پایان نامه با کلمات کلیدی اتحادیه اروپا، ناسیونالیسم، ملی‌گرایی، خودمختاری

در عین حال حفظ پیوندهای نمادین با سلطنت دانمارک و روابط مالی نزدیک با این کشور وجود دارد.
به طور کلی، می‌توان انتظار داشت خودمختاری سرزمینی در اروپای ساحلی شکل های متفاوتی داشته باشد. به هرحال، این خودمختاری به جای آنکه یکپارچگی منطقه را تضعیف کند، همگرایی آن را تقویت کرده و با افزودن به بخش های تخصصی که موجب اتحاد بیشتر منطقه می گردد، در راستای تحکیم قدرت آن عمل خواهد کرد.
۳-۷. رویکرد جریان‌های هویت‌طلبی و جدایی‌طلبی به هویت اروپایی
مسائل هویتی در چارچوب اتحادیه اروپا را می‌توان از ابعاد گوناگون مورد توجه قرار داد. یک بعد آن مربوط به ایجاد هویت جمعی و کلان است که طی آن شهروندان کشورهای مختلف، در درجه نخست خود را اروپایی و سپس در مراحل بعد به صورت ملی و قومیتی بشناسند. بعد دیگر تحلیل هویت اتحادیه اروپا به موقعیت شهروندان مربوط می‌‌شود که در پاره‌ای از موارد به صورت شهروندان درجه یک، دو یا سه طبقه‌بندی می‌شوند. در این روند بیشتر مسلمانان، رنگین‌پوستان و اقلیت‌های قومی بومی (از جمله اسکاتلندی‌ها و کاتالان‌‌ها) به دلیل برخی سیاست‌های تبعیض‌آمیزی که در جوامع مختلف اروپایی در مورد آنها اعمال می‌شود، هویت اروپایی را به هویت ملی خود ترجیح داده و احساس می‌‌کنند در فضای بازتر و گسترده‌تری می‌توانند فعالیت کنند. تاکید ناسیونالیست‌های پیرامونی بر جهت‌گیری پان‌اروپایی و انترناسیونالیسم در جهت تقویت هویت اروپای واحد نیست، بلکه آنها در ذهن خویش تصویر اروپایی مرکب از مناطق مختلف را دارند. در برخی موارد تصور می‌شود سازمان‌های مختلف اروپایی می‌توانند از چنان پتانسیل و ظرفیتی برخوردار باشند که از بی‌ثباتی‌های ناشی از فعالیت گروه‌های فروملی بکاهند. شاید تصادفی نباشد که برخی گروه‌های قومی بی‌دولت (باسک‌ها، برتن‌ها و یا اسکاتلندی‌ها) با وجود آنکه تصویر روشنی از تفویض قدرت بیشتر محلی در درون یک کل بزرگ‌تر منطقه‌ای ندارند، اما از اجتماعات اروپایی استقبال می‌کنند. لازم به توضیح است که در چارچوب پیمان ماستریخت تمهیدات لازم برای ایجاد کمیته‌ای از مناطق به عمل آمد و هدف آن بود که گروه‌های ملی بی‌دولت بتوانند از نمایندگی در سطح اروپا برخوردار باشند. اما در عمل دولت‌های عضو اتحادیه اروپا بر این امر اصرار می‌کنند که منطقه می‌باید در قالب‌های اقتصادی تعریف شود، نه بر اساس واحدهای هویتی، احساسی و مردمی.
شاید یکی از موضوعات مهم برای جوامع اروپایی پس از فروپاشی کمونیسم و بلوک شرق، توجه خاص به حقوق اقلیت‌ها در نظم وسیع‌تر اروپایی بود، زیرا ضوابط برای عضویت در شورای اروپا مبتنی بر تعهد به دموکراسی چندحزبی، حکومت قانون، تضمین حقوق اساسی انسانی از جمله حقوق اقلیت‌ها بوده است. از آنجا که دولت‌های اروپایی غیرعضو تلاش‌های زیادی را برای پیوستن به اتحادیه اروپا به عمل می‌آورند، بنابراین شروط مزبور تاثیر مثبتی برای حل و فصل و مصالحه در مورد تعارضات ملی و قومی در سطح ملی خواهد داشت. در این مورد کمیساریایی در ارتباط با حقوق اقلیت‌ها به وجود آمده و با برخورداری از اقتدار لازم می‌تواند شرایط این گروه‌ها را مورد بررسی قرار داده و پیشنهاداتی را برای جلوگیری از تنش‌ها و تعارضات انفجارآمیز ارائه دهد.
بنابراین، بعد دیگر چالش‌های هویتی در اروپا را می‌توان بر اساس ورود دولت‌های شرق اروپا به اتحادیه اروپا مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. به نظر می‌رسد علت آن که زمانی شارل دوگل، اروپا را به صورت منطقه‌ای از آتلانتیک تا اورال تعریف کرد، به واسطه هویت دوگانه روسیه بوده است. مسائل هویتی روسیه به قرون قبل بازمی‌گردد، به ویژه در نیمه دوم قرن ۱۹ چالش‌های جدی را می‌توان میان پان‌اسلاویسم، نارودنیک‌ها (مردم‌گرایان) و طرفداران تمدن غرب مشاهده کرد. در واقع، بحث مناقشه‌برانگیزی که معتقد بودندروسیه دارای هویت اروپایی است و راه روسیه از پاریس و لندن می‌گذرد، در مقابل کسانی که باور داشتند روسیه می‌باید به سنت‌های بومی خود مراجعه کند، مشهود بود. ابعاد گرایش روسیه به اروپا را نه تنها می‌توان در فرهنگ، هنر و معماری، عزام دانشجو به فرانسه و آلمان جست و جو کرد، بلکه در بسیاری موارد مکالمات روزمره درباریان به زبان فرانسه صورت می‌گرفت. به هر حال، تاریخ و فرهنگ روسیه حالت متناقضی به وجود آورده است؛ به گونه‌ای که آن نه می‌تواند به راحتی از اروپا متمایز شود و نه آن که به سادگی جذب آن شود. بدین ترتیب بخش مهمی از چالش‌های هویتی اتحادیه اروپا به گسترش آن به سوی شرق مربوط می‌شود. در میان اعضای جدید اروپا، نوعی بی‌اعتمادی در مورد نحوه برخورد با گروه‌های قومیتی وجود دارد که نمونه بارز آن را در مورد قومیت مجار می‌توان مشاهده کرد. اگرچه ظاهرا تئوریزه کردن چالش‌های هویتی اتحادیه اروپا را می‌باید عمدتا بر اساس رویکرد سازه‌انگاری مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد، اما در برخی موارد رویکرد راسیونالیستی (بر اساس هزینه و فایده) خود را به خوب برجسته می‌کند. برخی از اجتماعات اروپایی نسبت به این موضوع اظهار نارضایتی می‌کنند که چرا وعده‌هایی که به آنها در مورد حقوق‌شان داده شده بود، بی‌پاسخ مانده است. با وجود برجسته بودن رویکرد سازه‌انگاری در تحلیل گسترش اتحادیه به سوی شرق، دیدگاه‌های راسیونالیستی به درک این گسترش نیز کمک می‌کنند. سازه‌انگاران، راسیونالیست‌ها را به واسطه غفلت از عنایت به انگاره‌ها، هنجارها و ارزش‌ها و نیز گفتمان‌ها در چارچوب اتحادیه اروپا مورد انتقاد قرار داده‌اند، زیرا بی‌توجهی به موضوعات مزبور منجر به درک ناقص از همگرایی اروپا و سیاست اتحادیه اروپا می‌شود (Christiansen & others, 2001). رویکرد راهبردی و کلان اتحادیه اروپا در گسترش به سوی شرق بازتاب‌دهنده ملاحاظات و بررسی‌های سازه‌انگارانه مانند ایجاد و تقویت یک هویت پان‌اروپایی است. در درون اروپای شرقی و مرکزی گرو‌های اقلیت متعددی وجود دارند که در داخل مرزهای ملی مهار شده‌اند. برخی از این گروه‌ها از سرزمین مادری خود جدا مانده‌اند، در حالی که سایرین (مانند روماها۹۱) اصولا سرزمین مادری ندارند و تعدادی زیادی از آنها در جمهوری‌های چک، بلغارستان، رومانی، لهستان و اسلواکی وجود دارند.
۳-۸. تنوع فرهنگی و مطالبات اقلیت‌ها از دولت‌های اروپایی
اقلیت‌های ملی فارغ از نحوه ادغام در کشورهایی که در آن زندگی می‌کنند، همواره برای حفظ یا بازیابی نهادهای خودگردان خود مبارزه کرده‌اند. آنها عمیقا مایل به حفظ فرهنگ و زبان خود بوده‌اند و در نتیجه همواره بر خواسته‌های خود مبنی بر حفظ یا بازیابی مدارس، دادگاه‌ها، رسانه‌ها و نهادهای سیاسی خود پافشاری کرده‌اند. آنها برای تحقق خواسته‌های خود خواهان نوعی خودگردانی یا سطوحی از اعمال حق حاکمیت برای خود بوده‌اند. با وجود آنکه ایدئولوژی ناسیونالیسم استقلال کامل را معمولا به عنوان آرمان نهایی خود مد نظر داشته، اما شرایط اقتصادی و جمعیت‌شناختی گوناگون چنین آرمانی را برای همه اقلیت‌های ملی امکان‌پذیر نکرده است. به علاوه، آرمان تاریخی دستیابی به یک دولت دارای حق حاکمیت کامل در جهان امروز با اقتصادهای جهانی شده و نهادهای فراملی‌اش آرمانی منسوخ به نظر می‌رسد. در نتیجه، اقلیت‌های ملی به جای استقلال کامل، بیشتر خواهان یافتن راه‌حل‌های دیگری برای اداره امور خود از جمله فدرالیسم بوده‌اند (Kymlicka, 2005: 110).
یافتن راه‌حل برای تعارض ناسیونالیسم‌های گوناگون در درون یک کشور اغلب دشوار بوده است. در مواردی تعارض مذکور به خشونت و درگیری‌های مداوم کشیده شده است؛ مانند خشونت‌های پردامنه میان پروتستان‌ها و کاتولیک‌های ایرلند شمالی (آلستر) و اعمال خشن و تروریستی بخشی از جدایی‌طلبان باسک در اسپانیا. یکی از باورهای رایج در اروپا این بود که اگر ناسیونالیسم به معنای تعهد به کشور متبوع تلقی شود و همه شهروندان، فارغ از تعلقات قومی خود به یک «ملت مدنی»۹۲ و نه یک «ملت قومی» وفادار باشند، مشکل اساسا برطرف می‌شود. به عبارت دیگر، ملت اکثریت می‌بایست «ناسیونالیسم قومی» خود را کنار می‌گذاشت تا دیگران نیز دست از ناسیونالیسم قومی خود کنار بکشند. جدا کردن مفهوم شهروندی از ملیت نیز در همین ارتباط بوده است. اما شهروندی با همه حقوق و مزایایش نتوانسته خواست حفظ هویت متمایز ملی را در میان بسیاری از اقلیت‌های ملی برطرف کند. مطابق پژوهش‌های صورت گرفته، اکثر اقلیت‌های ملی می‌خواهند در کنار حفظ شهروندی کشور کنونی، هویت متمایز خود را نیز داشته باشند و این هویت رسما مورد شناسایی قرار گیرد. بنابراین، اگر ترتیباتی اتخاذ شود که خواسته‌های دو طرف تضمین شود دلیلی برای جدایی کامل وجود ندارد. به رغم تلاش‌های کشورهای مختلف اروپایی، بسیاری از مسائل و اختلاف‌های ملی همچنان پابرجاست.
ملی‌گرایی از جمله ملی‌گرایی قومی همواره با شور و احساسات شدید همراه است و از نیروی بسیج‌کننده بسیار قدرتمندی برخوردار است. تحریک عواطف ملی یا قومی موجی از احساسات شدید گروهی به راه می‌اندازد و شرایط به سرعیت برای ستیزه و درگیری آماده می‌شود. در دوران معاصر در شماری از کشورهای اروپایی شاهد بروز خشونت‌هایی بوده‌ایم که منشا آنها ملی‌گرایی قومی بوده است. به طور کلی، هر گاه جست و جو برای هویت‌های ویژه قومی یا ملی و تلاش برای حفظ یا بازیابی زبان و سنت‌های خاص گروه ابعاد احساسی قدرتمندی یابد، زمینه برای بحران در روابط قومی فراهم می‌شود. با بروز این گونه احساسات و شیوع باورهای تعمیم‌ یافته در میان اعضای گروه قومی یا ملی مبنی بر این که دولت ملی موجود قصد نابودی یا تضعیف هویت آنها را دارد، شهروندی کشوری که در آن قرار دارند مفهوم خود را از دست می‌دهد و خواسته‌های حداقلی گروه اقلیت که معمولا از شناسایی زبان و فرهنگ متمایز آنها از سوی دولت فراگیر و گروه اکثریت آغاز می‌شود، به مطالباتی در سطوح بالاتر مانند خودگردانی یا حتی استقلال کامل ارتقا می‌یابد.
در اروپا موارد گروه‌هایی که این خواسته را مطرح می‌کنند محدود است، زیرا اغلب دولت‌های اروپایی تا حدود زیادی سیاست چندفرهنگ‌گرایی پیشه کرده‌اند، اما هنوز هم گروه‌هایی وجود دارند که احساس می‌کنند هویت مجزای آنها به درستی شناسایی نشده است، مثل آلزاسی‌ها در فرانسه، لادین‌ها۹۳ در ایتالیا و فریزیایی‌ها۹۴ در هلند. هنگامی که اعضای گروه اقلیت احساس می‌کنند سهم مناسبی از منابع کشور را دریافت نمی‌دارند، مطالبات‌شان متوجه دستیابی بیشتر به منابع اقتصادی و سیاسی جامعه و مشارکت بیشتر در همه سطوح کشور می‌شود؛ مثل روماها (کولی‌ها) در رومانی و پاره‌ای دیگر از کشورهای اروپای شرقی یا مهاجران ساکن در کشورهای اروپایی از جمله مسلمانان بریتانیا و فرانسه.
فصل چهارم
هویت‌طلبی و

مطلب مشابه :  مقاله رایگان دربارهافغانستان، توسعه سیاسی، قانون اساسی، آزادی بیان

دیدگاهتان را بنویسید