خود را هم ایجاد کرده است. اگرچه گسترش یوروسپتیسیسم به صورت خزنده بوده است و کسی در ابتدا آن را جدی نمی‌گرفت، اما با انعقاد معاهده ماستریخت، موجی از مخالفت با اتحادیه اروپایی به راه افتاد؛ به طوری که برخی از دولتهای اروپایی در ابتدا این معاهده را تصویب نکرده یا آنکه با اکثریت بسیار ضعیفی از طریق همه‌پرسی به تصویب رساندند.
پس از آن، در مرحله بعدی با ایجاد پول واحد اروپایی (یورو)، یوروسپتیسیسم در مواجهه با بحران‌های پولی و اقتصادی در اتحادیه اروپا، از رشد قابل توجهی برخوردار شده و در سالهای اخیر در کشورهای اروپایی، ضدیت و مخالفت آشکاری نسبت به موفقیت و حتی استمرار حیات سیاسی اتحادیه اروپایی ابراز می‌شود. البته شک‌گرایی اروپایی در ابعاد و سطوح مختلف سیاسی وجود داشته و در تمام مسائل مربوط به اتحادیه اروپا و همگرایی در قاره کهن تجلی می‌یابد. میزان و شدت شک‌گرایی در کشورهای مختلف، متفاوت و در کشورهای اروپای شمالی قوی‌تر و پررنگ‌تر است. برخی از مصادیق عینی شک‌گرایی عبارتند از: عدم عضویت نروژ و سوئیس در اتحادیه اروپا، عدم پذیرش اولیه معاهدات ماستریخت (دانمارک) و نیس (اتریش) و پذیرش با اکثریت ضعیف آن (سایر کشورهای عضو اتحادیه اروپایی)، عدم پذیرش معاهده شنگن (بریتانیا) و پول واحد اروپا (بریتانیا و سوئد)، مردود دانستن همه‌پرسی برای تصویب طرح قانون اساسی اروپایی (فرانسه و هلند) و رد کردن معاهده لیسبون از طریق همه‌پرسی ایرلند). به علاوه، کاهش مشارکت و میزان پایین حضور شهروندان اروپایی در انتخابات مربوط به امور اروپایی در مقایسه با انتخابات های ملی، دلالت بر بی‌توجهی و بیعلاقگی فزاینده اروپاییان نسبت به اتحادیه ارو پایی و نهادهای وابسته به آن است.
بنابراین، یوروسپتیسیسم یک تفکر سیاسی است که با گذشت زمان گسترش یافته و بهتدریج در میان سیستم حزبی اروپایی نیز رسوخ مییابد. این ایده سیاسی بر مجموع شک و تردیدها و حتی انتقادات نسبت به کارآیی و موفقیت برنامه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اتحادیه اروپایی اطلاق میشود. البته یوروسپتیسیسم یک بلوک منسجم و هماهنگ نبوده و در دولتهای اروپایی با اشکال متفاوت و برنامههای مختلفی ظهور پیدا میکند. اما امروزه شک‌گرایی نسبت به اتحادیه اروپا در تمام ابعاد و سطوح سیاست کشورهای اروپایی قابل مشاهده است؛ از برنامه‌های احزاب سیاسی، سازمان‌های طرفدار و گروههای ذینفع گرفته تا در رقابت های انتخاباتی و رفتارهای سیاسی نامزدها و شخصیتهای دولتی و حکومتی، وفاداری یا بدگمانی به پروسه وحدت قاره کهن حضور دارد. بدین ترتیب، با نهادینه شدن دو مفهوم متضاد و دو تفکر متعارض درباره سرنوشت قاره کهن، شکاف سیاسی جدیدی در اروپا شکل گرفته که برخلاف شکافهای قبلی بر روی دینامیسم های اجتماعی و اقتصادی قرارنداشته، بلکه فاکتورهای سیاسی در پیدایش آن دخیل هستند. به نظر میرسد که با کم‌رنگ شدن خطوط انشقاق و جدایی میان دو گرایش سنتی چپ و راست اروپایی، شکاف فعال جدیدی روی صحنه آمده و به تعاملات سیاسی در قاره کهن شکل می‌دهد.
در واقع، تضاد و اختلاف میان طرفداران و مخالفان اروپا نه تنها احزاب دولتی را تحت تاثیر خود قرارداده، بلکه به گرایشات سیاسی و خطوط فکری جدید در قاره کهن نیز شکل میدهد. حتی شکاف مذکور به داخل اتحادیه اروپا و نهادهای وابسته به آن نیز نفوذ پیدا کرده است. امروزه، در بطن پارلمان اروپا فراکسیون های فعال و شناخته شده یوروسپتیک وجود دارد که کرسی‌های قابل توجهی را نیز به دست آورده‌اند. همچنین در سطح قاره اروپا نیز شاهد شکل‌گیری جریانات یوروسپتیکی هستیم که در کشورهای مختلف اروپایی با شکل‌های متفاوت و تحت عنوان احزاب و گروه‌های سیاسی گوناگون بروز پیدا می‌کند. امروزه بر اساس شکاف سیاسی جدیدی که روز به روز فعال‌تر شده، احزاب و شخصیت‌های سیاسی می‌بایست در جریان رقابت‌ها و انتخابات و سایر اقدامات سیاسی، مواضع صریح و شفاف خود را در موافقت یا مخالفت با اتحادیه اروپا و نهادهای وابسته به آن اعلام کنند. در واقع، شک‌گرایان نسبت به روند وحدت اروپا، توانسته‌اند افراد و گروه‌های مختلف از دو گرایش چپ و راست را حول مفهوم جدید حاکمیت‌گرایی ملی به دور هم گردآورند. به طور کلی، یوروسپتیک‌ها به حاکمیت‌های ملی دولت‌های اروپایی احترام گذاشته و معتقدند اجرای دموکراسی واقعی تنها از این طریق امکان‌پذیر است. آنها بر این باورند که روند همگرایی سیاست‌ها جای خود را باید به فرایند ملایم‌تری در قالب همکاری سیاسی میان دولت اروپایی بدهد. به هر حال، با توجه به بن‌بست‌های روزافزون پیش روی اتحادیه اروپا به ویژه در حوزه‌های مالی و اقتصادی، روز به روز بر قدرت یوروسپتیسیسم در قاره کهن افزوده می‌شود و در نتیجه تقابل و تعارض میان طرفداران و مخالفان اتحادیه اروپا تبدیل به شکافی فعال و تاثیرگذار بر روی فرایندها و جریانات سیاسی و اجتماعی اروپا می‌شود (طباطبایی، ۱۳۹۲: ۲۱۰-۲۰۷).
۵-۴. دولت‌های ملی و مساله اقلیت‌های ملی در اروپا
نظام مدرن پس از صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ رسمیت یافت. دولت‌ها دارای حق حاکمیت شناخته شدند؛ به این معنا که در محدوده مرزهای سرزمینی خودمختار بودند هر گونه صلاح بدانند عمل کنند. فرض بر این بود که هر دولت-ملت «تجلی سیاسی-جغرافیایی یک ملت یگانه» محسوب می‌شود. ملت معنایی سیاسی یافته بود و در جایی که گروهی با تمام ویژگی‌های ناشی از تبار و زبان و فرهنگ مشترک وجود نداشت، می‌بایست ساخته می‌شد. در نتیجه «ملت‌سازی» در دستورکار دولت‌های اروپایی قرار گرفت و با اعلام زبان رسمی و انواع تمهیدات فرهنگی و آموزشی تلاش شد تنوع زبان‌ها و لهجه‌ها و وفاداری‌های قومی و منطقه‌ای به تدریج زایل شود و یکپارچگی ملی پدید آید. مردم تا پیش از آن معمولا با اجتماعی که در آن زیست می‌کردند و با اعضایش از نزدیک در تماس بودند، همانندسازی۱۰۵ می کردند و خود را متعلق به آن اجتماع تصور می‌کردند و اصلی‌ترین هویت گروهی خود را از آن می‌گرفتند و وفاداری خود را به آن اعلام می‌داشتند. از این رو، ملت اجتماعی بود که باید «تصور» می‌شد (Anderson, 1991).
تنوع گویش‌ها و آداب و رسوم محلی مشکل زیادی ایجاد نمی‌کرد و می‌شد زبان ملی را که در واقع شکل عالی‌تر و استاندارد شده همان گویش‌ها بود پذیرفت و فرهنگ ملی را نیز نوعی فرهنگ عالی۱۰۶ قابل قبول تلقی کرد، اما مشکل اصلی به گروه‌هایی مربوط می‌شد که پیشتر پنداری از ملت جداگانه در ذهن خود داشتند و بنا به علل تاریخی و سیاسی، خود را در چارچوب سرزمین جدیدی که خود را یک دولت ملی اعلام کرده بود، یافته بودند. این گروه‌ها از همان ابتدا در برابر تلاش‌هایی که برای ادغام و همسان‌سازی آنها در بقیه «ملت» به عمل می‌آمد مقاومت کردند. ایرلندی‌ها، باسک‌ها، کاتالان‌ها، فلاندرها، کورسی‌ها، اسکات‌ها و گروه‌های دیگری از مردم اروپا از این که فرهنگ و زبان خود را از دست دهند، بیمنک بودند و نمی‌خواستند خود را در فرهنگ ملی ملتی دیگر یکپارچه‌سازی کنند. بسیاری از این گروه‌ها خود را ملت‌های دیدند که هنوز دولتی را که در آن اکثریت داشته باشند، به دست نیاورده‌اند و باید در راه تحقق آن تلاش کنند.
تلاش برای ایجاد دولت‌های ملی یکی از شناسه‌های مهم عصر مدرن بوده است. هر گروه قومی یا ملی در این پندار بوده است که برای بهره‌مندی از مواهب نوسازی، از جمله صنعتی شدن، دموکراسی و عزب ملی باید ملت خود را تشکیل دهد. بسیاری از جمعیت‌های ساکان در اروپا نیز از این قاعده مستثنی نبوده‌اند و به شیوه‌های گوناگون کوشیده‌اند استقلال یابند و دولت ملی خود را تشکیل دهند و در پاره‌ای موارد در نهایت به خواسته خود رسیده‌اند. ویل کیملیکا، از مشهورترین پژوهشگران ملت‌ها و اقوام اروپایی، «گروه‌های قومی» را از «اقلیت‌های ملی» تفکیک می‌کند. گروه‌های نخست محصول مهاجرت در دهه‌های اخیر بوده‌اند و گروه‌های دوم به سبب فرآیندهای خاص دولت‌سازی در اروپا چنین وضعیتی یافته‌اند (Kymlicka, 1995). همچنین او در دسته‌بندی دیگری «اقلیت‌های ملی» را به دو گروه جداگانه تقسیم می‌کند. نخست‌، «ملت‌های بی‌دولت» یعنی ملت‌هایی که در حال حاضر دولتی ندارند که در آن اکثریت باشند، اما در گذشته چنین دولتی داشتند یا طالب چنین دولتی بوند. آنها به علل گوناگون تاریخی و سیاسی خود را در دولتی سهم با ملت‌های دیگر یافته‌اند؛ از جمله به سبب فتح نظامی یا انضمام به یک دولت یا امپراتوری در گذشته، گسستن از یک امپراتوری و الحاق به دیگری، یا پیوستن به یک پادشاهی به واسطه ازدواج میان خاندان‌های پادشاهی. در موارد نادری، دولت‌های چندملیتی حاصل توافق داوطلبانه دو یا چند گروه ملی برای ایجاد

مطلب مشابه :  مقاله رایگان دربارهافغانستان، خاورمیانه، ناسیونالیسم، کشورهای آسیایی

دیدگاهتان را بنویسید